یه سری حرفا هستن که همیشه تو ذهنم مرورشون میکنم، ولی هیچوقت نتونستم به زبون بیارمشون؛ چون میدونم حتی اگه یه روز بگمشون، دیگه هیچچیز مثل قبل نمیشه
و امان از این سنگینی
آمدم از او رنجیده شوم،
اما دیدم نه کامیاب است، نه تحصیل کرده،
نه سخن گفتن را به درستی میداند
و نه با انسانهای شایسته همنشین بوده..
پس حق را به او دادم!
از همهچیز خالی شدهام. نه خوشحالم نه بدحال. نه شاد نه غمگين و نه امیدوارم یا نومید. بی گذشته و آینده، سکونی بی زمان و مکان، معلق در هیچ، همراه با نوعی آگاهی خوابزده به وجود خود، خوابی بیرویا، با چشمان باز.
شاهرخ مسکوب
روزها در راه
دیروز به استادم زنگ زدم میگم ازمونم رو خراب کردم.. میگه بیا ددتایی از ساختمون سنجش میپریم پایین، دلم نمیاد تنها بپری:') الان واقعا نمیدونم چه گهی بخورم. دوست نداشتم یه چند نفرو ناامید کنم از خودم🫠
بعد هفتهها غمباد دیشب پوکیدم.. ولی بازم یکم آروم نشدم!
دلم میخواست منم میمردم.. من در مقایسه با این حجم از انسانهای زیبا، رعنا، بااستعداد، باهوش، شریف.. هیچم.
من خوب نیستم.. مدتهاست خوب نبودم. یه مدت طولانیه توی تاریکی گیر افتادم و حتی یادم نمیاد آخرین بار کی از ته دل خوشحال بودم. اُمید برام یه خیال واهیه، که اگر ذرهای در من بود، من هم جسما مُرده بودم.. اما مرگ فقط بُریدن نفس نیست!
من نمیفهمم ولی اگه دست اینا نیست چرا تا مردم ریختن بیرون طلا سریع برگشت روی 14؟ ایشالا که اعتراضات نخوابه. ایشالا که نسلشون منقرض شه و برن گمشن همشون.