با دیدن این اثر همیشه یاد مسیح و مریم مجدلیه توی نقاشیها میافتم. با این تفاوت که دستها و پای النای هیچ اثری از زخم و تراژدی مسیح رو نداره. موضوع اینجا مرگ النای/مسیح نیست، تراژدی اصلی حالت دست مرد/مجدلیهی داخل تصویره. بازماندهای وفادار اما عمیقن سوگوار.
دم در داشتم میزدم بیرون که دستهی علمبهکون نزدیک خونهمون شد. زنگها رو میزدن به قصد گدایی. سریع بیبیگل معین رو پخش کردم با صدای بلند. عین آنتیویروس عمل کرد و سمت خونهی ما نیومدن. مگسهای سیاهپوش.
آمدم دنبال کتابی بگردم تا با مشغول شدن باهاش گرما رو ملایمتر حس کنم. اما چیزی که نظرم رو جلب کرد کتاب شعری از منوچهر شیبانی بود. «سرابهای کویری».
هم از شعر سوختم هم از گرما.
قابیل. اولین نطفهی آدم و حوا. اولین انسان رانده شده. نه به خاطر سرپیچی از دستور خدا، به خاطر روبرو شدن با احساس خودش. قابیل نمیدونست با خشمش، با زخمی که خورده بود، چطور کنار بیاد.
به مرد داخل تصویر فکر میکنم. طوری که با ارادهای شدید به سمت یک خیال کشیده میشه. لبهی پرتگاه. میدونه که ممکنه سقوط کنه؟ شاید آگاهه به این نرسیدن، و از نرسیدنه که انگیزه میگیره.
«پری آلپ» زندگی هر کس چی میتونه باشه؟
خاب دیدم کتابی دستمه و مشغولم به خاندنش. قطور بود. کهنه. ورق که میزدی ممکن بود هر آن دستهای برگه از کتاب جدا بشه. بستم تا ببینم این چه کتابیه، اسمش چیه، روی جلدش نوشته بود: فراموشی.
هر چی بیشتر میبینیش، بیشتر باهات صمیمی میشه. درختی که تنهی ضخیم و خشنی هم نداره، تنها و قهرمانانه، خودش رو رشد داده. عمود بر افق سرد کوهستان و امواج بیتفاوت دریا. حتا کادر مونه هم نتونسته محدودش کنه.
@maryssl این دقیقن ریپلایی بود که منصرف شدم از نوشتنش:))) گفتم این جوابهای تلخ رو کسی دوست نداره بشنوه. ولی آره، پایان قشنگتره. زودتر عرصه رو بدیم دست رباتها و هوشهای مصنوعی.
« ...همینکه بین آدمی و طبیعت، صلح و صفایی کمیاب رخ نموده است، بیدرنگ نیروهایی مرموز و بدخواه، انگار که هم در ذهن ما و هم در طبیعت به کمین چنین لحظههایی نشسته باشند، سربرمیدارند تا رویایمان از این برآسودگی اپیکوری را زهرآلود کنند.»
-سیر منظرهپردازی در هنر اروپا/ کنت کلارک.