این بخش «همه زندگیم تو دوتا چمدونه» قشنگ شرح زندگی من و همسرم بعد از فارغ التحصیلیه. قسمتی از این دربهدری هم نتیجه انتخابای خودمون بوده، ولی چیزی از سختیش کم نمیکنه.واقعا خیلی خیلی سخت
تقریبا هیچ ثباتی تو زندگی ما نیست
از وقتی ازدواج کردیم ۴ تا استان عوض کردیم از شمال به جنوب از شرق به غرب
خانوادمو شاید سالی چندبار بیشتر نبینم
خواهرزادم به دنیا اومد و تا الان که حرف میزنه من دوبار دیدمش
همهی زندگیم تو دو تا چمدونه
درباره خیلی مسائل به پذیرش رسیدم و ذهنم آرومتره، ولی حس میکنم یه مرز باریکی بین «پذیرش کاستیها و کناراومدن با شرایط» و «کونگشادی و تنبلی و بی ارادگی برای تغییر» هست که گاهی میرم اونور مرز، and it sucks
دوسه سال پیش تو پیک انفلوانزا، یه شب پنج شیش تا بیمار بدحال اینتوبه تو اورژانس مرکز طبی بودن، و ونتیلاتورها کم و خراب بودن.
نتیجه: اینترن آمبو بزنه تا دستگاها درست بشن.
بچه ها قسمت زیادی از آموزش پزشکی به خودتون بستگی داره!اینترن اینجوری داشتم،اکسترن ماه یک هم داشتم برای همه اوردرها دلیل میپرسید،هرکشیکش یه دفترچه داشت کارای همه مریضا رو مینوشت ووقتی بهممیگفت و من میگفتم چیکار کنه بازم میپرسید چرا،علاوه بر مریضای خودش کل مریضای ccu رو 👇
اصلا ممکنه تهران بنگاهی خوب داشته باشه؟
گول نزنه، لوکیشن اندیشه رو تو دیوار جای دیگه نزنه، میگی n تومن پول دارم، نگه n+5 چطور�� دارایی آدم رو هرچقدر هم کم، تحقیر نکنه
نمیدونم آدم بدی نبودن و واسطهگری ساده خیلی سخته براشون؟