مهم برای ادامه،
زندگی درلحظه، چیزی که انرا در ایتالیا تجربه کردم و کم کم اموختم.
چیزی که از ایتالیا در ذهن ما مانده،آهسته غذا خوردن، خندیدن دور یک میز، قدمزدن عصرگاهی، حرفزدنهای بیعجله، وقت گذراندن با پدربزرگ و مادربزرگ ، وقت گذاستن برای تهیه غذا، خرید از بازارچه هار محلی،و .. فقط یک تصویر رمانتیک نیست.
آن چیزی که در La Dolce Vitaِ
Federico Fellin
میبینیم، در واقع «حضور آسوده در اکنون» است؛ حضوری که پشتش یک آیندهی نسبتاً قابل پیشبینی ایستاده. وقتی آدم خیالش از فردا خیلی بههمریخته نیست، میتواند امروز را با طمأنینه زندگی کند. همان چیزی که Robert D. Putnam دربارهاش حرف میزند: سرمایه اجتماعی، یعنی شبکهای از اعتماد و رابطه که اجازه میدهد آدمها کنار هم حالِ خوب را تجربه کنند.
اما در ایران امروز، ماجرا فرق دارد. اینجا خیلی وقتها «زندگی در لحظه» انتخاب نیست؛ واکنش است. وقتی تورم برنامهریزی را بیمعنا میکند، وقتی سایه جنگ و نااطمینانی بالای سر جامعه است، وقتی سوگواریهای جمعی هنوز تهنشین نشده، آینده شبیه مه غلیظ میشود. چیزی که Émile Durkheim آن را «آنومی» مینامد: لحظهای که قواعد بازی مبهم میشوند و آدم نمیداند برای چه افقی تلاش کند. از نگاه Hartmut Rosa هم این یعنی شتاب بیرونی زیاد است، اما حسِ پیشرفت شخصی کم است. همهچیز تند میگذرد، ولی ما جلو نمیرویم.
اینجاست که یک دوگانگی شکل میگیرد.
یک «زندگی در لحظه» داریم که از آرامش میآید. شبیه کسی که میداند فردا سر جایش است، پس امروز را مزهمزه میکند.
یک «زندگی در لحظه» هم داریم که از ناامیدی میآید، شبیه کسی که نمیتواند برای پنج سال بعد فکر کند، پس فقط امشب را جدی میگیرد.
دومی اگر طولانی شود، خطرناک است. چون کمکم میل به ساختن کم میشود:
کمتر برنامهریزی میکنیم، کمتر ریسک بلندمدت میپذیریم، کمتر به ماندن و ریشهدادن فکر میکنیم. جامعهای که آینده را مبهم ببیند، ممکن است به قول Ulrich Beck وارد «جامعه ریسک» شود؛ جایی که آینده بیشتر تهدید است تا امید.
برای نسل ما، مسئله این نیست که «در لحظه زندگی نکنیم». مسئله این است که فرق بگذاریم بین حضور آگاهانه و فرار موقتی. اگر زندگی در لحظه تبدیل شود به بیخیالی اجباری، میتواند آرامآرام ما را اتمیزه کند, هرکدام در جزیرهای جدا، بدون پروژه مشترک، بدون تصویر روشن از فردا.
اما هنوز یک امکان هست: ساختن آینده در مقیاس کوچک.
حلقههای دوستی پایدار، یادگرفتن مهارتی که دستکم بخشی از اختیار را به ما برگرداند، پروژههای شخصی حتی کوچک، که حسِ تداوم بدهد. شاید نتوانیم کل افق را روشن کنیم، اما میتوانیم چند متر جلوتر نور بیاندازیم، شاید تفاوت اصلی همین باشد:
در یک جامعه باثبات، زندگی در لحظه جشنِ امنیت است.
در جامعه معلق، زندگی در لحظه یک مُسکن اضطراب است.
هنر ما باید این باشد که آن را از مُسکن به آگاهی تبدیل کنیم؛ از فرار به انتخاب.
@beyourselfsaba اگر حس میکنی بهش دِینی داری برو، واگرنه چون پدربزگته دلیل نمیشه بری، به احساس خودت توجه کن و از خودت مراقبت. اگه رفتنت باعث حتی یک درصد آزار خودت میشه نرو.
@Mfazeli114 فرمودید که «شر در راه است». اما واقعیت این است که «شر ۴۷ سال قبل از راه رسید.»
این شر ایران را «تِرّا نولیوس»-زمین بیصاحب- قلمداد کرد،طوری که در رده بندی امسال «شاخص پیشرفت اجتماعی» (میانگین حدود شصت شاخص مهم) ایران در رتبۀ ۱۰۲ یعنی حتی ۶ پله پایین تر از غزه و کرانۀ باختری است!
از خواص لقمهی پاک و قلب آگاه یکی هم این است که قلباً میدانی ج.ا میتواند از فلان شعار و بهمان هشتگ در موقعیتی نزدیک سوءاستفاده کند، پس از صدفرسخی آن میگریزی!
خوشا آنان که در قتلگاه و خون از دموکراسی نگفتند.
خامنهای خود را علاقهمند به ادبیات روسی جلوه میدهد اما بعید است که پس از مشاهدۀ اشکهای ایلیا، فرزند دهسالۀ شادروان افسانه مهدینژاد، وجدانش حتی اندکی معذب شده و به یاد آورده باشد که داستایفسکی گفته بود هیچ چیز در دنیا آنقدر نمیارزد که کودکی را به گریه بیندازیم
#IranMassacre
ایستاده بر آستانهی «روز چهل»، جایی که سوگ جایش را به ستیز میدهد و اشک، به شعله. در باورِ ما ایرانیان، چهل نه یک شماره، که مرزِ کمال است؛ نقطهای که در آن، خونِ ریختهشده بر زمین، از سوگ عبور میکند و به «حماسه» میپیوندد.
امروز، پایکوبی ما بر مزار جاویدنامان، رقصِ رهایی در برابرِ چشمانِ لرزانِ اهریمن است. ما چهل شبانهروز، نامهایشان را در گوشِ باد نجوا کردیم تا امروز، هر نام، لشکری شود و هر خاطره، خنجری. بگذار بدخواهان بدانند: در فرهنگِ ققنوس، چهل روز پس از آتش، زمانِ برخاستن است، نه نشستن! ما بیداریم و این بیداری، پایانِ تاریکیست.
پاینده ایران
امید بیش از همیشه زمانی لازم است که امیدی به جهان نمانده است. از نظر کانت، امید چیزی نیست که شما در جهان بیابید، بلکه وظیفهای بیقیدوشرط است.
#IranMassacre
https://t.co/QF0upA0ear
به همسر، شریک زندگی، دوست، آشنا، همکار یا همسایه «بیاعتنایی»، یا حتی بدتر از آن، «توهین» و «پرخاش» میکنیم و برای توجیه میگوییم «ما در میانهی انقلاب هستیم.»
غافل از آنکه هیچ چیز، حتی انقلاب، «مسئولیت اخلاقی» در قبال دیگران را از انسان سلب نمیکند.
#IranMassacre