این حرف ها درباره زندگی پس از مرگ نیست .
حقیقت واقعی درباره زندگی قبل از مرگ است .
درباره اینکه چطور به سی یا شاید پنجاه سالگی برسید بی آنکه بخواهید تفنگ روی شقیقه تان بگذارید .
د.ف.والاس
اینجا داشتی یه چیزی بهم توگوشینشون میدادی.
اون بیرون سرد بود، طوفان بود و من پناه برده بودم به آغوش تو.
تنت مثل همیشه گرم بود قبل از اینکه باد پنجرههامون رو بشکنه… قبل از اینکه گلها پژمرده بشن…قبل از اینکه ما ویران بشیم.
حالا نریزید اینجا مثل اون توییت قبلی که مجبور شدم پاکش کنم.
من تو فالویینگهام چندتایی هم پزشک دارم ولی خب بخاطر رشتهشون فالوشون نکردم. چندبعدی بودن، بهنظرم آدمهای جالبی میومدند که فالوشون کردم پس همهشون رو نمیگم.
شما همین توییتر رو بگردید درصد بالایی از آدمهایی که با هویت واقعیشون اینجان متعلق به این رشتهها هستند.
حتی اینجا هم نمیتونند رشته و شغلشون رو رها کنند.
بببنید مسئله درمورد این نیستا در مورد شغل یا چالشهاش صحبت کنیم چون همهی آدمای اینجا درمورد چالشهای شغلیشون صحبت میکنند
یکی نوشته پزشکا لوزرن،میان اکسیدا بختشون باز شه.یکی دیگه نوشته دندون پزشکا و داروسازا سودو دکترن،یکی نوشته داروساز بهم تبریک روز پزشک گفته،خایه ماله.واقعا این حجم از خوددرگیری،
خودشیفتگی،عقده ای بودن،اینسکیوریتی و …کادر درمان نگران کنندس.بعد این همه رقابت، سر واقعا هیچی!
مسئله اینه که صرفا درمورد شغل و رشتههاشون صحبت میکنند.
همهشون اینطوری نیستند بعضیهاشون چندبعدیتر هستند، توییتهاشونم پراکندهاس ولی بعضیاشون هم که ولکن نیستند.
اتفاقا این واسه اونایی که رشتهشون پزشکی باشه خیلی خوبه.
همه تو اون سن دکتر لازم دارند.
آقای دکتر ببینید من هرشب والزومیکس۵۰ میخورم و میخوابم خوبه؟ راضی هستید ازم؟
مچ پام رو ببین؟ باید هر روز ببرمش ماساژ یا خودت میتونی؟
لطفا این انسولین رو تزریق کن عشقم.
اگه مردی رو تو زندگیتون داشتید که واسهتون ذوق کنه، بدونید چیزی را تجربه میکنید که هر هزار سال نوری اتفاق میافته.
لازم نیست آدم خاصی باشید،یا ویژگی خاصی داشته باشید.
این بیشتر به نوع نگاه یک فرد ربط داره تا چیزی که به اون مینگره.
رواق منظر چشم من آشیانه توست
بعد مدتها واسه شام فقط من و مامانم خونه هستیم.
دو تا فلفل دلمهای قرمز و زرد گذاشته رو میز میگه شام امشب رو تو بپز من خستهام، از اینا هم استفاده کن.
من با این همه آزادی و این همه مواد اولیه چه کنم؟:))
امروز رفتم توی مغازهی لباسفروشی که فروشندهاش نهایتا ۱۸ سالش بود.
یه پیراهن قمیت کردم. آخرش پرسیدم این آبرفت داره؟
پسر با دقت نگام کرد گفت آبرفت یعنی چی؟
اینقدر کوچولو بود معنی آبرفت رو نمیدونست.
من بهش یاد دادم.