سه هفتهس همه تو شرکت خوابن انقد کار نیس. بعد امروز دو نفر جای مقنعه با شال اومدن سر کار، از مدیرهای ارشد تا انتظامات همه داشتن میخوردن تو در و دیوار از استرس :)))
احساس میکنم روح مادربزرگم در من حلول کرده. همه رو جاج میکنم، همه رو!
همکارم میگه شب واسه تولدم قراره بریم فلان رستوران تو بلوار فردوس، بعد من اینجوریم که وا بلوار فردوس کی اومده تو شهر که آدم بخواد اونجا بره رستوران!