خب دارم بخش قابلتوجهی از پساندازم رو میدم بالای یه لپتاپ دست دوم که باهاش صفحهای چس تومن ویرایش کنم براتون.
لطفاً آدم باشید و تا مدتی جلوی چشمم غلط املایی نکنید.
«ما هنوز اینجاییم»؛ یک روز از زندگی ۱۲ زن افغانستانی زیر حاکمیت طالبان
دختران افغانستانی در کلاس درس مدرسه علیآباد در نزدیکی مزارشریف، مارس ۲۰۱۲ ــ عکس: کیمبرلی لمب / ارتش آمریکا، مالکیت عمومی پنج سال پس از بازگشت طالبان به قدرت، زندگی زنان...https://t.co/GPD89cIHoE
@AzadAndalibi زادروزشان خجسته است برای ما فارسیدوستان❤️
برای خود ایشان نیز امیدوارم باشد.
چرا ترجمهی این کتاب را با همکارشان ادامه ندادند؟ ناهمگونی اندیشگانی سبب بود یا مشغلههای کاری همکارشان؟
از باختن نهراسید
هرگز شکست حقارت نیست
و پیروزی
پاسدار اسارت نیست
این کهنه قصه را
زنجیرهای پاره به من گفتهاند…
- نصرت رحمانی
او که در توصیفی درخشان، ما مردمان ِبیپناه این خاک را «جهنمنشینان ِبیگناه» خوانده بود، در مقدمهاش بر مجموعه اشعار “ترمه” نوشت:
«اینجا برای تو خوابزادهای که سالها پیش از تولدت، زندگی را به پایان رساندهای هدیه ای به ودیعه نگذاشتهاند»
شاعر بود به تمام معنا. آنچنان که حتی مخالفان شعر نیمایی و شعر نو، نصرت رحمانی را استثناء میدانستند.
او که در شعری سروده بود:
این روزها
اینگونهام؛
فرهادوارهای که تیشه ی خود را
گم کرده است.
آغاز انهدام چنین است…
در جایی از یادداشتهای “مردی که در غبار گم شد” از کودکان این سرزمین نوشت که دهانشان بجای شیر بوی الکل میدهد و مردمانی که از چشمانشان بجای اشک، خونآبه روان است.
و میگوید:
«کسی از من كمک میخواهد و صدای ملتمسانهاش مرا رنج میدهد.
من بايد كمک كنم. باید صاحب این فریاد را كمک كنم…
و صاحب آن فریاد کسی جـــز خودم نیستم!»
چه بسا شاید وقتی که در همان شعر “انهدام” سروده بود:
«این روزها با هر که دوست میشوم، احساس میکنم، آنقدر دوست بودهایم که دیگر وقت خیانت است!»
خودش را میگفت، که نصرت رحمانی اگر به کسی خیانت کرد، تنها خودش بود و نه غیر!
سالها پیش از این روزها در جایی از “پیاله دور دگر زد” از معنای دگرگون شدهی “حق” در روزگار ما گفت؛
که حالا حق با کسیست که از پشت شمشیر میزند، آنکه وطن را چوب حراج میزند.
و در انتهای شعر “به ما دروغ گفتند” سروده بود:
«بس نیست؟
آخر، بگو… بگو…
از جان ملتم
از جان کودکان، تو چه میخواهی؟
بس نیست؟
زنجیر بافها!
بافنده لافها!»
او که پنجاه سال پیش در جایی نوشته بود:
«نمیخواهم بمیرم… میگویم آنکه میخواست بمیرد، نصرت بود. “نصرتی” که در من زندگی میکرد ولی اکنون بیگانه از من است»
کمی پیش از مرگش با دیدن ظلمت ِروزگار، سرود:
«تنها آنها که مردهاند از مرگ نمیترسند
چون من
چون من که بارها مردانه مردهام
تابوت خویش را همهی عمر بر دوش بردهام»
او که در پیشانی مجموعه اشعار “ترمه” خطاب به مردمان این سرزمین که در زندگی، تا سویدای جانشان کوشیدند تا درد خود را پنهان کنند،
به همان “جهنمنشینان ِبیگناه” نوشته بود؛
که اگر در اشعارش «روزنهای پیدا شود، درمان نیست»
در انتها فقط یک خواسته داشت:
«که اگر تو به جهنم میروی، اشعار مرا هم با خود ببر!»
- حالا ۲۶ سال است که نصرت رحمانی، ما را به تن ترک کرد و به نام، جاودان شد!
یک ماه پس از کشتهشدن دبکتاتور؛ پیکر خامنهای هنوز دفن نشده است
یک ماه از روزی که خبر کشتهشدن خامنهای در اثر بمباران منتشر شد، گذشت. خبری که به سرعت با واکنش شادمانه اقشار وسیعی از مردم تحت سرکوب ایران و با رقص و شعار شبانه همراه شد.
حساب کاربری رسمی دولت اسراییل ضمن انتشار عکسی از دیکتاتور سابق ایران نوشت:
«هم مذاکره شد، هم جنگ شد، هم تو کشته شدی. هم هنوز دفنت نکردن.»
اشاره به آن سخنرانی معروف خامنهای که با غرور میگفت: «نهمذاکره میکنیم و نه جنگ میشود.»
پیرمرد متوهم، گمان میکرد با درست کردن نیروهای نیابتی، «محور مقاومت» درست کرده و کارتهای زیادی برای بازدارندگی و چانه زنی دارد. اما نیروهایش یکی پس از دیگری از بین رفتند و خود نیز در نخستین ساعات جنگ کشته شد.
خامنهای، سالها زندگی مردم ایران را گروگان توهمات خود کرده بود. سرمایههای ایران را صرف موشکسازی کرده بود و در پی فرصتی بود که به طور همزمان با نیابتیهایش حمله گستردهای به اسرائیل بکند. در طی دوران زمامداریاش هزاران نفر از مردم ایران در اعتراضات متعددی کشته شدند، هزاران نفر اعدام شدند، هزاران نفر بازداشت و شکنجه شدند، هزاران نفر از سرمایههای کشور، ایران را ترک کردند. هزاران نفر در اثر کرونا (که خامنهای مانع ورود واکسن آن شده بود) جانشان را از دست دادند. هموطنان زیادی به زیر خط فقر سقوط کردند، ایران از نظر شاخصهای مختلف توسعه اقتصادی و اجتماعی به ردههای آخر سقوط کرد.
سیاستهای او ایران را به ورطه جنگ کشانده است و جان و مال هموطنان را در معرض خطر قرار داده است.
میراث خامنهای قتل و جنایت و اعدام بود و در تاریخ از او به ننگ یاد خواهد شد.
جمهوری اسلامی هنوز پیکر او را در سردخانه نگه داشته و نتوانسته برایش مراسم خاکسپاری برگزار کند.
#نه_به_جمهوری_اسلامی
#خامنه_ای
از خواص لقمهی پاک و قلب آگاه یکی هم این است که قلباً میدانی ج.ا میتواند از فلان شعار و بهمان هشتگ در موقعیتی نزدیک سوءاستفاده کند، پس از صدفرسخی آن میگریزی!
خوشا آنان که در قتلگاه و خون از دموکراسی نگفتند.
تو تمام ویدئوها زن و مرد دارن میرقصن، کسی دست نمیندازه که موهای زنهای عزادار رو بپوشونه و حجابشون رو درست کنه، قرآنی خونده نمیشه، روی سنگ قبرها نوشته شده جاویدنام به جای شهید، چهرهها خشمگینه نه عزادار. چیزی که از ناو آمریکایی خطرناکتره این مردمن. کابوس آخوند تازه شروع شده.
#رشتو
چند خطی دربارهی رنجنامهی دکتر #محمد_دهقانی
.
از متن: من از دولت ایران نه حقوق میگیرم و نه یارانه. از سهام عدالتش هم هیچوقت برخوردار نبودهام، و فقط سهام ظلمش نصیبم شده است. لطفاً کتابهای مرا بخرید و بخوانید. این فعلاً تنها آبباریکهای است که برای ادامهی زندگی دارم/۱
۱
این استدلال بسیار غلط و خطرناک که: «فرد فحاش، جنایتکار بالقوه است»، از فرط تکرار داره یک واقعیت تلقی میشه. من در اینجا سعی کردم شواهد و نظراتی علیه این گزاره رو ذکر کنم:
۱) پرخاشگری فیزیکی کشنده، اغلب با اختلال در عملکرد prefrontal cortex و amygdala مرتبط است. اما پرخاشگری
«اینجا وطن ِدزدها و قاچاقچیها و زندان مردمانش است»
- صادق هدایت (حاجی آقا)
دعوتش کرده بودند به ازبکستان تا شرح حالی از خودش به مناسبت جشن بیست و پنجمین سال تأسیس “دانشگاه تاشکند” بدهد.
چندان چیزی نگفت جز اینکه؛
«شرح حال من هیچ نکته برجستهای در بر ندارد. نه پیش آمد قابل توجهی در آن رخ داده نه عنوانی داشتهام نه دیپلم مهمی در دست دارم و نه در مدرسه شاگرد درخشانی بودهام.
بلکه برعکس همیشه با عدم موفقیت روبه رو شدهام. در اداراتی که کار کردهام همیشه عضو مبهم و گمنامی بودهام و رؤسایم از من دل خونی داشتهاند. به طوری که هر وقت استعفا دادهام با شادی هذیان آوری پذیرفته شده است»
در پایان همین سخنرانی، در ۱۶ آذرماه ۱۳۲۴، با فروتنی میگوید:
«روی هم رفته موجود وازده بیمصرف، قضاوت محیط درباره من میباشد و شاید هم حقیقت در همین باشد»
همانسال “حاجی آقا” را منتشر کرده بود که در جایی از آن نوشته بود:
«هرچه این مادر مُرده، میهن را بَزک بکنند و سرخاب سفید آب بمالند…
دیگر فایده ندارد چون علائم تفعن و نفرت از سر و رویش میبارد»
هدایت کمی بعد، در ابتدای تابستان ۱۳۲۶ در نامهایی به حسن شهیدنورائی مینویسد:
«جایی که منجلاب گُه است، دَم از اصلاح زدن خیانت است. اگر به یک تکه آن انتقاد بشود قسمتهای دیگرش تبرئه خواهد شد»
و میگوید تبرئهای در کار نیست «باید همهاش را دربست محکوم کرد»
او که در آخرین اثرش، “توپ مرواری” آورده بود؛ تمام هستی مردم دستخوش پائین تنهی یک مشت مستبد و آخوند گردن كلفت شده است، در نامهی دیگری به شهیدنورائی نوشته؛ اینجا هیچ چیز، اصلاح شدنی نیست.
«نه حقی داریم که از کسی بازخواست کنیم، نه میهنی و نه آیندهای»
هرچند، آنچه نام او را جاودانه کرد، نه از پا نشستن، که همان بود که در میانهی سفری سخت به هندوستان، برای انتشار “بوف کور” در نامهاش به مجتبی مینوی، در همین روزها در ۱۳۱۵، و از بمبئی نوشت:
«باید از سر نو، همه چیز را یاد گرفت و داخل مبارزه شد»
و اینگونه او صادق هدایت شد، بزرگ ادبیات معاصر ایران.
او که پیشگویانه امروز ما را دید و در جایی نوشت:
«در تاریخ، ننگ این دوره را به آب زمزم و کوثر هم نمیشود شُست»
- تولد ۱۲۳ سالگیتان مبارک جناب هدایت.
#IranMassacre
هر ویدئویی از هر کشوری میاد و میبینم هموطنهای عزیزم از رفاه و کار و زندگیشون زدن که صدای ما باشن اشکم درمیاد و قلبم رو پر از نور و امید میشه. مطمئنم که بالاخره یک روزی ملت ما آزاد میشه و اون روز دور نیست.❤️