چند سال پیش، یکی از همین روزهای تیرماه،
یه دختر خانوم ۲۷ ساله به اسم سها رضانژاد تو ارتفاعات جنگل جهاننمای استان گلستان گم شد.
با یه تور طبیعتگردی رفته بود جنگل، شب با دوستاش خوابید، صبح که دوستاش بیدار شدن اثری از سها نبود. چادرش بود، وسایلش بود، خودش نبود.
من به عنوان عضوی از تیم نجات از تهران اعزام شدم. عملیات جستجو و نجات حدودا یک ماه طول کشید.
در طول اون یک ماه به دلیل تراکم و بکر بودن جنگلها و ارتفاع زیاد و آب و هوای نامناسب، در بعضی از مناطق جستجو نیاز به پهپاد و همکاری سپاه پاسداران داشتیم.
رسماً با تماسها و نامهنگاریها التماس سپاه رو کردیم که یک فروند پهپاد بهمون بده، و نداد!
گلدن تایم نجات آدمها درچنین شرایطی فقط ۴۸ ساعته، و بعد از ۴۸ ساعت شانس نجات فرد به طرز چشمگیری کاهش پیدا میکنه.
سپاه پاسداران ۴ روز مارو علاف یک پهپاد نظارتی کرد و آخرشم نداد. و در آخر ما مجبور شدیم با فراخوان عمومی از افراد عادی که دِرون داشتن و افرادی که خلبان پاراگلایدر بودن خواهش کنیم که به کمک تیم جستجو و نجات بیان.
یک ماه عملیات طاقتفرسا بود و اعضای تیم نجات شبها حتی یک چادر نداشتن که توش استراحت کنن، کلا یه چادر برای تدارکات در نظر گرفته شده بود و یک چادر به عنوان سرفرماندهی عملیات و EOC…
بعضی از شبها مجبور بودیم تو آغل گوسفندها یا کومه شکارچیها بخوابیم.
الان به این تصویر و این حجم از چادرها و احتمالا پهپادهای نظارتی که در روز چالسپاری میخوان هوا بدن فکر میکنم و غصه میخورم.
و برای هزارمین بار بهم ثابت میشه که جان، رفاه و آسایش هیچکدوم از مردم ایران برای ج.ا پشیزی ارزش نداره، و فقط برای پروپاگاندای خودش حاضر به شل کردن سر کیسه است.
دیگه استاد بانو ژاله آموزگارو که قبول دارید؟
اگه یه موقعی شیطون رفت تو جلدتون که چرا رمان میخونم؟ یا بعد که یادم میرم چه فایده؟
حرفای ایشونو گوش کنین و هی یاداوری کنین و یه چک افسری هم به شیطون بزنین.
روی کفشهای پادشاه زوم کنید!
عجیب است نه؟ این گرههای ظریف پاپیونشکل و روبانهای بینقص، متعلق به ۱۷۰۰ سال پیش است.
چرا فکر میکنیم هر چیزِ شیک، منظم و باپرستیژی متعلق به غرب است؟
بدبختانه دچار یک آلزایمر فرهنگی شدهایم و هویت خود را گم کردهایم و امروز تصور میکنیم آراستگی، هارمونی و دیسیپلین پوشش، دستاورد و میراث غربیهاست.
این شاهکار ساسانی که اکنون در موزه بریتانیاست، به ما یادآوری میکند که شیکپوشی سبک زندگی نیاکان ما بوده است. آلزایمر فرهنگی را کنار بگذاریم.
سلام دوستان، من مدرس زبان فرانسه هستم، لیسانس زبان و ادبیات فرانسه دارم و دورههای تربیت مدرس فرانسه رو هم گذروندم، سابقه تدریس دارم و کلاسام رو به صورت خصوصی برگزار میکنم. اگر قصد یادگیری این زبان رو دارید خوشحال میشم من توی این مسیر همراهتون باشم.
ممنون میشم ریتوییت هم بکنید.
روزانه با تعداد زیادی پست و نظر در شبکههای اجتماعی روبرو میشوید که با شنیدنشان، اولین واکنشتان عموما این است که: «مگر میشود اینقدر واضح و بیمنطق چرت گفت؟» بله میشود. دستگاه تبلیغاتی و امنیتی حزب کمونیست در شوروی، خصوصا KGB تاکتیکی را پیاده میکرد که همیشه موفق بود. آنها فهمیده بودند که لازم نیست مردم را قانع کنند، بلکه کافیست آنها را خسته کنند. زمانی که ذهن افراد در هر روز با دهها روایت، ضد روایت، تهمت، شایعه و نامسئله روبرو شود، نه تنها آنقدر خسته میشود که دیگر توان تمرکز بر مسئله اصلی را از دست میدهد بلکه در حالتی حتی بدتر دیگر به این نتیجه میرسد که «اصلا حقیقتی وجود ندارد.» انرژی مخالفان حقیقی در دعواهای بیثمر مصرف میشود. اساسا این گونه جریانها که آشکارا در حال تخلیه انرژی شما با «اظهار نظرهایی هستند که میدانند بدون شک از شما واکنش احساسی میگیرند» فقط یک هدف دارند: مسموم کردن فضا در حدی که افراد خسته شوند. فردی که مرتبا به نامسئلهها میپردازد، ابتدا آن نامسئلهها را ناخواسته پررنگ میکند و از طرفی فرصتی برای پرداختن به مسئلههای اصلی را از خود و دیگران میگیرد. در برابر چنین پروپاگانداهایی، باید به شدت رادیکال بود. امروز از دیروز بیشتر رادیکال شوید. به اصلیترین استدلالهایشان ضربه بزنید. اگر در میدان آنها و با قوانین آنها وارد بازی شوید، در حالت تدافعی هیچ پیروزیای وجود ندارد. با بلندترین صدایی که دارید، بهترین استدلالهای خودتان را، در منطقیترین، بهترین، مودبانهترین و در تهاجمیترین حالت ممکن فریاد بزنید. در مقام بالادست بودن اخلاقی را از دست ندهید. یادتان باشد که کسی که به اصطبل میرود و با خوک کشتی میگیرد، ابتدا خودش را در حد خوک پایین آورده است. شما قدرت عظیمی دارید. اگر در میانشان معدود افرادی هم باشند که به دنبال حقیقت باشند، خودشان راه حقیقت را پیدا میکنند و میبینند که در میان شما تنها نخواهند ماند.
ترس چگونه حکومت میکند؟
«سراسربین یا Panopticon» ایدهای بود که جرمی بنتام در اواخر قرن ۱۸ ارائه داد. ایده ساده اما بسیار هولناک بود. زندانی را تصور کنید که فرد در آن نمیداند که آیا نگهبانی وجود دارد یا نه. ساختمانی دایرهای با یک برج مرکزی. نگهبانی در برج است و زندانیها در
داشتم از عرض خیابون رد میشدم ،شلوغ بود
یه جوون سرباز جلوتراز من بود،وقتس متوجه من شد وایستاد منم باهاش ردشم، وسط بلوار که رسیدیم یدفه دیدم اومد سمت راستم؛
حس مسئولیت و مهربونیش انقدر قشنگ بود دلم میخواست با یک لبخند بزرگ ازش کلیییی تشکر کنم 🥹
میدونید شروع تمدن در فلات ایران از شوش شروع شد؟ شوربختانه دارن شوش رو دو دستی تقدیم پروژه عمرانی میکنن، با امضای رسمی، با اسم شورای فنی، با مهر میراث فرهنگی!
@Parham_ni منم تجربه ای شبیه به این داشتم،اخرین دکتر که رفتم قبل از وارد اطاق شدن تماااام علائم بیربط و باربط وبیماری های ارثیمونونوشتمو که همه رو به دکتر بگم؛
موقع شرح حال بلافاصله بعد از گفتن اخرین جملم، دکترم تشیخص و بهم گفت وبرای اطمینان ازمایش نوشت،اشتباه از ماس که درست شرح حال نمیدیم