ما هر روز
مرگ را به روزی دیگر
موکول میکردیم
بلکه مرگ خسته شود…
- احمدرضا احمدی
سالها پیش برای محمدعلی سپانلو در نامهای نوشته بود؛ برای کسانی که درس شعر و شاعری میدهند، متاسف است زیرا آنان؛
«عمر را برای امری باطل تلف میکنند. مگر میشود عشق، اندوه، خلاقیت و گرمی خورشید را به کسی آموخت؟»
و سالها بعد در مصاحبهای که با روزنامهی “جام جم” داشت، در جواب به اینکه چرا شعرتان برای همه قابل فهم نیست، گفت؛
شعرش فهمیدنی نیست. باید حسش کرد.
مثل عطر یک گلابی که فهمیدنی نیست.
از او پرسیدند؛ گلابی و شعر چه شباهتی دارند؟
و همانجا چیزی گفت که تجلی تام نگاه خودش به زندگی بود:
«هر دو مدافع زیباییاند»
او که میگفت؛ اگر آدمها به جایی نرسند، شعر شاید جوابشان را بدهد.
زیرا همین است ریشهی نیاز به شاعرانه دیدن زندگی؛
«خصوصا در این روزگار که جهان بدست اوباش افتاده و هر موضعی بگیری به نظر حماقت است»
رسید اما به روزگاری که او را و ما را، همگیمان، را به جایی رساند که پیش از مرگ سرود:
حجم غصهها
انتظارهای ما
دلتنگیهای ما
از حجم شعرها بیشتر است.
و چه بسا همین بود که احمدرضا احمدی پیش از مرگ، سروده بود:
«حوادث بسیار بود
و ما
کم بودیم» /۱
سلام✨️
من چندماه پیش تعدادی توت بگ تولید کردم که به خاطر قطعی اینترنت هیچوقت نتونستم جایی به نمایش بذارمشون.
ممنون میشم ریتوییت کنید، که اگر کسی دلش توتبگ خوشگل و باکیفیت میخواد به دستش برسه.🫂
این یأس مخملینهی ماست
یا تودهی غبار گون وهمی برانگیخته؟
که بیتحاشی مدارهای درهم را چون ستارههای دنبالهدار میپیماید؟
آرامشیست که بر باد رفته است؟
یا سایهی پذیرشیست که خون را پوشانده است؟
بی آنکه استعارههای وجدان از طعمش برکنار مانده باشد.
[محمد مختاری]