واقعا نمیدانم چطور میشود به جهان ادراکی حاکمیت و هوادارانش پل زد. آنها میدانند که امثال ما ضد استعماریم. میدانند قبل از آنها و با ادبیاتی بهتر از آنها و با جهانبینیای خالی از حساب و کتاب سیاسی علیه نیروی خارجی و دخالتش در کشورهای جنوبجهانی گفتهایم و نوشتهایم. و باز هم با این حال هر آنچه ما میگوییم، هر شکلی از توصیه برای تغییر رفتار و یا دگرگونی سیاستهای داخلی به عنوان تهدید دیده میشود. هر توصیهای در ذهن آنها به عنوان «تو نباش» و «تو باید بروی» ترجمه میشود. هر جمله یک «حمله» است و هر منتقدی یک خطر بالقوه.
واقعیت اینست که حاکمیت و بدنه اجتماعیاش بخش مهمی از راهحل آینده ایران باید باشند. نمیشود هیچ فردایی را تخیل کرد بدون اینکه در آن اندازهای از همکاری مشترک بین تمام نیروهای داخل ایران برای حل مسالهجمعی وجود نداشته باشد. باید به سمت آنها رفت و تلاش کرد برای ساخت چیزی و یا توافقی که بتوان روی آن سوار شد و مساله حل کرد. اما چطور. سوال یک میلیون دلاری اینجاست. واقعا چطور میشود نگاهِ دیگریساز آنها را تعدیل و کمرنگ و محو کرد؟
اگر بخواهم به این پرسش پاسخ بدهم که چرا «ایران میماند»، باید از تاریخ شروع کنم، نه از سیاست روز. تجربه تاریخی نشان میدهد که نابودی یک دولت یا حتی یک امپراتوری، الزاماً به معنای نابودی یک تمدن نیست. نمونه روشن آن حمله اسکندر است. اسکندر صرفاً برای تصرف یک قلمرو حمله نکرد؛ او در چارچوب یک تقابل عمیقتر حرکت میکرد، تقابل یونانیها با «دیگری»ای که در روایتهای هرودوت بهعنوان بربر تعریف شده بود. جنگهای ایران و یونان، از ماراتن تا سالامیس، فقط جنگ قدرت نبود، بلکه جنگ تصویرها و هویتها بود.
وقتی اسکندر به ایران حمله کرد، هدفش تنها فروپاشی دولت هخامنشی نبود. اقداماتی مانند آتش زدن تختجمشید یا نابودی متون مقدس اوستا را میتوان تلاشی برای از بین بردن حافظه فرهنگی دانست، یعنی چیزی فراتر از شکست نظامی، نوعی حمله به حافظه جمعی. اما نکته مهم این است که این پروژه هرگز بهطور کامل موفق نشد. در دوره پس از اسکندر، ما با نوعی سلطه فرهنگی یونانی مواجهیم؛ زبان یونانی به زبان قدرت تبدیل میشود، اسطورهها و نمادهای یونانی گسترش مییابند و حتی در دوره اشکانی نیز سکهها به زبان یونانی ضرب میشوند. این وضعیت نشاندهنده شکلگیری نوعی هژمونی فرهنگی است، اما نه حذف کامل ایران، بلکه همزیستی و رقابت دو لایه فرهنگی.
نقطه عطف واقعی در دوره ساسانیان رخ میدهد، جایی که ما با بازسازی آگاهانه یک «ایده ایران» روبهرو هستیم. ساسانیان اولیه خود را وارثان دارا، یعنی داریوش، معرفی میکنند و این صرفاً یک ادعای سیاسی نیست، بلکه تلاشی برای بازسازی تداوم تاریخی است. در این دوره، زبان پهلوی جایگزین یونانی میشود، سنتهای زرتشتی احیا میشوند و مفهوم «ایرانشهر» بهعنوان یک واحد فرهنگی و سیاسی دوباره شکل میگیرد. به عبارت دیگر، حتی پس از یک گسست بزرگ، حافظه تاریخی بازسازی میشود.
پس از سقوط ساسانیان و فتح عربی، دوباره دولت ایرانی از میان میرود، اما الگوی تاریخی تکرار میشود: حذف دولت بدون حذف فرهنگ. در این دوره، آنچه ایران را حفظ میکند، نه یک ساختار سیاسی متمرکز، بلکه مجموعهای از جنبشها، سنتها و بازتعریفهاست؛ از شعوبیه تا جنبشهای محلی، از سامانیان تا صفاریان. اینها تلاشهایی هستند برای بازتعریف هویت ایرانی در چارچوب جدید اسلامی. اوج این روند را میتوان در شاهنامه دید؛ اثری که صرفاً ادبی نیست، بلکه پروژهای برای بازسازی حافظه تاریخی است. فردوسی در واقع آن رشته گسسته را دوباره به هم پیوند میدهد و تصویری پیوسته از ایران میسازد، حتی در غیاب یک دولت واحد.
در نهایت، در دوره صفوی، این تصویر دوباره با واقعیت سیاسی منطبق میشود. نکته قابل توجه این است که حتی صفویان، با وجود ریشههای ترکزبان و صوفیانه، خود را در چارچوب همین روایت ایرانی تعریف میکنند. نامها، نمادها و تخیل سیاسی آنها عمیقاً ایرانی است و حتی رقبای آنها، مانند عثمانیها، نیز آنها را بهعنوان «ایران» بازشناسی میکنند، در حالی که خودشان را «روم» مینامند.
بنابراین وقتی از بقای ایران صحبت میکنیم، در واقع از بقای یک دولت سخن نمیگوییم، بلکه از بقای یک تصویر تاریخی و فرهنگی صحبت میکنیم. این تصویر ویژگیهایی دارد که آن را پایدار میکند: توانایی بازسازی پس از شکست، قابلیت جذب و هضم عناصر خارجی، و وجود یک حافظه جمعی عمیق. مسئلهای که اغلب در تحلیلهای سطحی نادیده گرفته میشود این است که ممکن است یک ساختار سیاسی نابود شود، اما نابودی یک ایده تاریخی بهمراتب دشوارتر است. ایران در طول تاریخ بارها از نظر سیاسی فروپاشیده، اما هر بار به دلیل همین تداوم فرهنگی دوباره بازسازی شده است. به همین دلیل، پرسش اصلی این نیست که چه کسی حمله میکند، بلکه این است که آیا آن هسته فرهنگی و حافظه تاریخی از میان میرود یا نه، و تجربه تاریخی نشان میدهد که در مورد ایران، این هسته تاکنون پابرجا مانده است.
در برخی بحثهایی که این روزها در فضای مجازی و همچنین در میان برخی اندیشکدههای ایرانی و محافل راهبردی مرتبط با آنها مطرح میشود، پاکستان اغلب بهعنوان بازیگری سبکوزن تلقی میشود که توانایی ایفای نقش مؤثر بهعنوان میانجی یا فراهمکننده «مساعی جمیله» در مذاکرات احتمالی میان ایران و ایالات متحده را ندارد. در این چارچوب، معمولاً پیشنهاد میشود که ایران بهجای تکیه بر چنین میانجیای، مستقیماً با چین وارد تعامل و چین را برای معامله با آمریکا و میانجیگری وارد کند. اینکه نقشآفرینی پاکستان اکنون در این زمینه میتواند موفق باشد یا نه، در اینجا محل بحث من نیست. نکتهای که باید بر آن تأکید کرد، یک واقعیت تاریخی مهم است که در این مباحث کمتر مورد توجه قرار میگیرد: پاکستان پیشتر در یکی از مهمترین گشایشهای دیپلماتیک قرن بیستم، یعنی نزدیکی میان خود ایالات متحده و چین در اوایل دهه ۱۹۷۰، نقش میانجی تعیینکننده و مؤثری ایفا کرده است. پاکستان، علیرغم جایگاه نسبتاً محدود خود در ساختار قدرت جهانی، توانست با موفقیت ارتباط میان دو طرف را برقرار کند، اعتمادسازی کند و پیچیدگیهای لجستیکی این فرآیند را مدیریت نماید؛ امری که نشان میدهد کارآمدی دیپلماتیک در چنین موقعیتهایی لزوماً به جایگاه رسمی در سلسلهمراتب قدرت بینالمللی وابسته نیست. ۱ از ۳ 👇
@HosseinHamdieh@h0d3r_fa نباشه کشور، یک گروه چهارمی هم هست که داره یه تجربه جدید رو زیست میکنه که کم هم نیستند. در یک تجربه جمعی منحصر بفرده فارغ از سویههای سیاسیش. بابت احساس تعلقش از مصادره نظرش گذشته و همراه جمع شده، و داره در عین حال میفهمه با یه سری که فکر میکرد نمیشه زندگی کرد،
چه قشنگ هرکی واسه خودش یه اظهار نظری میکنه. یکی اورانیوم میخواد، یکی میخواد تعهد بده یکی دیگه کاری نکنه، یکی تنگه میخواد، یکی ننهی اون یکی رو میخواد. جالبه!
@HosseinHamdieh این اتفاق بصورت طبیعی داره میفته، اون فاز قبلی هم باید از سر گذرونده میشد تا این فاز جدید درک و فهمیده بشه. حالا ممکنه یه سریا دیر بپیوندن، یه سری هم در فاز قبل باقی بمونن. اتفاقات خود، آموزندهست، مخصوصا که عینیت دارن.
زبان گفتگو درباره ایران و مردمش دهههاست زبان تحقیر و خاکبرسری بوده. ما همه تا سیبک گلو در ایده «ایران خراب شده» غرقیم. این نریشن باید تغییر کند. ما به یک «تبدیل زبانی» احتیاج داریم. به اینکه به جای برجعاجنشینی و گفتن از جامعه عقبمانده و «ایرانیها اینطور و آنطورند»، مساله واقعی حل کنیم. به جای رویااندیشی و گذاشتن آرزوهایمان به جای تحلیل، سوال جواب بدهیم و با همین نیروهایِ روی زمین، با همین مناسبات فرهنگی، با همین امکانات و خلاها چیز جدیدی درباره ایران بگوییم.