به جای سخنرانی انگیزشی و فلان، کاش یه دوره ی آشنایی با سیرکِ دانشکده مون میذاشتن برا ورودی جدیدا. مثلا درباره ی این که همین جلسه هه رو ما ترم آخریا 'باید' شرکت میکردیم ولی اونا مجبور نبودن 🤡
اردو بردنشون کوه، برگشته خونه با پارگی هایی به اندازه ی کله ش روی شلوارش در اثر قل خوردن تو سرپایینی به جای راه رفتن عین انسان و با شعار مطمئن بودم لباسایی که بهم دادید رو دیگه نمیخواید.
مامان میگه اونجا که تو رضایتنامه پرسیده بود فرزندتون بیماری خاصی داره؟ باید مینوشتم فاقد مغز.
خواسم به مامان نشون بدم که چطور از این سس تکی ها بدون اینکه دستام کثیف شه میریزم تو ظرف؛ چنان کمونه کرد برگشت سمت خودم که نه تنها دستام، بلکه تمااام لباسم به علاوه ی فرش سسی شد.
یه دوش گرفتم؛ نه تنها برای تا آخر عمرم برنامه ریزی کردم، بلکه بخش اعظمی از مکالمات آیندهمو هم پیش نویس کردم.
ولی الان که اومدم بیرون هم گشنمه پس رژیم کیه؟ هم حال ندارم پس پروپوزال لازمه واقعا؟
صبح پاشدم برای بچه ها صبحانه ی مورد علاقه ی هرکدومشونو آماده کردم، وسایل ناهار خریدم و درست کردم، خونه رو جمع و جور کردم، با چندنفر تلفنی حرف زدم، وقت آرایشگاه گرفتم و برای پذیرایی روضه با حاج خانم هماهنگ کردم.
آخی زندگی😌