باید هر از چندگاهی بری ارایشگاه که روزی هزار بار از مجردی و زندگی که داری خداروشکر کنی دخترها خوشگل،خوش هیکل،هنرمند و کاری یکی از اونیکی شوهرهای داغون بدرد نخور دارن،طرف می گفت یکسال اول زندگی خریدها رو انجام می دادم از وقتی هیچی نمی خرم چیزی نداریم بخوریم،شوهرم نمی خره
از اونجا که بنده سن خر پیر بین دخترهای فامیل پیدا کردم،دو دختر عموهای تیجرمو قرار ببرم کافه واقعا نمی دونم کجا لمیز مزخرفه،هیچی به ذهنم نمیادش،این بچه ها دنبال جای ادایی شیکن من خودم پاتوق کافه های کوچولوه،ببرمشون کافه وریا؟!!
@adameaval طبقه هدفش دو مدل هستن یکی پولدار با زحمت و اصیلتر که من اکثرشون رو می شناسم خوب خرج می کنن ولی مو رو از ماست می کشن بیرون سر خرید کردن سفر اروپا دارنو خرید می کنن،یک مدل می مونه تازه به دوران رسیده دنبال لوگو اتفاقا ایرانی یا خارجی شناس هستن برای پز دادن
@Foseh_1402 یادمه زمان کنکورم بود همسر همکار پدرم که آزاده و جانباز بود تو یک عروسی بودیم داشت پز می داد با ۸ سال فاصله درسی (نمی دونم با اون سنش نهضت خونده بود؟!)و یک بچه دانشگاه دولتی قبول شده،خوشحال که خیلی هم نخونده و سخت نیست،منم اینور میز موز پوست می کندمو حرص می خوردم
امروز تو ترمیم ناخنمهام،رنگ مورد علاقه اونو زدم چرا؟نمیدونم؟
بخاطر اون زدم؟نه
ناخنکار پیشنهاد دادش،خواستم منی که همیشه رنگ نود انتخاب می کنم یکبار متفاوت باشم،داشت می زد یادش افتادم...
می رفتیم پیشش معلوم بود داستان کیه🤦♀️زن تو چقدر خنگ بودی ما جدیت گرفتیم،می دونید یکجاها واقعا اصل قضیه می گیرن می گی نه این خوبه درک کرد تا وقتی که دهن باز می کنه😅🤦♀️
نمی دونم چرا همه میان درباره اتفاقهای شغلشون می گن ولی روانشناسها حتی اینطوری ناشناس حالم بد می شه یاد روانشناسها که می شناسمو دیگه نرفتم سر این قضیه میوفتم،یک چیز یادم امد😅روانشناسها انقدر خنگ بود نهایت می خواست محرمانه باشه خاطره ای که می گفت چون چند تا دوست بودیم ۱
یه مراجع ِ خانم داریم
جلسه اول گفت ٨ تا خواهر و برادرن، همشون با هم خوبن و مهمونی و مسافرت میرن اما ایشون رو خبر نمی کنن، بعد گفت با شوهرش و خانواده شوهر مشکل داره و درکش نمی کنن!
جلسه دوم یه لیوان آب خواسته، منشی بهش داده کمی خورده گفته خیلی سرده، منشی آب شیر اضافه کرده
@ssaammii226633 دقت کردی دو تا جمله طلایی همشون دارن من از زن خسارت نمی گرفتم تو فلان کردی بهمان کردی گرفتم،زنی هیچی نمی گم،تهش هم بیشتر می خوان ازت بگیرن تا برادری ،پدری میاد متاسفانه زبونشون کوتاه می شه
مادر و پدر من به نسبت هنوز سنی ندارن ولی انقدر کارهاشون به من وابسته است این روزها کشش دیگه ندارم،زود عصبانی می شم،بعد عذاب وجدان می گیرم،اونا هم عین بچه با من انگار لج کردن،اینروزها هیچی درست پیش نمی ره