همهتون میرین شمال دنبال کباب میگردین؟ هیچکی ماهی دوست نداره؟ اگه مثل من عاشق ماهی سفیدین و اومدین سمت شرق مازندران، برین رستوران میزبان بابلسر (شیلات سابق)، بعدش هم برین شیرینیسرای بابل بستنی و شیرینی بخورین.
برادر من اوایل دههی هفتاد که اینترنت هم نبود از تو کاتالوگ کتابخونهی دانشگاه امیرکبیر چند تا دانشگاه پیدا کرد، مکاتبهای پذیرش گرفت و واسه ارشد و دکترا رفت کوئیزلند استرالیا.
بازی گری اولدمن در نقش جان چیور تو این فیلم معرکهس. جان چیور در مورد طبقهی متوسط امریکایی، زندگیشون تو حومهی شهرها، شکست رؤیای امریکایی و سرخوردگیهای طبقهی متوسط مینویسه. دو تا داستان کوتاه داره که واسه من تو لیست بهترینهامه: خداحافظ برادر و شناگر.
من روز کاری با مترو میرم و میآم. به هر کی میگم خیلی خوبه باورش نمیشه:)
خنکه و سریع. به ترافیک هم نمیخوری. کلی هم تیپهای جورواجور میبینی. فقط باید ساعت ترددت پیک نباشه:)
دیشب نگاه خیرهی اولیس رو دوباره دیدم و رسیدم به این سکانس عبور مجسمهی تکهتکهشدهی لنین از دانوب. این بار مثل تشییع یه رؤیا به نظرم اومد؛ ایدهای که شکست خورده و با همهی عظمتش از جلوِ چشممون رد میشه.
@oonparande بعد یکی مثل بهرام بیضایی رو که با ادبیاتش در برابر سنت مردانه ایستاده رو نمیزنن تو سر مردهای نویسنده یا فیلمساز همکارش، یه کاره میزنن تو سر زنها:)
@Armin_yusefi چرا. همون خونهای که مادر و بچهها توش زندگی میکنن و تو منطقهی ییلاقیه و بهش میگن داچا. تارکوفسکی میره به همون منطقهی دوران کودکی خودش و خونه (داچا) رو تو همون محل قدیمی بازسازی میکنه. حتی مزرعهی گندم سیاه رو هم دوباره میکاره تا شبیه خاطرات کودکیش بشه.