نه دیگه بیشتر از این توان زندگی در خانهی پدر و مادرم رو دارم، نه شرایط و جرات خرج کردن یه چسه پساندازم برای مستقل شدن و نه خواست و شرایط ازدواج رو. درهای مهاجرتم که اونجوری بسته شدن به روم. توان و میلی به خود&کشی هم ندارم ولی خب بدم نمیاد Bemiram. مثل مردهی متحرکم.
همه چی گرونه، همه جا رو هوش مصنوعی گرفته، هوا گرمه، همه دارن شبیه همدیگه میشن و برده ترندها شدن، وقتی یکی حرف میزنه کاملا متوجه میشی کدوم ریل اینستا رو دیده، همه با همدیگه دعوا دارن و این زیادی خسته کننده شده....
رانندگی آدمارو ببین، روش بهدنیا اومدنشون رو بفهم. اونی که تو کوچه راهنما میزنه پارک کنه، تو یه بیمارستان خوب بهدنیا اومده. اونی که تو ترافیک لاین عوض میکنه، مادرش سر دوپا چمباتمه زده بچه رو پرت کرده رو چمن.