هر گوشهای تو این خونه بودیم کنار هم، یه موضوعی پیدا کردیم برای حرف زدن.
وقتی شام تموم شد
وقتی از خواب بیدار شدی
وقتی داشتی برام چای دم میذاشتی
وقتی داشتیم ظرف میشستیم.
چقدر بودنت بهم حس خوبی میده، حس زندگی.
دیدن بودنت برام شبیه شکوفههای گیلاسه دخترجون.
من دلم نمیخواد همیشه مجبور باشم به زندگی کردن. دوست ندارم صبح که پا میشم بگم اه! باز شروع شد. نمیخوام بدون امید ادامه بدم اما مجبورم انگار. بعضی وقتا حس میکنم پاهام دیگه توان حرکت کردن ندارند و چشمام قدرت دیدن. حتی دیگه مثل قبل سکون بهم آرامش نمیده. حس میکنم دیگه وقتشه.
با اینکه دست همهچیز رو دور گردنم و پای همه چیزو رو قفسهی سینهام حس میکنم.
اما احساسی که این چند وقت دیگران دارن بهم میدن خیلی بوسیدنی و ارزشمنده.
تو تاریکترین روزهام این حمایت، یه نور درخشانه.
و برای خودم آرزو میکنم اگر روزی در جنگ من و من شکست خوردم، یادمنره اینو.