@bvrghere تاحالا حس نکرده بودید قبل از اینم چون بین موبلوندهای چشم آبی اون رو میدیدید اونقدر اغراق آمیز ازش تعریف میکردین وگرنه تا وقتی ایران بود خیلی معمولی بود. نمیدونم به خاطر برتری جویی، احساس حقارت یا چی.
به هورمونهام میگم بالا و پایین شدن شما برام خیلی گرون تموم میشه، به بیماری مزمنی که هر دم سر و کلهاش پیدا میشه میگم من باید سرپا باشم و کارهای روزمرهام رو انجام بدم ولی انگار اونا بالاسرم ایستادن و فقط با بیتفاوتی نگاهم میکنن و منو با درد تنها میذارن.
لحظهی آخر زندگی این آدمها رو نمیتونم از مسیری که اومدن جدا ببینم. اون لحظه، حلقهی آخر یه زنجیره از رنج، ترس، تحمیل، فشار و تجربههایی بود که قبل از اون وجود داشت.
یه روزی هم مثل هر روز پلهها رو بالا میبرم و این مردک طلبکار جلوم ظاهر میشه تا خودش و جایگاه خیالیاش رو بهم تحمیل کنه. طوری سلام میده و سنگین نگاهم میکنه که یعنی «تو باید اول سلام میدادی هنوز جایگاه منو به رسمیت نمیشناسی» و وقتی رد میشه با لگد از پلهها پرتش میکنم پایین.
میدونی وقتی چیزی از زندگیشون میخونم و میبینم حس میکنم اونا همه چیز رو تلخ و سیاه نمیدیدن، اون چیزی که برای من سرابه برای اونا امید و آرزو بوده. اونا فقط از خشم و تنفر پر نشده بودن و اشتیاق به زندگی کردن داشتن. واسه همین برای زندگیِ ناتمومشون گریه میکنم نه مرگشون.
اما تو عزیزم!
نه قایقی ساخته بودی، نه سازی در دستت بود و نه ترانهای بر لبت. نه تولدی که کسی برایت گرفته باشد. نه فیلمی از موتورسواری نه لحظهای از رقصیدنت؛ گویی زندگی پیش از آنکه به تو برسد، از کنارت گذشته بود.
از تو، چیزی نماند جز چند عکسِ تکراری، یادگارِ یکبار سفر به شمال.
میدونی اونجوری که اون فکر میکنه رفتارهای من از سر صداقتِ حساب شده نبود. برام مهم نبود که از من خوشش میاد یا نه، اصلا این معاشرتها راه به جایی میبره یا نه. حوصله سبک سنگین کردن نداشتم و نمیخواستم از خودم تصویری براش بسازم. شاید چون فشاری احساس نمیکردم و نمیترسیدم.
انقدر پیرها با حسرت بهم توصیه کردن قدر جوانیات را بدون که خودِ جوانی هم برام تبدیل به چیزی شده که باید از دست رفتنش را بترسم اونم وقتی هنوز چیز جذابی توش پیدا نکردم و حتی به بدن و سلامتیام بیشتر از زاویهی «از دست رفتن» نگاه کنم تا «داشتن».
بچهها من خیلی مضطربم. انگار سربِ مذاب از معدهام بالا میزنه و همه چیز رو میسوزونه. انگار نفس کشیدن معمول یادم میره، به خودم میام میبینم نفسم رو حبس کردم و تمام بدنم رو منقبض کردم و شقیقههام نبض میزنه.
وضع اقتصادی تو ایران خیلی خیلی خیلی خرابه
یه اخلاق تخمی هم داریم
صورتمونو با سیلی سرخ نگه میداریم
اکثراً نمیگن چه بلایی داره سرشون میاد
چیزایی میبینی میشنوی آدم پودر میشه
@FarzanehAli1992 ممنون عزیزم از راهنماییهات.🌷❤️ اضطرابم نگرانی از درگیر شدن دو نفر بود اونم چون جای بدی ایستاده بودن میترسیدم یکیشون از پله بیوفته و اتفاقی براش بیوفته. البته اضطراب دائمی هم دارم که سعی میکنم کنترلش کنم.
هر بار مامانبزرگم منو میبینه، یه چکلیست ثابت داره:
۱. چرا هر دفعه لاغرتر میشی؟
۲. چرا موهات رو انقدر کوتاه کردی؟
۳. چرا طلاهات رو نمیندازی؟ اگر گوشواره و گردنبند داشته باشم میپرسه دستبندت کو؟
تا این سه تا پرونده رو باز نکنه، انگار دیدارمون کامل نمیشه.
سه چهار سال پیش هر روز عصر با مامانم نسخه بیسانسور و زبان اصلی بابا لنگ دراز رو میدیدیم. بخش زیادی از هر قسمت درباره مهمونی رفتن و دیت کردنهای جودی و جولیا و سالی و کشمکشهای رابطهی جودی و جرویس بود.
آدمهایی رو میبینم که از کمرنگ شدن عشقشون به وطن احساس عذاب وجدان میکنن و تلاش میکنن دوباره اون حس رو تو خودشون زنده کنن. من اما هیچوقت چنین حسی رو تجربه نکردم و هیچوقت نخواستم از سر وظیفه اخلاقی یا عذاب وجدان، احساسی رو به خودم تحمیل کنم که از درونم نمیاد.
@moniicagalleer تو این مدل ازدواجها، درسته که طلا رو به زن کادو میدن، اما حق مالکیت واقعی روش نداره و معمولاً اجازه فروشش رو هم نداره. از اون طرف هم خیلیها بعد از ازدواج طلاها رو میفروشن و باهاش خونه یا ماشینی میخرن که به اسم پسره زده میشه. در اصل، این طلا بیشتر پشتوانهی پسره تا عروس.