اینطوریه که اون قشنگ نشسته پشت ماشین و میتازونه و تو مجبوری پا به پاش بدویی تا بهش برسی، تا کنارش باشی.
کسیکه بلده چطوری از دوست داشتنت سوء استفاده کنه، خیلی خیلی خطرناکه...
یهو به خودت میایی میبینی دگه هیچی ازت باقی نمونده.
میگفت، ازدواج با آدمیکه عاشقشی و اون صرفا ازت خوشش میاد و گزینهی مناسبی هستی، میتونه خیلی خطرناک باشه.
پرسیدم: چرا؟
لبخند زد و خیر�� شد به دیوار روبروش و گفت: مثل این میمونه که یکی از پشت تو رو هل بده وسط جنگی که مال تو نیست و گفته باشه بدون سلاح و سپر بجنگ.
سکوت و کرد و من خیره بود به قطره اشکی که از چشمش چکید و ادامه داد: میدونی دردناکترش اینجاست که اون با تمام توانش با سلاح داره میجنگه باهات؛ اما تو حتا دل اینکه با همون دستای خالی هم بهش بگی نکن، که نکنه ناراحت بشه رو نداری...
من هرگز پشیمان نخواهم شد،
یا نمی گویم کاش هرگز تو را ملاقات
نمی کردم.
زیرا روزی روزگاری ،
تو دقیقاً همان چیزی بودی
که من به آن احتیاج داشتـــــم ….
حتی هستی …