احواز سرزمینی است که در آن میلیونها عرب تحت محاصرهای از محرومیتهای سیستماتیک اقتصادی و رفاهی زیست میکنند. این جامعه، تحت سیاستها و تدابیر شدید امنیتی، با فرآیندی از انسانزدایی و هويت زدايي خشن مواجه شده است؛ فرآیندی که از سوی گروههای اتنیکی ذینفع هدایت میشود که منافع خود را در سرکوب، انکار موجودیت و استعمار مردم عرب میبینند. این گروههای قومی برای حفظ منافع حال و آینده خود، همواره با اتنیک مسلط مرکزگرا که مدیریت این ساختار استعماری را بر عهده دارد، همسو بودهاند تا موجودیت تاریخی و مالکیت سرزمینی مردم عرب احواز را انکار کنند.
با این حال، در بازتولید این عقلیت استعماری و انکار موجودیت سرزمینی مردم عرب، تنها اتنیک مسلط فارس نقشآفرین نیست؛ بلکه ما شاهد اجرای همین نگاه حذفی از سوی مجامع اپوزیسیون غیرفارس نیز هستیم. به عنوان نمونه، جریانها و حرکتهای روژهلات کوردستان —علیرغم روابط دوستانه و همکاریهای فعال و قوی با جنبش احواز—همواره بر استفاده از نام استعماری "خوزستان" اصرار میورزند؛ نامی که رمز سرکوب، هویتزدایی و نادیدهانگاری مردم عرب است. نمود بارز این تناقض دیرینه را میتوان در مواضع اخیر رهبران این جریانها دید؛ آنجا که اقای سیامند معینی (از سران حزب پژاک) دیروز در یک سیمنار در یکی از سالون های پارلمان بریتانیا در مواضع خود از ذکر نام احواز و موجودیت مردم آن اجتناب کرده و در برشمردن ملتها، تنها به نام مردم بلوچ و بلوچستان بسنده میکند. این تناقض آشکار و تکرارشونده نشان میدهد که اکثر احزاب کوردی، با وجود ادعای مبارزه مشترک، همچنان یک سیاست آگاهانه را در جهت حاشیهراندهتر کردن جغرافیای سیاسی احواز دنبال میکنند.
اگر یک ایرانی فارس، راه و منش استعماری حاکمیت مرکزی را دنبال کند، فرآیندی طبیعی و عاری از شگفتی است؛ چرا که او در بستر بازتولید منافع اتنیک مسلط حرکت میکند. اما شگفتی و فاجعه اصلی زمانی رخ میدهد که این عقلیت استعماری و رفتار حذفی، توسط سران جنبشهای غیرفارس بازتولید و علیه گفتمان و روایت ملی احواز اعمال شود؛ یعنی همان کسانی که خود مدعی مبارزه با استعمار، اشغال و تبعیض دولت مرکزی هستند. این تناقض عمیق رفتاری و اصرار بر نادیدهانگاری ملت احواز، خط بطلانی بر تمام شعارهای همبستگی است و به وضوح نشان میدهد که در فضای کنونی، چیزی به نام همکاری واقعی و مبارزه مشترک وجود خارجی ندارد و نخواهد داشت.
#الأحواز #احواز #Ahwaz #AhwaziArabs
مداخلهام امروز در پارلمان بریتانیا درباره آینده ملتها در ایران بود. تأکید کردم که نام اصلی این منطقه عربستان/الاحواز است، نه خوزستان؛ و اینکه ساختن یک نظام واقعاً دموکراتیک و غیرمتمرکز و غير استعماری مستلزم بهرسمیتشناختن نامهای اصیل ملتها و مناطق است.
#الاحواز#عربستان
احواز سرزمینی است که در آن میلیونها عرب تحت محاصرهای از محرومیتهای سیستماتیک اقتصادی و رفاهی زیست میکنند. این جامعه، تحت سیاستها و تدابیر شدید امنیتی، با فرآیندی از انسانزدایی و هويت زدايي خشن مواجه شده است؛ فرآیندی که از سوی گروههای اتنیکی ذینفع هدایت میشود که منافع خود را در سرکوب، انکار موجودیت و استعمار مردم عرب میبینند. این گروههای قومی برای حفظ منافع حال و آینده خود، همواره با اتنیک مسلط مرکزگرا که مدیریت این ساختار استعماری را بر عهده دارد، همسو بودهاند تا موجودیت تاریخی و مالکیت سرزمینی مردم عرب احواز را انکار کنند.
با این حال، در بازتولید این عقلیت استعماری و انکار موجودیت سرزمینی مردم عرب، تنها اتنیک مسلط فارس نقشآفرین نیست؛ بلکه ما شاهد اجرای همین نگاه حذفی از سوی مجامع اپوزیسیون غیرفارس نیز هستیم. به عنوان نمونه، جریانها و حرکتهای روژهلات کوردستان —علیرغم روابط دوستانه و همکاریهای فعال و قوی با جنبش احواز—همواره بر استفاده از نام استعماری "خوزستان" اصرار میورزند؛ نامی که رمز سرکوب، هویتزدایی و نادیدهانگاری مردم عرب است. نمود بارز این تناقض دیرینه را میتوان در مواضع اخیر رهبران این جریانها دید؛ آنجا که اقای سیامند معینی (از سران حزب پژاک) دیروز در یک سیمنار در یکی از سالون هاي پارلمان بریتانیا در مواضع خود از ذکر نام احواز و موجودیت مردم آن اجتناب کرده و در برشمردن ملتها، تنها به نام مردم بلوچ و بلوچستان بسنده میکند. این تناقض آشکار و تکرارشونده نشان میدهد که اکثر احزاب کوردی، با وجود ادعای مبارزه مشترک، همچنان یک سیاست آگاهانه را در جهت حاشیهراندهتر کردن جغرافیای سیاسی احواز دنبال میکنند.
اگر یک ایرانی فارس، راه و منش استعماری حاکمیت مرکزی را دنبال کند، فرآیندی طبیعی و عاری از شگفتی است؛ چرا که او در بستر بازتولید منافع اتنیک مسلط حرکت میکند. اما شگفتی و فاجعه اصلی زمانی رخ میدهد که این عقلیت استعماری و رفتار حذفی، توسط سران جنبشهای غیرفارس بازتولید و علیه گفتمان و روایت ملی احواز اعمال شود؛ یعنی همان کسانی که خود مدعی مبارزه با استعمار، اشغال و تبعیض دولت مرکزی هستند. این تناقض عمیق رفتاری و اصرار بر نادیدهانگاری ملت احواز، خط بطلانی بر تمام شعارهای همبستگی است و به وضوح نشان میدهد که در فضای کنونی، چیزی به نام همکاری واقعی و مبارزه مشترک وجود خارجی ندارد و نخواهد داشت.
#الأحواز #احواز #Ahwaz #AhwaziArabs
وقتی استدلالی برای گفتن ندارند، زبانشان به توهین باز میشود. طرفداران تفکر فاشیستی و مرکزگرای استعمارگر در ایران هر بار که در بحث کم میآورند، به جای منطق به فحاشی پناه میبرند.
زنده باد #الأحواز/عربستان #كوردستان#آذربایجان#تورك#بلوچستان#تركمن#لرستان
در بخشی از فرهنگ اعتراض سیاسی در ایران، «خون» جایگاهی فراتر از نشانهی قربانیشدن پیدا کرده و به نوعی دال اخلاقی و سیاسی تبدیل شده است. تعبیرهایی مانند «روی خون راه رفتن»، «پا گذاشتن روی خون کشتهشدگان» یا این تصور که رأیدادن به معنای «انگشت زدن در خون» است، نشان میدهد که مرگ قربانیان در مقام فقدان حفظ نمیشود و به مرجعی اخلاقی برای داوری دربارهی رفتار زندگان تبدیل میگردد. یعنی خون کشتهشدگان نوعی مرز نمادین میسازد؛ مرزی که عبور از آن میتواند هر عمل متفاوت، هر مصالحه، هر رأیدادن، یا هر انتخاب سیاسی ناهمسو با جریان را به خیانت و به عملی غیراخلاقی و چه بسا جنایتکارانه تعبیر کند.
این گفتمان در ظاهر خود را بهمنزلهی وفاداری به قربانیان عرضه میکند. بر حفظ حافظهی جمعی، فراموشنکردن کشتهشدگان و جلوگیری از بیمعناشدن مرگ آنان تأکید میگذارد. با این حال، میتوان فهمید که این شکل از وفاداری به جای آنکه فرایند سوگواری را ممکن سازد، آن را مختل و متوقف کند. سوگواری مستلزم پذیرش تدریجی فقدان، تحمل درد غیاب، مواجهه با احساسات متناقض و دگرگونکردن رابطه با ابژهی ازدسترفته است. در سوگواری، «مرده» به خاطره، ارزش، و مسئولیت درونی بدل میشود و سبب بروز خلاقیت در راستای زندگی میشود اما در گفتمان خون، مرده اغلب در مقام فرمان و اجبار و اتهامات اخلاقی بازمیگردد.
به عبارتی، این گفتمان نوعی «سوگواریستیزی» تولید میکند. در آن، فقدان فرصت نمییابد به تجربهای روانی، انسانی و قابلتحمل بدل شود، بلکه به نیروی تعقیبکنندهی سوژهها و الزامآور تبدیل میشود. خون قربانی طلبکار زندگان میشود. نفرت تولید شده تمامیت روان انسانها را تسخیر میکند و در صدد این است که از آنها ماشین کشتار و مرگخواهتولید کند. فرد زنده در برابر مردگان در وضعیتی دائمی از بدهکاری قرار میگیرد و هر کنش او باید خود را در برابر این بدهی اثبات کند. سیاست از عرصهی برآوردن امکان زندگی جمعی، دور میشود و به صحنهی محاکمهای از جنس شکنجهی اخلاقی بدل میشود.
در این نقطه، مفهوم سوپرایگوی آزارگر اهمیت پیدا میکند. سوپرایگوی آزارگر با زبان مسئولیت سخن میگوید و لباس آن را بر تن میکند، اما منطق آن مبتنی بر سرزنش، گناه و تنبیه است. این سوپرایگو از سوژه نمیخواهد که مردگان را با کرامت به یاد آورد یا از دل فقدان به تعهدی انسانی برسد؛ بلکه او را در جایگاه متهم قرار میدهد. سوژه باید پیوسته نشان دهد که خیانت نکرده، آلوده نشده و بر خون کسی پا نگذاشته است. به همین دلیل، نسبت با مردگان به جای آنکه به سوگواری منتهی شود، به نوعی اطاعت از فرمان مردگان تبدیل میشود؛ فرمانی که پایان ندارد و همواره امکان گناهکار شدن را بازتولید میکند.
این ساختار در هستهی خود واجد سویهای مازوخیستی است. وفاداری در آن از مسیر رنج، محرومیت، خودتنبیهی، و امتناع از زندگی عادی اثبات میشود. سوژه گویی احساس میکند که ادامه دادن زندگی، لذت بردن، فکر کردن به امکانهای سیاسی متفاوت، یا حتی پذیرفتن پیچیدگی واقعیت، نوعی خیانت به کشتهشدگان است. یعنی رنج به نشانهی پاکی تبدیل میشود و هر شکلی از زیستن میتواند با سوءظن اخلاقی مواجه گردد.
همین منطق مازوخیستی بهسادگی به سادیسم نسبت به دیگری نیز تبدیل میشود. هنگامی که رنجکشیدن معیار وفاداری باشد، هرکس کمتر رنج بکشد یا راهی متفاوت برگزیند، در معرض اتهام قرار میگیرد. دیگری دیگر صرفاً فردی با تحلیل یا راهبرد متفاوت یا حتی خطاکار در تشخیص واقعیت نیست؛ او به فردی آلوده، بیوفا، سودجو و خائن تبدیل میشود. به این ترتیب، گفتمان خون میتواند نفرت و خشونتی اخلاقی تولید کند.
ریشهی عمیقتر این وضعیت را میتوان در دشواری فرهنگی ما در سوگواری جستوجو کرد. فرهنگ ایرانی سرشار از آیینهای عزاداری، زبان فقدان، شعر مرگ، روایت شهادت، سوگ جمعی، سالگردها، و نشانههای عمومی اندوه است. با این حال، فراوانی آیینهای مرگ لزوماً به معنای تحقق فرایند سوگواری نیست. یک فرهنگ میتواند مرگ را بسیار برجسته کند، اما امکان روانی عبور از فقدان را محدود سازد. میتواند اندوه را به نمایش، تکرار، تقدس، انتقام، یا بدهی اخلاقی تبدیل کند، بیآنکه فضایی برای پذیرش فقدان بهمثابه فقدان فراهم آورد.
در بسیاری از صورتهای فرهنگی ما، مرده بهسرعت از مقام فرد ازدسترفته خارج میشود و در قالب شهید، نماد، یا مأموریت جمعی بازمیگردد. این فرایند، سوژگی مرده را کمرنگ میکند و مرگ او را از زندگی زیستهاش بزرگتر میسازد. آنچه از دست رفته، یک انسان با تاریخ، بدن، میل، ضعف، رابطه و سوژگی بوده است؛ اما گفتمان خون در جهت سوءاستفادهای سیاسی اغلب این پیچیدگی را به نشانهای اخلاقی تقلیل میدهد.
يقدّم الباحث رحيم حميد قراءة في البنية الثلاثية للهوية الأحوازية: القبيلة، والمذهب، والحداثة. بدايةً بصوغ تاريخي للهوية من خلال تاريخ الدولة المشعشعية (1436-1724)، ثم يتناول القبيلة بوصفها «الأمة في حيّز اللامفكَّر فيه»، مستعرضًا أنماطها الاجتماعية من «أخلاق الفزعة» إلى «الروح الجماعية». يعالج الباحث بعد ذلك علاقة الحداثة بالتحرير، والمرحلة الانتقالية نحو البعث القومي، وتأرجح العقلية الحداثية الأحوازية بين العقل الحديث والعقل المكبّل. يختم بتحليل سياسات الدولة الإيرانية تجاه المحدّدات الهووية الأحوازية، والعلاقة بين الدولة القومية والنخبة الوطنية. ويقدم تنظيرًا لما توظفه القومية الأحوازية، من فرص للاستقلال، أو التطوير في فضاء الإقليم، موازنًا خياراتها.
نقد مارکسیستی بر روایت هدی کاتبی در ژاکوبین، «راه سوم» او را نه یک استراتژی سیاسی رهاییبخش، بلکه نشانهای از بنبست روشنفکری دیاسپورا میداند؛ بنبستی که در آن نقد امپریالیسم، بدون اتکا به سازمانیابی طبقاتی و تحلیل مادی از دولت، سرمایه و سوژه انقلابی، به سطح اخلاق، گفتمان و سیاست بازنمایی فروکاسته میشود. این متن استدلال میکند که عبور واقعی از دوگانه جمهوری اسلامی و سلطنتطلبی، نه از مسیر نقد روایتها، بلکه تنها از راه شکلگیری قدرت مستقل طبقاتی ممکن است.
مقاله هدی کاتبی در ژاکوبین، بیش از آنکه یک استراتژی سیاسی ارائه دهد، بازنمایی استیصالِ لایهای از روشنفکران دیاسپورا است که در میانهی پروپاگاندای امپریالیستی و سرکوب داخلی، به دنبال فضای تنفسی میگردند. کاتبی به درستی بر تضادهای هولناک ناشی از مداخله نظامی و ماشین تخریبِ راستگرایان پهلویست انگشت میگذارد، اما تحلیل او در نهایت در سطح «سیاست بازنمایی» و «نقد گفتمان» متوقف میشود. از منظر مارکسیستی، بزرگترین لغزش کاتبی اینجاست که او «دینامیک قدرت» را به «دینامیک روایت» تقلیل میدهد؛ او تصور میکند که بحران کنونی ایران محصولِ یک «سوءتفاهم اطلاعاتی» یا غلبهی «باتهای توئیتری» است، در حالی که این «جنگ روایتها» تنها روبنای لرزانی از یک برخورد عمیقتر مادی میان فراکسیونهای مختلف سرمایه است. این نگاهِ تقلیلگرا به سوژه، باعث میشود که نویسنده به جای تحلیل جایگاه طبقاتی معترضان، به مفاهیم انتزاعی همچون «اندوه» و «تروما» پناه ببرد.
این ابهام در شناسایی سوژه انقلابی، پارادوکس اصلی متن را رقم میزند؛ جایی که کاتبی از «عاملیت جمعی مردم» سخن میگوید اما این مردم را نه به عنوان «پرولتاریای متشکل»، بلکه به عنوان تودهای بیشکل و قربانیِ «اطلاعات غلط» میبیند. در تحلیل مارکسیستی، گذار از دوگانهی «جمهوری اسلامی/پهلوی» تنها از طریق استقلال طبقاتی پرولتاریا ممکن است، اما در متن کاتبی، طبقه کارگر عملاً غایب است و جای خود را به «جنبشهای اجتماعی» مبهمی داده که گویی تنها به دنبال یک دموکراسی سکولار بورژوایی هستند. کاتبی با مرکزیت بخشیدن به «هویت» و «روابط خانوادگی» (مانند رابطهاش با لیلا)، سیاست را از عرصه مبارزه طبقاتی به عرصه روانشناسی سیاسی و اخلاق فردی میکشاند. همین گسست از ماتریالیسم باعث میشود که او ماهیت دولت در ایران را نیز به درستی تبیین نکند.
کاتبی دولت ایران را با صفتهایی نظیر «تئوکراتیک» و «سرکوبگر» توصیف میکند، که توصیفاتی اساساً لیبرالی و حقوقبشری هستند. یک نقد رادیکال باید فراتر از پوسته مذهبی، ماهیت این دولت را به عنوان یک «دولت سرمایهداری نظامی-بوروکراتیک» افشا کند که وظیفهاش صیانت از انباشت سرمایه برای یک الیگارشی خاص است. سرکوب معترضان در خیابان، نه یک جنون مذهبی، بلکه ضرورتی برای بقای مناسبات تولیدی است که در آن کارگران تحت استثمار مطلق قرار دارند. نادیده گرفتن این ماهیت سرمایهدارانه باعث میشود کاتبی در تحلیل امپریالیسم نیز دچار خطا شود و آن را صرفاً به «بمب و دیساینفورمیشن» تقلیل دهد.
وطن، جهل و چمدانی که هرگز بسته نمیشود..
چرا بازگشت بزرگترین فریب مهاجرت است؟
همه ما مهاجران، در یک نقطه از زندگی با این پرسش روبرو میشویم: اگر برگردم، چه میشود؟ میلان کوندرا در رمان 'جهل'، این پرسش را از زبان دو شخصیت اصلیاش، ایرنا و جوزف، روایت میکند؛ دو پناهنده از کشور چک که پس از ۲۰ سال دوری، دوباره در مسیر بازگشت به پراگ با هم روبرو میشوند.
کوندرا معتقد است واژه نوستالژی در اصل از ریشهای به معنای جهل میآید. ایرنا که سالها در فرانسه زندگی کرده و جوزف که در دانمارک هویت جدیدی یافته، هر دو با یک حقیقت تلخ روبرو میشوند: آنها نسبت به وطنی که ترک کردهاند جاهل هستند. بزرگترین جهل ما این است که فکر میکنیم خانه مکانی است که روی نقشه منتظر ماست، در حالی که خانه، لحظهای از زمان بوده که دیگر سپری شده است.
تلخترین بخش داستان برای ایرنا، برخورد دوستان قدیمیاش در پراگ است. آنها هیچچیز از زندگی بیستساله او در پاریس نمیپرسند. برای آنها، سالهای غربت او یک حفره خالی است. این درد مشترک بسیاری از ماست؛ وقتی با اطرافیان در وطن صحبت میکنیم، حس میکنیم بخش بزرگی از وجودمان که در غربت ساخته شده، برای آنها نامرئی است.
در میان این بیگانگی مطلق در زادگاه، کوندرا ایرنا و جوزف را به هم میرساند. آنها که میبینند نه خانواده و نه دوستان قدیمی، هیچکدام حرفشان را نمیفهمند، به هم پناه میبرند. در دنیایی که دیگر خانه ای در آن وجود ندارد، قلب و تن دیگری تنها سرزمین باقیمانده میشود.
شروع عشقورزی آنها در میانه رمان، تلاشی است برای فرار از تنهایی مفرط مهاجر. وقتی کسی نیست که خاطرات تو را به یاد بیاورد یا به دردهای بیستسالهات گوش دهد، آغوش یک همدرد تنها جایی است که در آن احساس بیگانگی نمیکنی. عشق برای آنها نه یک وصال رمانتیک، بلکه آخرین تسلا است؛ انگار میخواهند با پناه بردن به هم، بر شهری که آنها را به بیرون پرتاب کرده و حالا دیگر نمیشناسد، پیروز شوند.
مهاجر با یک پارادوکس ابدی دستبهگریبان است: در سرزمین جدید، او را همیشه با گذشتهاش میشناسند (یک خارجی). و در سرزمین مادری، او را با تغییراتش قضاوت میکنند (کسی که دیگر مثل آنها نیست). در این میان، تنها کسی که میتواند تو را بفهمد، کسی است که مثل تو دو بار متولد شده و دو بار طعم غربت را چشیده است.
داستان ایرنا و جوزف به ما یادآوری میکند که اگر روزی احساس کردیم در هیچجای جهان کاملا خانه ما نیست، نترسیم. این بهای آگاهی ماهاست. ما از جهل ماندن رها شدهایم، اما به رنج دانستن دچار گشتهایم. شاید در نهایت، تنها وطن حقیقی برای یک مهاجر، قلب انسانی دیگر باشد که همان درد، همان سفر و همان جهل را تجربه کرده است.
اپوزسیون ایرانی نە تنها نمیتواند بخشی از راەحل یا موقعیتی برای عبور از رژیم باشد، بلکە خودش بە یک مانع، انسداد و یا اختلال سیاسی تبدیل شدە. جریانی کە تداومش، بە بقای جمهوری اسلامی کمک میکند، جامعە را از آنچە هست مستاصلتر کردە و روابط سیاسی را بە فساد و رانت و زدوبند پیوند زدە.
عن #إيران؛
تقرير حول الاقتصاد الإيراني أعددته لـ "إندبندنت عربية":
الحياة في إيران تحت الضغط... من بيع الأصول إلى الشراء بالديون https://t.co/KmMIuPkHt6
عن #المحمرة:
هي مدينة عربية أصيلة تقع جنوب غربي #الأحواز، عند مصب #نهر_قارون (#كارون). وقد غيرت السلطات الإيرانية اسمها إلى "خرمشهر" في إطار سياسة التفريس التي انتهجتها عقب عام 1925، وكانت المحمرة آخر عاصمة للحكم العربي في الأحواز.
وأما #محمد_صالح_صدقيان، فهو من أصول فارسية، ويصنف ضمن ما يعرف في إيران بـ "المعاودين"، وهم الذين طردهم النظام العراقي في ثمانينيات القرن الماضي بسبب أصولهم الفارسية.
@msedghian
#ناصر_بکرزاده، زندانی سیاسی کُرد، پس از ابلاغ تایید حکم اعدامش از سوی دیوان عالی کشور، با انتشار نامهای سرگشاده خطاب به افکار عمومی و نهادهای حقوق بشری، خواستار حمایت بینالمللی برای لغو این حکم شده است:
سلام و درود بر هموطنان عزیز و همزبانان کُرد باغیرتم،
من ناصر بکرزاده هستم و صدای من را از زندان مرکزی ارومیه میشنوید. شاید این آخرین صدای من باشد. من فرزند ملا منصور هستم، ۲۶ ساله هستم و دو خواهر کوچکتر از خودم دارم. در سن ۲۳ سالگی، زمانی که در اوج آرزوها و میل به زندگی بودم، دستگیر شدم.
پدر و مادرم از روز اول دستگیری من تا امروز، هر روز مردهاند و زنده شدهاند. غم دوری و فراق، بر روی دوششان سنگینی کرده و در اوج جوانی، پیر و شکسته شدهاند. زمانی شاد بودند و آرزو داشتند تکپسرشان را در لباس دامادی ببینند. چند روز پیش از دستگیریام قرار بود به خواستگاری برویم و اکنون ۴ سال است که آن دختر در انتظار من مانده است. همین الان هم که چند ساعت است خبر تأیید حکم اعدامم را شنیدم، نمیدانم چطور به او زنگ بزنم و بگویم که حکم من تأیید شده و قرار است اعدام شوم.
پس از پایان تحصیلات مدرسه، با توجه به تصمیم پدرم و علاقهای که خودم داشتم، شروع به تحصیل در مدرسه علوم دینی صلاحالدین ایوبی پیرانشهر کردم. پس از دو سال درس خواندن، به دلیل شرایط خانواده، تصمیم گرفتم بخشی از بار مسئولیت را از دوش پدرم بردارم و یک مغازه فروش موبایل در ارومیه راهاندازی کردم.
در تاریخ ۱۲ دی ۱۴۰۲ دستگیر شدم و به مدت ۳ ماه در سلول انفرادی اطلاعات سپاه نگهداری شدم و تحت شدیدترین شکنجههای روحی قرار گرفتم. شعبه اول دادگاه انقلاب اسلامی ارومیه پس از دو جلسه دادگاه در تابستان ۱۴۰۳، در پاییز همان سال بدون ارائه دلایل و مستندات کافی، حکم اعدام من را صادر کرد.
این حکم در فروردین ۱۴۰۴ در شعبه ۳۹ دیوان عالی کشور، با توجه به نبود شواهد و مدارک قانونی، نقض شد. پرونده برای رسیدگی مجدد به شعبه دوم دادگاه انقلاب اسلامی ارومیه ارجاع داده شد، اما همان دادگاه برای بار دوم، در سایه جنگ ۱۲ روزه، دوباره حکم اعدام صادر کرد. این حکم نیز بار دیگر در پاییز ۱۴۰۴ در شعبه ۳۹ دیوان عالی کشور نقض شد و بیگناهی من مورد تأیید قرار گرفت.
با این حال، پرونده برای سومین بار به شعبه دوم دادگاه انقلاب اسلامی ارومیه بازگشت ولی متأسفانه به دلیل شرایط کشور در دی ماه ۱۴۰۴، برای سومین بار، حکم اعدام من، بر اساس نامهای که از دفعات قبل کپی شده بود، صادر شد. این حکم امروز صبح از سوی شعبه ۳۹ دیوان عالی کشور و در شرایط جنگی حاکم بر کشور، تأیید شد.
شنیدن حکم اعدام شاید برای بیشتر مردم قابل درک نباشد، اما این حکم طوری است که هیچ کس و هیچ چیزی نمیتواند آن را تحمل کند.
اعدام مرا کشت، متلاشی کرد و هر لحظه مُردن خودم را میبینم و خانوادهام را هم از پای درآورده است. از کنار این نامه اعدام راحت رد نشوید، امروز نوبت من است و فردا نوبت فرد دیگری.
از هموطنان عزیزم، از کُردهای با غیرت در داخل کشور و هر جای دنیا، و از ماموستاهای آیینی که من از طلبههای آنها بودهام، خواهش میکنم صدای بیصدای من باشند. صدای مرا به گوش سازمانهای حقوق بشری، از جمله عفو بینالملل، و کل جهان برسانند.
ارومیه با کل ایران فرق دارد. این را از صمیم قلب میگویم: نخستین «جرم» من کُرد بودنم بود و پس از آن، سنی بودنم. به داد من برسید. من نه اولین نفر هستم و نه آخرین نفر خواهم بود.
ناصر بکرزاده
۵ اردیبهشت ۱۴۰۵
زندان مرکزی ارومیه
در هیاهوی جنگ، تنش های اقلیمی و افزایش سرسام آور قیمت دلار، کالا های اساسی، خودرو و... زندانیان سیاسی و علی الخصوص زندانیان سیاسی محکوم به اعدام را فراموش نکنیم.
صدای آنها باشیم.
#ناصر_بکرزاده