برای پدر ایران
او نهادهای مدرن را در ایران پایهگذاری کرد که از مهمترین آنها راهآهن
سراسری، ارتش نوین، دادگستری نوین و دانشگاه تهران است
تا ابد جاوید شاه
شاخه گل زیبای ایران فقط ۱۹ سالش بود!
آرزوهایش را در ۱۹ دی نقش بر آب و به سرش شلیک کردند!
جانفدای وطن #بیتا_اکبری از اصفهان عزیز🖤
نامش را بخوان که او جان ما بود و جان وطن✌🏻
🚨🚨
مبارزه تنها به این معنی نیست که بری خیابون و اسلحه دست بگیری و یا شعار بدی!!
مبارزه با رژیم یعنی اتحاد
و دست همرزم خودت رو بگیری . هم مالی و هم روحی
#KingRezaPahlaviForIran
سایمون کوپر، نویسنده کتاب «فوتبال علیه دشمن» با ترجمه بدون اجازه عادل فردوسیپور (۲۳ تیر ۱۴۰۵):
ناراحت هستم چون از من دزدی شد. بهشان گفتم من پول نمیخواهم، یک پولی به خیریه بدهید. این کار را هم نکردند
#چپ_شناسی
این ویدیو را تا اخر ببینید و نگذارید که فراموش شود!
تا قبل از #۱۸و۱۹دیماه۱۴۰۴ چپ ها، پنجاه و هفتی ها، مفلس ها، جمهوری اسلامیسم ها و تمامی دشمنان #پهلویسم میگفتند:
چرا شاهزاده رضا پهلوی هیچ فراخوان رسمی برای حضور جامعه در سطوح شهرها و خیابانها صادر نمیکند تا ما بدانیم وزن سیاسیاش چگونه است و اصلا هواداری دارد؟
برخی ها میگفتند: او میترسد چونکه پایگاه مردمی ندارد و استقبالی نمیشود!
🔴اما امروز دقیقاً همین افراد و همین تفکرها چه میگویند؟
پس از فراخوان دیماهِ معترضانه میگویند که نباید فراخوانی داده میشد و مسئولیت و تقصیر اصلی کشتهشدگان فاجعه بار، کاملا به گردن پهلوی است، نه خامنه ای!!!
🟡یکی از اهداف اصلی این حرکت را میتوان اینگونه تحلیل کرد که ایشان در راستای سیاست های جمهوری اسلامی و وحشت رژیم از حضور میلیونی مردم، سعی دارند تا مانع از فراخوان های بعدی شوند، چرا که اتفاق دیماه ۱۴۰۴ علاوه بر اعتراضات به حق ملت ایران، چیزی شبیه به یک رفراندوم بود.
(ویدیو برداشتی)
#پسرعاقل_نوح
چقدر خوب شد که حافظه تاریخی این رو گذاشت. چون میدونستم گفته اما یادم نبود کجا و کِی گفته بود و البته وقت گشتن نداشتم.
اون زمان که این رو گفت یک عذاب مضاعف هم داشتم. اینکه عامل شهرت واقعی عبدی در سینما، فیلم اجارهنشینها بود با تهیهکنندگی یک یهودی (هارون یشعیایی)
سال ۱۳۴۴ پادشاهمان طی مسافرت بسیار مهمی به مسکو
قرارداد های احداث ذوب آهن اصفهان وصنایع دیگر را منعقد فرمودند
در قبال این قرارداد گازهای حاصل از استخراج نفت که سوزانده میشد برای باز پرداخت وام مبادله میشد که لوله کشی آنهم بعهده روسها بود
امریکا حاضر به تحویل صنعت سنگین فولاد نبود
نامهای به آریامهر
آریامهر عزیزم،
نمیدانم نامهها به آن سوی خاک میرسند یا نه.
نمیدانم مردگان صدای زندگان را میشنوند، یا اشکهایی را که سالها پس از رفتنشان بر گونهها جاری میشود، حس میکنند.
اما امشب دلم خواست برایت بنویسم.
نه برای پادشاهی که روزی بر تخت مینشست،
نه برای مردی که ارتشها به فرمانش میایستادند و پرچمها در برابرش به اهتزاز درمیآمدند،
بلکه برای انسانی که با چشمانی خسته، میهنش را ترک کرد و تا آخرین نفس، نام ایران را در دل تکرار کرد.
شاهنشاها،
تو رفتی، اما ایران از رفتنت رها نشد.
نامت در کوچههای خاموش ماند.
در خانههایی که چراغ امیدشان یکییکی خاموش شد.
در نگاه پدرانی که روزهای آبادانی را به یاد آوردند.
در اشک مادرانی که فرزندانشان را به غربت سپردند.
در قلب نسلی که تو را ندید، اما ویرانی پس از تو را با تمام وجود لمس کرد.
چه کسی میدانست روزی خواهد رسید که ایرانی، برای گذشتهای که روزی عادی میپنداشت، اینگونه سوگواری کند؟
چه کسی میدانست روزی نام تو، نه تنها نام یک پادشاه، بلکه نام یک حسرت خواهد شد؟
حسرت ایرانی که میتوانست سربلند بماند.
حسرت سرزمینی که میتوانست شکوفا شود.
حسرت آیندهای که پیش از رسیدن، به خاک سپرده شد.
آریامهر،
شاید در آخرین روزها، آن هنگام که از پنجره هواپیما به خاک ایران نگاه میکردی، قلبت هزار بار شکست.
شاید میخواستی برگردی.
شاید میخواستی یک بار دیگر خاک وطن را ببوسی.
شاید هر شب، پیش از خواب، خیابانها و کوههای ایران را در ذهن خود مرور میکردی.
شاید دلت برای صدای مردم، برای زبان فارسی، برای بوی خاک پس از باران و برای طلوع خورشید بر فراز البرز تنگ میشد.
و شاید تلختر از بیماری و تنهایی، این بود که نمیتوانستی برای آخرین بار به میهنت بازگردی.
نمیدانم در واپسین لحظات چه در دلت گذشت.
آیا ایران را صدا زدی؟
آیا اشک ریختی؟
آیا از مردمی که دوستشان داشتی دلگیر بودی؟
آیا ما را بخشیدی؟
ما دیر فهمیدیم.
بسیاری از ما زمانی فهمیدیم که دیگر صدایت به گوشمان نمیرسید.
زمانی که دستانت دیگر توان ساختن نداشت.
زمانی که جسمت در خاکی دور از وطن آرام گرفته بود و ایران، در میان تاریکی، نامت را آهسته زمزمه میکرد.
دیر فهمیدیم که وطن تنها خاک نیست.
امنیت است.
آرامش است.
امید است.
آیندهای است که پدر برای فرزندش تصور میکند.
دیر فهمیدیم که ویران کردن، آسانتر از ساختن است.
و قدر ساختن را گاهی تنها زمانی میفهمیم که چیزی جز ویرانه باقی نمانده باشد.
شاهنشاها،
امروز تو در خاک آرمیدهای، اما دشمنانت هنوز از نامت میترسند.
سنگ قبرت را میتوانند غریب نگه دارند،
اما نمیتوانند یادت را از قلب ایرانیان بیرون بکشند.
میتوانند تصویرت را ممنوع کنند،
اما نمیتوانند خاطرهات را به زنجیر بکشند.
میتوانند دربارهات دروغ بگویند،
اما حقیقت، هرچند دیر، راه خود را از میان تاریکی پیدا میکند.
و امروز، نسلی که سالها پس از تو به دنیا آمده است، تصویرت را در دست میگیرد و نامت را با غرور بر زبان میآورد.
آریامهر،
ای کاش میتوانستی ایران امروز را ببینی.
نه، شاید بهتر است نبینی.
شاید بهتر است همان ایرانِ روشن و آباد را در خاطر داشته باشی.
همان ایرانی که برای آیندهاش رؤیا داشتی.
همان ایرانی که میخواستی دروازههای تمدن را به رویش بگشایی.
همان ایرانی که قرار بود فرزندانش آزاد، دانشمند، توانمند و سربلند باشند.
اما اگر صدای ما به تو میرسد، بدان که هنوز همه چیز تمام نشده است.
هنوز قلبهایی برای ایران میتپند.
هنوز جوانانی هستند که نام میهن را با عشق فریاد میزنند.
هنوز شیر و خورشید در جان این ملت زنده است.
هنوز خاک ایران، فرزندان خود را به بازگشت فرا میخواند.
روزی خواهد رسید که ایران دوباره برخیزد.
روزی خواهد رسید که خورشید از پس این شب بلند طلوع کند.
روزی که مردم، آزادانه بر خاک وطن گل بگذارند و از مردی یاد کنند که دور از میهن جان سپرد، اما میهن هرگز از قلبش بیرون نرفت.
آن روز شاید کسی مشتی از خاک ایران را بر مزار تو بگذارد.
شاید نسیمی از سوی وطن بر آرامگاهت بوزد.
شاید ایران، پس از سالها، پادشاه غریب خود را در آغوش بگیرد.
تا آن روز آرام بخواب، آریامهر.
ما هنوز بیداریم.
ما هنوز نامت را به یاد داریم.
ما هنوز برای ایران گریه میکنیم.
و هنوز در دل تاریکی، به طلوع دوبارهاش ایمان داریم.
روحت شاد، ای شاه دور از وطن.
تو از جهان رفتی،
اما از قلب ایران نرفتی.
با اشک، با حسرت و با عشقی که سالها دیر به زبان آمد،
فرزندی از ایران
کمانگیر