این نقاشی نظرم رو جلب کرده: «شطرنجبازها» اثر جیمز نورثکوت، از نقاشان معروف انگلیسی در قرن هفده. شعری از گلستان سعدی بر بادبزنِ ملازمِ یکی از شطرنجبازها نقش بسته:
نگویند از سر بازیچه حرفی / کزان پندی نگیرد صاحب هوش
وگر صد باب حکمت نزد نادان / بخوانی آیدش بازیچه در گوش.
Just a day before the US announced further economic sanctions against Iran, Tehran saw the heavily promoted opening of a chain cafe owned by one of Iran's billionaire "sanctions oligarchs." Babak Zanjani had been in jail on charges of corruption till 2024, but he is now consolidating his business empire across the country as further sanctions are expected to produce new profiteering networks in Iran and a more entrenched political economy.
بعد از صحبتهای انتقادی امروز قالیباف درباره عملکرد صداوسیما و نقشی که این رسانه تو شرایط فعلی کشور داره، امشب برنامه «به وقت ایران» نزدیک به ۴۵ دقیقه از برنامه رو به نقد محمد خاتمی و مواضعش اختصاص داد.
من اصلاحطلب نیستم و خودم نقدهای خیلی جدی به خاتمی و جریان اصلاحات دارم، اما چیزی که امشب دیدم واقعاً دیگه نقد نبود. بهشدت یکطرفه و بیرحمانه بهش حمله میکردن و فقط مونده بود آخرش بگن خاتمی مهره آمریکاست یا سلطنتطلبه!
مسئله من اصلاً فقط خاتمی نیست. به نظر من امروز جنگطلبها، چه در ایران و چه در آمریکا، در بخشهایی از ساختار تصمیمگیری دست بالا رو پیدا کردن و جالبتر اینکه این دو جریان عملاً دارن همدیگه رو تقویت میکنن.
من فکر میکنم چیزی که امروز داریم میبینیم، بیشتر از اینکه صرفاً جنگ ایران و آمریکا باشه، جنگ بین دو نگاهه: جنگطلبها و کسانی که هنوز دنبال دیپلماسی، مذاکره و جلوگیری از یک جنگ بزرگترن.
هر حرف تند و افراطی در ایران، برای جنگطلبهای آمریکا خوراک درست میکنه و هر تهدید و اقدام تند از طرف آمریکا هم به جنگطلبهای داخل ایران قدرت بیشتری میده.
در واقع این دو جریان از هم تغذیه میکنن و هر کدوم برای توجیه خودش به اون یکی احتیاج داره. آخرش هم مثل همیشه هزینه این بازی رو مردم ایران میدن.
سعید مدنی از اعدامها در ایران می گوید. از نقض دادرسی و سلب امکان دفاع برای متهمان. این جامعه شناس و فعال مدنی که به تازگی از زندان آزاد شده، از انباشت نفرت و بیزاری مردم نسبت به جمهوری اسلامی صحبت میکنه. پیش بینی میکنه که با ادامه این وضعیت، یک انقلاب خشن در راهه و شاید تمامیت ارضی ایران در خطر قرار بگیره. ولی مثل همیشه و بنا به مرامش تاکید میکنه که «گذار از ساختار» باید خشونت پرهیز باشه.
پول نفت کجاست؟ چه کسانی تراستی ها و تریدرها را تایید کردند؟
مسئولیت انتخاب و تأیید صلاحیت تراستیها و تریدرهای فروش نفت، برعهده «هیأت هفتنفره شعام» بوده است؛ همان اتاق فرمانی که درباره محرمانهترین بخش فروش نفت ایران تصمیم میگرفت.
اکنون باید روشن شود اعضای این هیأت چه کسانی بودهاند و هرکدام چه تصمیمی گرفتهاند؟
صلاحیت حرفهای و امنیتی واسطهها را چه کسانی تأیید کردند؟ پشتوانه مالی تراستیها و توانایی آنان برای بازگرداندن میلیاردها دلار پول نفت چگونه راستیآزمایی شد؟ چه تضمینهایی گرفتند و چه کسانی پای این تأییدها را امضا کردند؟
وزیر نفت تنها عضو متخصص حوزه نفت در این هیأت بوده است؛ بنابراین نمیتواند خود را صرفاً مجری تصمیم دیگران معرفی کند و از مسئولیت حرفهای تصمیمات گرفتهشده کنار بکشد.
نامبردن از چند تراستی و تریدر، بدون معرفی تصمیمگیرانی که آنها را انتخاب و تأیید کردهاند، ساختن حاشیه امن برای مسئولان اصلی پرونده است.
اگر میلیاردها دلار پول نفت وصول نشده، خالیخوانی شده یا در حسابهای غیرقابلدسترس باقی مانده، مسئولیت فقط متوجه واسطهها نیست؛ مسئولیت اصلی برعهده کسانی است که این افراد را تأیید کردند و ثروت ملی را در اختیارشان گذاشتند.
اعضای هیأت هفتنفره شعام باید با نام، سمت، رأی و مسئولیتشان به مردم معرفی شوند.
آقای وزیر نفت و اعضای هیأت هفت نفره؛
شما تراستیها و تریدرها را تأیید کردید؛ حالا پاسخ دهید:
#پول_نفت_کجاست؟
از سیاست تحمل و اغماض هلند درباره ماریجوانا چی میشه درباره وضعیت حجاب تو ایران برداشت کرد؟
اواخر دهه ۶۰ میلادی، پلیس هلند شروع به تحمل مصرف ماریجوانا کرد، اما تقریبا پنج سال طول کشید تا این سیاست به صورت رسمی تو قانون منعکس بشه.
شاید مقایسه موضوعی بحثبرانگیز مثل مواد مخدر با حق انتخاب حجاب برای زنان که یک حق بدیهی هست، منصفانه نباشه، اما هدف اصلا مقایسه مستقیم نیست.
مصرف حتی سنگینترین مواد مخدر تو هلند، مثل بیشتر کشورهای دنیا، تا اواخر دهه ۲۰ جرمانگاری مشخصی نداشت، چون قانون جامعی براش وجود نداشت. درباره ماریجوانا هم حتی تا دهه ۵۰ قوانین مبارزه با مواد مخدر مستقیما اون رو پوشش نمیداد. به خاطر همین، بعضیها تو جامعه قوانین محدودکننده مواد مخدر رو مخالف آزادی انتخاب میدونستن که از این جهت شباهتی با موضوع حجاب داره. البته دوباره تأکید میکنم که هدفم مقایسه مستقیم نیست. اصلا مقایسه حجاب که یک موضوع شخصیه با مصرف مواد مخدر که میتونه برای امنیت جامعه تبعات داشته باشه، منطقی نیست.
درباره ماریجوانا، اول پلیس و دولت تصمیم گرفتن نادیدهاش بگیرن، اما حدود پنج سال طول کشید تا این رویکرد رسمیت پیدا کنه، چون میخواستن هم تبعاتش تو جامعه رو بررسی کنن و هم واکنش بخشهای مختلف جامعه که موافق و مخالف داشتن رو ببینن.
من فکر میکنم اتفاق مشابهی هم تو ایران داره میافته و حکومت میخواد هم تبعات این وضعیت رو ببینه و هم واکنش بخشهای مختلف جامعه رو ارزیابی کنه.
شخصا امیدوارم موضوعی مثل حجاب پنج سال زمان نبره و خیلی زود حق انتخاب حجاب به رسمیت شناخته بشه.
حتی بخش بزرگی از جامعه مذهبی ایران هم با حق انتخاب مشکلی نداره، خصوصا اینکه ما تو تاریخمون دوران کشف حجاب اجباری رو هم تجربه کردیم و به همین خاطر بخش زیادی از جامعه میدونه که حجاب اجباری هم به همون اندازه کشف حجاب اجباری اشتباه بوده.
اتفاقا کشف حجاب زمان پهلوی هم به همین شکل برچیده شد. اول پلیس شروع به نرمش کرد و دیگه با زنهایی که برای اعتراض چادر میپوشیدن برخورد نمیکرد. بعد از مدتی هم کشف حجاب رسما کنار گذاشته شد.
این وسط امیدوارم بخش سنتیتر جامعه هم حمایت خودش از آزادی انتخاب حجاب رو صریحتر اعلام کنه. اینکه حتی بسیاری از روحانیون سنتی و مراجع هم از حق انتخاب حجاب بهصورت علنی حمایت نکردن، به نظرم اشتباهه.
همه دستکم میگیرن تأثیر بزرگ شدن داخل یک آکواریوم شیشهای رو.
رضا پهلوی حتی تو محیط مدرسه هم نبوده که دعوای مدرسه رو ببینه، یا تو محیط محله یا شهری زندگی نکرده که سادهترین تجربهها رو داشته باشه.
این سن شما نیست که شما رو باتجربه میکنه. همه مسیرها، پستیوبلندیها، تکتک برخوردهای شما با دیگران و مشاهدات و اختلافات و مشکلات و اشتباهات و سختیهایی که شما تو روزها و ماهها و سالهای زندگی تجربه میکنید به تجربه شما اضافه میکنه.
رضا پهلوی درسته که ۶۵ سال سن داره، اما کاملاً ایزوله از دنیای واقعی رشد کرده. تجربههای خیلی ساده زندگی رو هم نداشته و همیشه به عنوان «شاهزاده» با اطرافیانی احاطه شده که باهاش مثل یک فرد عادی برخورد نمیکردن.
همه اینها باعث میشه وقتی رهبر یک گروه میشه، اون رو شبیه یک کودک بدون تجربه اداره کنه.
الانم فکر میکنه مردم دارن آجر جمع میکنن برای روز مبارزه.
خسته نباشی عزیز
اما
کارگری که در جهنم گرمای #عسلویه برای ادامه کار یخ روی سرش میگذارد، تصویر یک حادثه نیست؛ هشدار درباره شکست نظام HSE است. کارفرما طبق الزامات ایمنی موظف به کنترل «تنش گرمایی»، تأمین آب خنک، سایه، تهویه و کاهش مواجهه با گرماست.
جان #کارگر نباید هزینه تولید باشد.
بیسبب نبود که در میان انبوهی از مقالاتی که از آلبر کامو ترجمه کرد، خصوصا روی پاسخ کامو بر نقد امانوئل دولا ویژری دست گذاشت که میگفت:
«کسانی که مدعیاند همه چیز میدانند و همه چیز را میتوانند درست کنند، سرانجام به این نتیجه میرسند که همه را باید کشت»
چه آن زمان که در سخنرانیش در دانشکده کشاورزی کرج در دهه ۴۰ از دوستی گفت که معتقد بود مردمی که برایشان مبارزه میکرده «آدم نیستند» و رحیمی پاسخش داده بود:
«ایراد از نگاه آرمانی شما به مردم است»
چه آنگاه که در “نیمنگاه” نوشت؛ پیکان نقد خود را نه به سمت مردم که به طرف ساز و کاری بگیرید که تلاش میکند آنان را در فقر فرهنگی نگه دارد.
«همانها که میکوشند تا مردم را در جهالت نگاهدارند»
برای همین بود که در “دوری و دوستی” نوشت:
«تنها راه درست بروی روشنفکر، راهی است که به میان مردم میرود»/۱۴
یوشیدا ماساهارو، نخستین دیپلمات ژاپنیه که از ایران چیزی رو مستند کرده. بین 1880 تا 1881 در ایران بوده و در سفرنامهاش، منهای روایت رویدادها و پدیدهها، گراورهای جذابی هم ترسیم کرده. یکی از جذابترین بخشها، تصویر زن شهری عصر قاجار در نگاه این ژاپنیه، باسمه زن ایرانی./1
“اطاعت کافی نیست؛ تحقیرش کنید و رنجش دهید”
پیش از استقرار حکومت ِشبزدگان، وقتی خمینی هنوز نقاب از چهره نیفکنده و در حومهی پاریس، زیر درختان از آزادی و کرامت مردم پس از انقلاب میگفت،
دکتر مصطفی رحیمی در نامهای سرگشاده، دو ماه پیش از انقلاب در “آیندگان” نوشت:
«من به عنوان نويسنده وحقوقدان با جمهورى اسلامى مخالفم»
میدانست که چه نکبتی پیش روست، وقتی گفت “جمهورى اسلامى” مفهومى متناقض است!
«كه اگر كشور اسلامى باشد دیگر جمهورى نيست، زيرا مقررات ِحكومت از پیش تعيين شده است»
انقلاب که شد در گفتگو با “کیهان” از این گفت که از هیاهو نمیترسد و حرفش را پس نمیگیرد.
«موضع من همانست که در مقالهام تشریح کردم…
آزادی مقدم بر همه چیز است»
سراغش رفتند و ماهها زندانی شد.
اما همان شد که گفت؛ نه سر خم میکنم و نه جا میزنم!
بعدها در فرازی در شاهکارش “تراژدی قدرت در شاهنامه” از ساز و کار قدرت حکومت نوشت که؛
«اطاعت کافی نیست، که قدرت را در رنج دادن و تحقیر کردن میداند»
دو سال بعد از انتشار این کتاب، در گفتگویش با عباس معروفی و “گردون” از این گفت که؛
«بدترين مصيبت براى یک ملت اين است كه بپذیرند قدرتى براى تغيير ندارند»
و آنقدر گفت و نوشت که بالاخره گفتند از پشتبام پرت شد و کشته شد! /۱
"یه چیزایی به نظرم جهتگیری سیاسی نداره؛ و این جملات رو کسی که جهتگیری سیاسی داره، صاحبش نشه. صاحبش نشه لطفاً.
آقا، ولی واقعا بچههای میناب، و اصلا بچه که کشته میشه،
تو میگی این هیچ نقشی در هیچ تصمیمگیری این ماجرا نداشته.
آقا, هنوز، هنوز مادر پدرهای اون بچهها میرن سر قبر اون بچه میخوابن شب، میگه بچهام از میگه بچهام از تاریکی میترسه، من میرم پیش بچهام میخوابم.
آقا وحشتناکه. بچهدار بشین میفهمین یعنی چی!
یعنی چی؟! یعنی چی که بچه میمیره، بعد، یه عده میگن نه! اون تو پادگان بود یا اون فلان بود یا اون فلان بود.
آقا ول کن اصلا! یعنی چی؟!
گور بابای جنگ، گور بابای سیاست، گور بابای اون،
گور بابای همه، اصلا یعنی چی بچه باید کشته شه؟!
اصلا چرا آدمها باید کشته بشن؟ به جنون میرسه آدم!
تو میگی افسرده میشی؟ میگم آره میشم.
واقعا حالم بده. اصلا حالم بده! خسته شدم از این وضعیتی که شبانهروز داریم تحملش میکنیم.
اون میگه که نصیحت میکنی؟ نصیحت نیست؛تهوّعه. تهوّعه. حال بدِ همهمونه.
من سعیَم رو میکنم، سعیَم رو میکنم، آدم باشم، شریف باشم، کارمو بکنم، زندگیمو بکنم، مثبت رفتار بکنم، یه جایی زور آدم نمیرسه، یه جایی؛نمیتونه آدم، ظرفیتهامون محدوده.
هی هم داره محدودتر میشه، هی هم داریم آسیبپذیرتر میشیم."
تا از ۵۷ گذر نکنیم، باید در زیرگذر آن زندگی کنیم.
دو پادشاه پهلوی نه دیو بودند نه فرشته. دو مرد بودند با ویژگیهای مختص خود و نقاط ضعف و قوت بسیار.
نمیتوان انکار کرد که اولویت آنها شکوفایی ایران بود و گامهای بزرگی برداشتند.
اما، مانند هر جامعه مدرنی، توسعه اقتصادی توجه طبقه متوسط و تحصیلکرده را که دیگر نگران وضعیت معیشت نبود معطوف به امور سیاسی کشور کرد و میخواست در آن سهیم باشد. اما، هیچ راهی نداشت. نه حزبی، نه انتخاباتی، نه رسانه آزادی.
دریغ از یک مجاری برای ابراز عقیده یا یک سوپاپ برای تخلیه بخار خشم ناشی از سانسور و خفقان. به این دلیل جامعه منفجر شد.
اشتباهی که جمهوری اسلامی از آن درس گرفت با هر چند سال داغکردن تب انتخابات و بازی دادن مهرههای اصلاحطلب.
شاه خودش اعتراف به اشتباه و طلب بخشش کرد. بسیاری از مخالفان هم اذعان کردهاند کاش به بختیار اعتماد کرده و پشتاش ایستاده بودند.
خدمات خاندان پهلوی جای خود، علاقه فردی به پادشاهان جای خود، شیفته یک انسان بودن، چه فقید چه درقید حیات، با خِرَد جمعی سازگار نیست.
پرستش و نفرت دو روی یک سکهاند.
با همان ابزاری که قدیسسازی میکنید طرف مقابل بتشکنی میکند.
#زن_زندگی_آزادی