قوی بودن همه ماجرا نیست...
ما به این دنیا نیومدیم تا فقط تحمل کنیم.
گاهی مهمتر اینه که بدونی کِی باید رها کنی، کِی باید استراحت کنی یا حتی کِی باید اجازه بدی دیگران مراقبت باشن.
من درکی از سیاه، میانِ سپیدیام
من پوچیام! عصارهای از ناامیدیام
من درکی از حقیقتِ جبرم در انتخاب
دیدم که روز خوب، دروغیست در کتاب!
از مهدی موسوی برای تولد مهدی موسوی، تمام جوانی ما تعبیر شد با شعر مهدی موسوی
#سید_مهدی_موسوی
دقیقا لحظه هشیاری زمانی هست که میبینیم چه بار سنگینی از قوانین احمقانه رو داریم حمل میکنیم و بخش بزرگی از انرژی ما رو تقابل دنیای بیرون و درون میگیره، نبردی بزرگ که تنها کشته آن منم.
خیلی از آرامشها و لذتهای زندگی رو باید و نبایدهایی سلب میکنن که در بچگیمون توی کولیپشتیمون گذاشتهن و ما بعد دهها سال هنوز داریم حملشون میکنیم.
همه چیز به آغوش مادر و نگاه پدر برمیگردد، ما دائما در تلاش برای برگشتن به موطن اولیه خود هستیم. آزادی زمانی اتفاق می افتد که موطن را بتوانیم فراموش کنیم...
بعضی آدمها واقعا برامون مهمن، اما بعضی دیگه فقط ما رو به چیزی درون خودمون وصل میکنن:
به معلمی که هیچوقت راضی نبود
به مادری که مدام انتقاد میکرد
به دوستی که وقتی عالی بودیم، کنارمون میموند.
گاهی تلاش افراطی برای رضایت آدمها، تلاشی ناخودآگاه برای کسب رضایت آدمهای گذشتهمونه.