هم مرگ بر جهان شما نیز بگذرد
هم رونق زمان شما نیز بگذرد
ان کس که اسب داشت غبارش فرو نشست
گرد سم خران شما نیز بگذرد
در مملکت چو غرش شیران گذشت و رفت
این عوعو سگان شما نیز بگذرد
سیف فرقانی
من واقعا دوست ندارم خودم از ب بسملا شرکت بزنم، میخوام جایی کار کنم و حقوق داشته باشم، شهر ما بیشتر از بک ملیون نفر جمعیت داره و تو این شهر برای من کارنیست! فقط اینو میدونم این حق من نیست!
امشب میخوام نوع بسیار جالبی از دستکاری روانی رو براتون توضیح بدم، که اینطوری عمل میکنه:
فردی که قبلاً در حق شما اشتباهی کرده، با پرسشهایی مثل «دقیقاً متوجه نشدم از چی ناراحت شدی، میتونی کمی بیشتر توضیح بدی؟» سعی میکنه شما رو وادار کنه بیشتر صحبت کنید.
شما هم با حسن نیت و تحت تأثیر احساسات، ماجرا رو با جزئیات بیشتری توضیح میدید و طبیعتاً ممکنه بین حرفهاتون جملاتی بگید که او رو هم ناراحت کنه.
حالا او همون چند تا جمله رو جدا میکنه و میگه:
«دیدی؟ تو همین آدمی. تو هم به من بیاحترامی میکنی.»
و به این ترتیب، موضوع رو از مسیر اصلی خارج میکنه، یعنی واقعیتِ «در حق شما بیانصافی شده» رو تبدیل میکنه به این تصور که «بین دو طرف یک اختلاف و مشکل ارتباطی وجود داشته.»
خیلی خبیثانهست، نه؟
اگه کسی در حق شما اشتباهی کرده باشه، معمولاً موضوع کاملاً روشنه و نیازی نیست اون رو بیش از حد کش بده، میاد صادقانه عذرخواهی میکنه و تمام.
اصرار بیش از حد برای گرفتن جزئیات، گاهی صرفاً تلاشی برای گلآلود کردن آب و منحرف کردن موضوع اصلیه.
در این دام نیفتید.
شفاف باشید، مرزهاتون رو مشخص کنید و از اختیار و ارادهی مستقل خودتون محافظت کنید.
واقعا دلم نمیخواد حسرت زندگی کسی رو بخورم یا حسادت کنم
ولی واقعا وقتی میبینم چقدر برای یسریا همه چی راحت جلو میره از سنگایی که تو مسیرم هی مانع راهم میشه خسته و کلافه میشم.کی زندگیمون قرار بره رو شیب صعودی؟
من تقریبا سر مهاجرت همه زندگیمو باختم. واسه اینکه اپلای کنم خودمو چند سال از زندگی عقب انداختم. ولی هنوز بحث اپلای و ادامه تحصیل تو امریکا میشه ذوقو تو چشام میشه دید. رسما دارم "خنک آن قمار بازی که بباخت هرچه بودش/ بنماند هیچش الا هوس قمار دیگر" رو زندگی میکنم :)
بسیار بسیار تحت فشارم اما هیچی به کسی نمیگم، هیچ غری نمیزنم و هیچ درددلی با کسی نمیکنم. اوضاع به هیچ وجه درستشدنی و رو به اصلاح نیست و مدام در حال وخیمشدنه. دیگه حقیقتا هیچی مهم نیست؛ مخصوصا زندهموندن…
هیچوقت درک نکردم که چرا اکثر مردم عاشق هوای آفتابیان
من وقتی هوا ابری میشه تازه انگیزه م برای زندگی بیشتر میشه و فقط صبح روزای ابری ممکنه از خواب پاشم و بگم چه صبح دلانگیزی
آدما تو محدودیت شکوفا نمیشن. آدمها تو محدودیت پژمرده و مچاله میشن؛ سقف آرزوهاشون کوتاه میشه؛ احساس ناکافی بودن میکنن. آدمها تو محدودیت در بهترین حالت فقط ادامه میدن.