ببینید از دید من قضیه خیلی سادست:
یه آقایی به نام محمد رضا پهلوی و پدرش ایران رو از افغانستان تبدیل کردن به پیشرفته ترین کشور منطقه. بعد پدر و پدر بزرگ کور و کچل من و شما، ریختن گفتن نمیخوایم! آقتابه میخواییم. اونم اجبار نکرد، نکشت و با پسرش رفت.
حالا آفتابه داره کمرتون رو خورد میکنه. چشممون کور، دندمون نرم. باید برید التماس کنید بیاد کارو دست بگیره، وگرنه اون جاش و حالش خوبه، شما هم در بدبختی و کثافت خواهید مرد. اونو نمیخواهید؟! باشه یکی دیگه رو بیارید اگر میتونید.
دیگه ایراد گرفتن ازش خیلی کمدیه، اون کوچکترین دینی به شما نداره.
یه مشت پوفیوز آفیت طلب نشستید یکی بیاد همه کار بکنه، نمیاد اصن! تو هم از مسیر لذت ببر.
بخش پایانی قصیدهٔ «سپیدرود» از ملکالشعرای بهار، در وصف راه آهن و در ستایش رضاشاه پهلوی:
زان جایگه به بابُل و شاهی گذاره کن
پس با تِرَن به ساری و گرگان گرای زود
بزدای زنگِ غم به رهِ آهنش ز دل
اینجا بُوَد که زنگ به آهن توان زدود
این خود یک از هزار ز کارِ شهنشهیست
کز یک حدیثِ او بتوان دفتری سرود
از جان و دل ستایشِ او پیشه کن که اوست
آن خسروی که از دل و جان بایدش ستود
جیشی دلیر ساخت ازین مردمی فقیر
آری کنند اطلس و دیبا ز برگِ تود
هست اعتبارِ مُلک ز آبِ حُسامِ او
چون اعتبارِ خاکِ صفاهان به زندهرود
جز سعیِ او، که جادهٔ چالوس برگشاد؟
جز جهد او، که راهِ پَتِشخوارگَر گشود؟
تا هست حق و باطل و سود و زیان، رساد
از حق بِدو عنایت و از او به خلق سود
بخشد بهار را کفِ دستی ز رامسر
کانجا توان به هر نفسی دفتری سرود
دلار حجاب نیست که در نمازجمعه تهدیدش کنید
دلار وعدهٔ انتخاباتی نیست که فراموشش کنید
دلار ناترازی انرژی نیست که با مازوت حلش کنید
دلار کسری بودجه نیست که با چاپ پول پنهانش کنید
دلار ورشکستگی بانکی نیست که ادغامش کنید
دلار صدای حقیقت است؛
گزارش عملکرد و فریاد ناکارآمدی...