@thetwelfth_Imam 🚨 فوری :
صدای دانشجویان دانشگاه علوم پزشکی تبریز باشیم.
انقدر پخش کنید تا رسانهای بشه
نباید تو سکوت بمونه و فراموش بشه
فرزندان ایران :
محمدامین سلطان زاده
علی پروین
محمد اسدی
رضا محمدی
#IranMassacre#FreeIranStudents#StudentsRights
@thetwelfth_Imam 🚨 فوری :
صدای دانشجویان دانشگاه علوم پزشکی تبریز باشیم.
انقدر پخش کنید تا رسانهای بشه
نباید تو سکوت بمونه و فراموش بشه
فرزندان ایران :
محمدامین سلطان زاده
علی پروین
محمد اسدی
رضا محمدی
#IranMassacre#FreeIranStudents#StudentsRights
Inside Iran's bloodiest crackdown: How brave protesters defied regime until their dying breaths by capturing the massacre their leaders tried to hide https://t.co/gYkCjqPH75
'Sepehr, my son, where are you?': Footage shows Iranian father's desperate search for his son in hellish aftermath of regime's crackdown on protesters https://t.co/LNoMVCpcQ3
اینکه کزاز و سل و وبا نداری، بخاطر پدربزرگشه
اینکه از بندرعباس سوار قطار میشی میری آستارا پیاده میشی، بخاطر پدربزرگشه
اینکه تو مطبخ پای دیگ غذا نمیپوسی و سر زایمان نمیمیری، بخاطر پدربزرگشه
این��ه میتونی بنویسی و بخونی، بخاطر پدرشه
اینکه رعیت نیستی، بخاطر پدرشه
اینکه در این تاریکی و کثافتی که ج.ا برات درست کرده اما هنوز امید داری، بخاطر خودشـه✨👑🩵
#جاویدشاه
@marklevinshow There are also Iranians who believe that her current political positioning continues to serve narratives associated with the reformist current rather than representing the broader and diverse opposition to the Islamic Republic.
@marklevinshow Dear Mark,
Please be cautious about presenting Masih Alinejad as a representative voice of the Iranian people. She does not speak for all Iranians, and many Iranians strongly dispute both her claim to represent them and her role within the opposition.
@TakMesra وقتی خارج از ایران در محیطی که به نحوی انفاقات ایران زیر نظر همه بود، ایرانیهایی بودن که نه تنها این فاجعه رو کتمان میکردن بلکه به دروغ میگفتن که افراد موساد پلیس رو کشته! خب من یه کارم هم این بود دروغهای اینا رو جمع کنم.
@TakMesra بله و حتی در مرود رابطه فامیلی هم همینطور. دی ماه برای من خط قرمز هست اگر هرکسی چشمشرو به این کشتار ببنده و از حق دفاع نکنه برای من در زمره دشمن هست و طبیعتا قطع رابطه تنها چاره کار هست.
@creative_fctr چرا مسئولین و عوامل این اتفاقات رو مورد نقد قرار نمیدید؟ از جمهوری اسلامی میترسید یا در دل حب ج ا دارین؟ اول انتخاب کنید بعد خارج نشین ها رو متهم
@KMooreGilbert@abcnews@theage That miracle is the Iranian people, who took to the streets seven months ago, chanting his name, PAHLAVI, and calling for his return. The Islamic Republic will be overthrown by the Iranian people. You and your fellow leftists will never understand that.
شب رفتیم جلوی بیمارستان کسری، میدون آرژانتین. من، دوستم فری، خانمش ندا و خواهرم شیما همراهمون بودن. شیما و ندا رو نمیشد کنترل کرد. دیوانه شده بودن. داد میزدن، فریاد میزدن: «مرگ بر دیکتاتور.» سرشونو از پنجرهی ماشین، بیرون میآوردن. نمیشد کنترلشون کرد. من و فری حسابی ترسیده بودیم. جلوی بیمارستان پر کلان بود. انتظامی. با لباس شخصی و این حرفا. اصلا نمیشد با ماشین وایساد. مخصوصا وقتی این دو تا مدام شعار میدادن. بقیه خانما هم تو ماشینای اطراف همینجوری بودن. انگار همه با هم آمپر چسبونده بودن. خیلی عجیب بود اون شب.
با هزار بدبختی اون شب رسیدیم خونه. شب رفتم سوپری محل. میگفت: دوباره مسخره بازی شروع شد. این مسخره بازیا به هیچجا نمیرسه. آخوند قویتر از این حرفاست که چهارتا دختر پسر قرطی ورش دارن."
بحث شدیدی در گرفت. گفتم چرا شما نمیاید کمک خوب؟ گفت "که چی بشه، فردا دخترم تو روم وایسه؟!"
کات✂️
اوایل مهر بود. فیفی رو برده بودم از دامپزشکی براش غذای سگ بگیرم. برگشتنی رسیدم سر جمالزادهی شمالی. رفتم مرغفروشی که دل مرغ و گردن هم بگیرم که یهو یکی فریاد زد: «اومد�� جاکشا!»
نزدیک پنجاه تا موتور یگان ویژه ریختن سر جمالزاده. از انقلاب اومده بودند. تمام خیابون پر گاز اشکآور شد. چشم، چشم رو نمیدید. چپیدیم هفتهشت نفری توی یه عطاری و کرکره رو هم کشیدیم.
صاب مغازه با لهجه کردی داد میزد:
“نمیشه اینجا بمونید. برید بیرون”
کولر اشکآور رو کشیده بود تو. نمیشد نفس کشید. نگران فیفی بودم بیشتر. چشاش قرمز شده بود. 7 کیلو بود همش. کرکره رو زدم بالا و رفتیم بیرون. مامورا نبودن. تا سر نصرت دویدم. همه جا از اشکآور مه گرفته بود.
توی اشکآور زیاد که میدویی، یه چیزی ته مخچهات میسوزه.
سر نصرت که رسیدم، سی چهل تا موتوری از توی قدر پیچیدن تو جمالزاده. 3 دقیقه با خونه فاصله داشتم ولی راه بسته بود. نه میشد بری بالا نه سمت کارگر. ناچار رفتم تو نص��ت. فیفی و خریدا دستم. نا برام نمندع بود. مغزم میسوخت. یه موتوری دید اوضاعمو. گفت: "داداش خودت هیچی. این زبون بسته رو بگیرن میکشن بیناموسا. بپر بالا تا یه جایی ببرمت."
بیست دقیقه دور زدیم تا بلا��ره راه باز شد رسوند منو دم در خونه.
✂️
شیما عدل همون شب رفته بود کلاس زبان. موسسه زبان ضلع شرقی میدون ولیعصر بود. شب قبلش باهاش بحث کرده بودم: «نرو، فردا قراره شلوغ بشه.» گوش نداده بود. به خودم فحش خارمادر میدادم که چرا گذاشتم بره. تلفنها قطع بود. نمیشد باهاش ارتباط گرفت. قرار بود ساعت شش و نیم تعطیل شن.
تا ساعت هفت، هفت و نیم تلاش کردم برسم میدون ولیعصر، ولی از شونزده آذر نمیشد جلوتر رفت. میزدن. معلوم نبود گلولهست یا ساچمهست. برگشتم خونه.
ساعت ده شب، خودش با ماشین مادر یکی از دوستاش رسید. گارد ویژه شیشههای مؤسسه رو شکسته بود. گاز اشکآور انداخته بودند تو، حرامزادهها.
✂️
آبان که شد، پسرداییم سیاوش با همون رفیقم فری و مسعود (که نوازنده سهتار معروفیه) رفته بودن اکباتان که گرفتنشون. 4 ماه فرستادنشون فشافویه آب خونک بخورن. نگهبان زندان حتی حلقه ازدوا�� فری رو هم دزدید.
✂️
اواخر آذر، دور اقیانوس (حوض وسط دانشگاه سراسری یزد) نشسته بودم. بچههای لیسانس تظاهرات کرده بودند. مسئول اصلاحطلب انجمن اسلامی اسماشون رو گرفت.
هرچی بهشون میگفتم: «اشتباه ما رو نکنید»، به این حرومزاده اصلاحطلب اسم و اطلاعات ندید. خاطرات ۸۸ از جلوی چشام همینجوری رد میشد {اون موقع لیسانس میخوندم دانشگاه گیلان}.
اینجا دانشجوی ارشد بودم و کسی هم نمیشناختم. ولی به همه بچهها چندبار گفتم: «ندید آقا. به این حرامزادهی اصلاحطلب اسماتون رو حداقل کتبی ندید.»
بهشون میگفت دوربینای دانشگاه همه رو گرفتن، پس این اسمها کاربرد اطلاعاتی خطرناک نداره!
زر میزد اصلاحلب خروملقمه. دوربینا اپراتور نداشت. هرکی رو تقریبا دانشگاه یزد گرفتن، از روی اون لیست بود.
حلاصه گوش نکردن. نمیدونم میخواستن یه توماری، بیانیهای، چیزی امضا کنن. خیلیهاشون تعلیق خوردن و یکی دو نفر هم ��خراج شدن.
بگذریم.
همون روز،
یه حراستی اومد جلوم، گفت: «آقا، شما دانشجویی اینجا؟»
خاطرات دستگیری پسرداییم سال ۸۸ روبه روی نردههای علوم پایه دانشگاه گیلان و شکنجههایی که شده بود (توی بند اطلاعات رشت زیرزمین ساختمون شهرداری 15 روز حبس بود بدون اینکه کسی خبردار بشه) و بلایی که سر خودم آورده بودن، عین نوار کاستی که رو دور تند پلی کنی، از جلوی چشام رد میشد.
رد دادم یهو اصلا. بیخودی با مشت گذاشتم وسط سینهش. نه توهینی بهم کرده بود نه اصلا این طرف نزدیک پارکینگ تجمع و شلوغی خاصی هم نبود!
خلاصه سکندری خورد ومثل یابوی افلیج پخش زمین شد، مردک ریقو.
از شانس گند ما، طرف، رئیس حراست دانشگاه یزد بود. (همدورهایها یادشوونه. همش یه پیرهن سبز لجنی میپوشید) منم که دانشجوی ارشد بودم و کسی رو نمیشناختم. اگه میشناختم عمرا نمیزدمش)
خلاصه چند نفر دیگه حراستی اومدن و کارت دانشجوییم رو گرفتن و در کمال تعجب ولم کردن!
اومدم گوشه پارکینگ یه سیگار بکشم. یکی از پرسنل خدماتی دانشگاه داشت جارو میزد. پیرمردی بود.
با لهجهی یزدی گفت: «گندشو درآوردِن. آزادی، آزادی تو سرتون بخوره، آشغالاشم میباس من جمع کنم. خدا میدونه یَتا گونی کامل همین بعد از ظهر فقققط جمع کردم.»
باهاش بحث نکردم. خسته شده بود. ولی واسم عجیب بود. هیچ حس همدردی خاصی نداشت!
شب رفتم خونه. فردا ظهرش دو نفر با تیپ بسیجی با موتور اومدن دم در. آیفون تصویری رو زدن. یارو گفت: «آقا، کفترمون افتاده روی پشتبامتون. باز کنید ما بریم برداریم.»
گفتم اینا دیگه خیلی منو خر فرض کردن. در رو باز نکردم. البته اونقدر آدم مهمی نبودم که بیان دنبالم، ولی دو سه روز رفتم ده بالا مخفی شدم.
توی توییتر سه نفر اون جواب چتهام رو میدادن:
امیر اعتمادی مشاور شاهزاده (که دمش گرم به منی که 100 تا فالوور داشتم یک در میون جواب میداد. طومار هم مینوشتم واسش!)
پوریا زراعتی (که دمش گرم. اونم بیشتر چتهارو میخوند. مثلا ما یه کار جالب کردیم دانشگاه یزد. اولین بار بچه های خوابگاه شبونه زدن بیرون و شعار دادن. اول دخترا و بعد پسرا. فیلماشو زراعتی از اینترنشنال فرداش پخش کرد و بعدشم به کل دانشگاههای دیگه هم رسید.)
نفر سومی که پاسخ چت میداد
اون اصلاحطلبه ملیگرای پلاستیکی بود که برگشت ایران:
پیمان عارف
(نیم ساعت فکر کردم تا اسمش یادم بیاد)
بهش پیام دادم گفتم به نظرت برم دانشگاه فردا؟، گفت بری قطعا میگیرنت. وایسا آب از آسیاب بیوفته بعد برو.
گوش دادم و نرفتم. بد هم نشد خداییش.
هفتهی بعد برگشتم و یه شب هم رفتم بازداشتگاه و بعدش کمیته انضباطی و نمایندهی ولیفقیه و این داستانا. حالا ایناش مهم نیست. چون کسی رو نمیشناختم، حتی اگه اهل لو دادن بچهها هم بودم، فایدهای واسشون نداشتم. خلاصه یه تعهد ازم گرفتن و ولم کردن.
✂️
۱۰ دی ۱۴۰۱: با پسرخالهام م��نی رفته بودیم چهارراه ولیعصر تظاهرات. دوباره همونجوری خفت شدیم، بین بسیجیها و یگان ویژه.
این سری چندتاشون اسلحه داشتن و ساچمه میزدن به مردم. همراه پنجشش نفر دیگه رفتیم پشت یه پست برق تو ضلع شمالغربی چهارراه ولیعصر پناه گرفتیم.
عین صحنههای جنگی بود. اونا تیر میزدن از اون سمت خیابون، ما همون پشت قایم شده بودیم. نه راه پس داشتیم، نه راه پیش!
یهدفعه مانی زد روی شونم، گفت: «نیما، پشت سرت رو نگاه کن.»
پشت سرممون یه مغازهی کبابی بود که به خاطر شلوغیها کرکره رو تا نصف آورده بود پایین. دو سه نفر نشسته بودن اون تو، ساندویچ هم دستشون بود. میشد دیدشون؛
یکیشون داشت میخندید، از اون زیر ما رو نگاه میکرد و روی ساندویچش سس میزد!
🛑این صحنه رو که دیدم، حالم به هم خورد. دیگه نرفتم. مانی رو هم نذاشتم بره، خواهرم رو هم دیگه نذاشتم از اواسط دی از خونه برای تظاهرات بره بیرون.
اینارو همه رو گفتم که بگم یه چیزی تو جنبش مهسا کم بود. مردم عادی با ما همراهی نمیکردن. همدردی نمیکردن، حس نمیکردن مطالبات ما، مطالبات خودشونه.
ضمن اینکه رهبر هم نداشت. هر روز یکی یه بامبولی رو یه جا درمیآورد، هیچی مشخص نبود. از همون ماه اول به بعد معلوم بود به جایی نمیرسه. ولی با زور رسانه و اینا خیلی بولد شد.
بگذریم.
تو جنبش مهسا دو تا چیز خیلی کم بود. یکیش رهبری بود، دومیش هم حس همدردی؛ اینکه همهی مردم مطالبات جنبش رو از خودشون بدونن.
#انقلاب_شیروخورشید ۱۴۰۴ این دو تا مسئله رو حل کرد.
به خاطر همین هم انقدر میلیونی شد. (البته من دیگه ایران نبودم)
فکر میکنم ما دو تا سد اصلی و سخت رو پشت سر گذاشتیم.
بیشتر اقشار و طبقات رو همراه کردیم. علت اصلیش هم جنس جنبش 1404 بود. ملی بود. چشمانداز داشت. رهبر مشخص داشت. و همه باهاش ارتباط برقرار میکردن.
سد سوم، ریزش نیروی سرکوبه. مطمئنم واسه اون هم راهی پیدا میکنیم.
طولانی شد حسابی.
ارادت.