هربار قلب من هزار تکه میشه و هربار تنها روایتم همین روایت فوتبالیه: " ما بینهایت از تو متنفریم چون بینهایت عاشقت بودیم"
تو تنها کسی هستی که میتونی این چنین من رو سوگوار کنی...
مامان من گردن نگیرترینه؛ همیشه تو مهمونیا منو رست میکنه و وقتی توی مهمونی مهم قبلش میگی این کارو نکنیااااا، یه جوری رفتار میکنه انگار بهش توهین شده و تو بیاهمیتتر از اونی هستی که دربارت حرف بزنه.
۱۴ سالم بود که به خاطر عقب افتادن پریودی رفتم دکتر زنان. خانوم دکتر اون روز به من که چاق بودم گفت اگه یه کاغذ بگیرن جلوی صورتت، بدنت مثل یه پیرزن ۷۰ سالهست؛ لاغر شو.
و این حرف سالها توو ذهن من رد عمیقی به جا گذاشت...سالها شکستن عزت نفس و شرم بدنی!
نمونه آسیب یک دکتر ناامن:)
پیدا کردن درمانگر شده کابوس زندگی من؛ سختترین و پراسترسترین کاریه که در سالهای اخیر انجام دادم و باید خاطرنشان کرد من توی این چندسال کلا داشتم کار جدید انجام میدادم پس استرس کمی نداشتم:))))))
در سی سالگی کمکم یاد میگیری برای ساختن یک شب خوب برای خودت نباید یه تغار پاستا درست کنی و بخوری چون تو علاوه بر یک شب خوب به فردای خوب هم نیاز داری و معده تو مثل خودت سی فاکینگ سالشه نه بیست سال:)))))))))
یکی از چیزایی که منو توو خانواده آزار میده اینه که مامان و بابام درگیری بیش از حد برای حل مسائل دیگران دارن و اتفاقا خیلی هم عملکرد خوب و انعطافپذیری دارن در قبالش. اما در حل کردن مسائل خانوادگی خودمون فلجن. این برای من خیلی دردناکه. تا بوده هم همین بوده:)