@farzad_bayan خب موضوع اینه که برای مثال وقتی آدم بخش زیادی از زمانش در روز رو در محیط آلمانی میگذره این روابط مهم در اون محیط ها نمیتونن عمیقتر شکل بگیرن.
نمیتونم این چیزی که الان شدم رو به راحتی قبول کنم. از آدمی که کلی موزیک گوش میکرد و کلی فیلم میدید و برای کتاب خوندن شوق داشت، شدم ادمی که اگه مجبور نباشه از تخت بیرون نمیاد.
در این روزهای سخت، افراد بیشماری به خودکشی فکر میکنند و بسیاری دست به انجامش میزنند. چطور میتونیم به افراد درگیر خودکشی کمک کنیم؟ نکاتی رو از آثار «رونی کانر»، روانشناس و پژوهشگر حوزه خودکشی با شما درمیون میذارم:
۱- مهمترین نکته اینه عزیزانم: اگر کوچکترین حسی کردید یا حدسی زدید که کسی ممکنه درگیر افکار خودکشی باشه، ازش مستقیماً سوال کنید: «فلانی، به فکر تموم کردن زندگیت هستی؟» (یا راحتتر: «ببینم فلانی، آیا افکار خودکشی داری؟»). برخلاف باور عموم، پژوهشها نشون میده که پرسیدن مستقیم نهتنها باعث القای فکر خودکشی در ذهن فرد نمیشه، بلکه در عوض افکار خودکشی رو کاهش میده و میتونه آغازگر یک گفتگوی نجاتبخش* باشه.
*درون تمام آدمای درگیر افکار خودکشی، حتی در اوج تاریکی، همچنان یک بخشی از وجود هست که میل به زندگی داره. افرادِ در بحران، بین میل مرگ و زندگی در نوسانند. درواقع اغلب میل به مرگ هم نیست؛ میل به پایان دادن به یک درد روانی غیرقابل تحمله. یک ارتباط انسانی میتونه بخشی از وجود فرد که میل به زندگی داره رو دوباره تقویت کنه و او رو از لبهی پرتگاه برگردونه.
۲- فرض کنید طرف گفت «بله، قصد خودکشی دارم». میدونم که شنیدنش خیلی سنگینه و ممکنه توی دلتون خالی بشه، ولی تلاش کنید از واکنشهای افراطی همراه با شوک، ترس یا ناباوری خودداری کنید، چون فقط باعث میشه فرد دوباره از نظر عاطفی عقبنشینی کنه.
۳- خیلی از افراد هم میترسن که اگر طرف بگه «بله، قصد خودکشی دارم»، مسئولیت جانِ اون آدم بیفته گردنشون و ندونن چی کار کنند. ببینید عزیزان! شما قرار نیست تمام مشکلات اون فرد رو حل کنید. وظیفه شما در اون لحظه فقط ایجاد ارتباطه. یک گپوگفت کوچیک میتونه یه زندگی رو نجات بده.
۴- ما معمولاً میترسیم با گفتن یک جمله نادرست، اوضاع رو بدتر کنیم. ببینید! قرار نیست شما درمانگر حرفهای دوستتون بشید یا تمام مشکلات فرد رو حل کنید. گاهی اوقات فقط شنیده شدن و این که یکی در کنارش باشه، تمام اون چیزیه که فرد نیاز داره. اگه سعی کنید با همدلی و بدون قضاوت به طرفتون گوش کنید، احتمال اینکه حرف اشتباهی بزنید هم خیلی کمه.
۵- میدونم که صحبت درباره مرگ و زندگی سنگین و ترسناکه. اما باید به خودمون یادآوری کنیم که فرار از گفتوگو، باعث انزوای بیشتر میشه که خودش از عوامل اصلی خودکشیه.
۶- حتی یک گفتوگوی کوتاه دربارهی یک موضوع روزمره میتونه پیوستگی افکار خودکشی رو در ذهن فرد قطع کنه و بهش احساس دیده شدن و ارزشمند بودن بده. همینطور پژوهشهایی نشون داده که ارسال یک پیام احوالپرسی کوتاه (بدون انتظار پاسخ فوری) ریسک خودکشی رو کاهش میده.
۷- گفتم، گاهی اوقات تنها گوش دادن فعال کافیه. به فرد اجازه بدید حرف بزنه و کنترل گفتگو رو در دست داشته باشه. از تلاش برای حل فوری مشکلاتش خودداری کنید. یعنی فوری دنبال راه حل نگردید. فوری به تراپیست ارجاعش ندید! اون آدم در اون لحظه داره دردش رو با شما به اشتراک میذاره. لازم نیست حلش کنید، فقط حرف دلش رو بشنوید.
۸- از هر ۱۰ نفری که بر اثر خودکشی جونشون رو از دست میدن، حداقل ۴ نفر قبلاً دربارهش با کسی صحبت کردهاند. یعنی این که هرگونه اظهار نظر درباره خودکشی رو جدی بگیرید (حتی وقتی با شوخی و خنده مطرح میشه). هرگز جملات فرد رو به عنوان «جلب توجه» نادیده نگیرید. صحبت کردن درباره خودکشی یا حتی رفتارهای جلبتوجهکننده، در واقع فریادی برای کمک و نشانهای از یک بخش وجود فرده که همچنان به دنبال راهی برای ماندن میگرده.
۹- در مرحله بعد، با فرد همکاری کنید. به جای برخورد از بالا به پایین یا دستور دادن، با همدیگه سعی کنید برای امنیتش تلاش کنید. ازش بپرسید چه چیزی میتونه بهش کمک کنه و گزینههای مختلف رو با هم بررسی کنید.
۱۰- با همکاری فرد، هر وسیلهای رو که ممکنه برای آسیب زدن به خودش استفاده کنه (مثل داروهای زیاد یا اشیاء خطرناک) از محیط دور یا دسترسی به اونها رو محدود کنید (پژوهش نشون میده که همین کار به شدت موثره).
۱۱- واضحه ولی گفتنش ضرر نداره: از کلماتی مثل «خودخواه»، «بزدل» یا «فریبکار» استفاده نکنید و درد فرد رو با جملاتی مثل «اینقدرها هم بد نیست» کوچک جلوه ندید. در دنیای درونی فرد، دقیقاً همونقدرها بد و دردناکه.
۱۲- فریب بهبود ناگهانی خلقوخوی فرد رو نخورید. یعنی اگر فردی که به شدت ناامید بوده، دیدید که ناگهان بسیار آرام یا شاد به نظر میرسه، ممکنه به این دلیل باشه که تصمیم قطعی برای خودکشی گرفته و از این بابت احساس رهایی میکنه. مراقبش باشید (و باهاش حرف بزنید).
۱۳- سعی نکنید به تنهایی بار مسئولیت رو به دوش بکشید. اگر احساس میکنید نمیتونید امنیت فرد رو تضمین کنید، از دوستان قابل اعتماد، متخصصهای سلامت روان یا خدمات اورژانس اجتماعی کمک بگیرید.
ممنون که مطالعه کردید؛ جانتان سلامت.
من در ۳ سال گذشته ۶ ماه ایران زندگی کردم ۱۲ ماه استانبول ۱۸ ماه آلمان. چرا ۱۸ ماه خارج آلمان؟ چون وقتی میتونم ریموت کار کنم عن تو هوای سرد آلمان! چرا ۱۲ ماه استانبول؟ چون داداشم اونجاس وگرنه اونجام خیلی کسشره، ۶ ماه فقط واسه ایران هم خیلی کم بود چون قربونش برم.
مشکل من با سینگلی اینه که
انگار زندگیت تماشاگر نداره
هیچکس نیست غم ها و رنج ها، شادی ها و خوشگذرونی هارو باهم یاداوری کنین
انگار تمام زندگی که از سر گذروندی یه خواب بوده
خیلی گریهام میاد سر همهچیز، کاش ایران مونده بودم، حداقل خونه بود برام.
البته یادمه اونجام خوشحال نبودم، فکر میکردم بیام اینجا همهچیز بهتر میشه اما نشد.
آدم غصه و غصههاشو با خودش کول میکنه و همه جا میبره، رسم زندگی اینه انگار…
وقتی مهاجرت کردم گفتم اوکی هر روز قرار نیست دیگه خانوادتو ببینی ولی مثلا سالی دوبارو دیگه خودتو میرسونی به بغل مامان و سال اول مهاجرتم گذشت و من هنوز نمیدونم دفعه بعد کی میتونم برم.
داشتم با این کنار میومدم که هرسال قرار نبوده خانواده ام رو ببینم که فهمیدم گویا قرارنبوده حتی هر هفته هم باهاشون حرف بزنم چه برسه به ویدیوکال
وصل کن اون نتو سر جدت
#DigitalBlackOutIran