یه صحنهای تو فیلم مختار بود که همه گیر کرده بودن تو جنگ و فلان و اینا
بعد یکی خبر میاره که یزید مرد …
همه معادلات عوض میشه
هیچی دیگه همینجوری یادم اومد
حتی کارهایی که برای حال خوبم انجام میدادم هم الان باعث اضطرابم شدن
اون دیالوگ انیمیشن درون و بیرون که میگه
I’m not good enough
وضعیت همیشگیم شده
یکی نیست بگه زن تو قرار نیست قهرمان باشی
یکم آرام باش
دست از سر خودت بردار
خدا این همکار جدیده رو مختص من فرستاده که یاد بگیرم چجوری کار کنم و زندگی کنم
نگاهش کنم و تعادل رو پیدا کنم
خودش قطعا نمیدونه چه تاثیری داره روم میذاره
دلم میخواد ��ه پلاکارد بگیرم دستم که روش نوشته:
«من با يه نخ خيلى نازك به اين دنيا وصلم با من مدارا کنید. من غرقِ غم، استرس، اضطراب، سختى و فشار هستم. خستهام و در عین حال تلاش ميكنم كه اين نخ نازك بريده نشه و سعی میکنم شرایط رو کنترل کنم.»