مامان منم خیلی مهربونه.
یه بازهای همسایهی بیشعور پایینیمون سگشو تو تراس ول کرد و یه مدت رفت ترکیه، مامانم به یه سبد میوه طناب بست و هر روز براش آب و غذا میذاشت و با هزار ضرب و زور سعی میکرد ببره بذاره تراسشون.
اتفاق جالبی که افتاد، بعد ازدواج من و مهاجرت ملیکا، با یه ملیکا تو فامیل همسر و یه ملیکا سر کار آشنا شدم که جفتشون متولد مرداد و عینکی و دقیقا با همون روحیه و اخلاقیات بودن. هیچوقت هم نشد ارتباط بگیرم باهاشون ولی خب قطعا ملیکای اولی آدم تاثیرگذاری تو زندگیم بود.
اوایل کارشناسی با یه دختره دوست شدم به اسم ملیکا. یه دختر با روحیهی جنگجو، سختکوش و بلندپرواز. متولد مرداد بود و عینکی. با اینکه تقریبا تا آخر کارشناسی دوست صمیمیم بود ولی هیچوقت اون ارتباط عمیق رو حس نکردم باهاش و علتشم تفاوت شخصیتیمون بود./
از وقتی سنم یه خورده رفته بالاتر، گاها از اینکه خوشگل نیستم ناراحت میشم.
هرازگاهی به عمل بینی فک میکنم.
میخوام برم خال رو صورتمو بردارم.
از اینکه شونههام پهن نیست ناراحتم.
Wtf is wrong with me:(
به عنوان یه مهندس R&D اعلام میکنم که گه تو این مملکت، گه تو تویی که حمایت میکنی ازش، گه تو این اینترنت که پکیج ساده رو با هزارتا مصیبت دانلود میکنم و در نهایت گه تو بخت من.
#DigitalBlackOutIran