چهار دختر جوان در تاریکی و بیخبری مطلق ناپدید شدهاند:
#غزل_قلندی#گلناز_نراقی#ونوس_حسیننژاد#پناه_موحدی
هیچ خبری از وضعیتشان نیست.
این فقط بازداشت نیست، حذف آرام انسانهاست.
سکوت نکنیم.
قبل از اینکه دیر شود، صدایشان باشیم.
@ShirinRtp سر درس جنبش های صد سال اخیر روانی برایم نماند...
چرا باید اینا ر بخوانیم ...
جان فوران کاتوزیان آبراهامیان مدنی فوزی
کاش چند تا کتاب خوب و دوستان پژوهشگر ر معرفی کنین📚🌲🙏🏼
@mehrabjafari26 سه بار خوندمش.....😌😍
بار اول از كتابخانه امانت گرفتم بعد رفتم بخرم گفت ٣٠٠
تا پولام ر جمع كردم رقتم سراغش شده بود ٥٠٠
هر سری میرفتم کتابفروشی مثل کوزت که به عروسکه نگاه میکرد نیگاش میکردم تا شد ۹۰۰
کتابفروش گفت هر چقدر داری بده ببرش بقیهشو بعدا بیاررر ....
@Daenerys73 روزهای بی اینترنتی پسرجان هی میگفت چکار کنم ...
میگفتم یک کتاب وردار بخوان ...
در جوابم میگفت هر چی چپه کتاب میخوانه....
منی که فک میکردم درسته مال منال ندارم ولی کتابخانهام میراث گرانبهایی برای فرزندانم خواهد شد ...به چپ بودن هم محکوم شدم ...
«به چشمهای این مردم نگاه کن، همه مُردهاند»
شاید اگر زنده بود خودش هم باور نمیکرد این چند سطر که ۳۰ سال پیش نوشت، داستان زندگی نکبتزدهی امروز ماست؛ بند به بند و بیش از پیش!
«چون حکایت به اینجا رسید شهرزاد گفت:
بس است دیگر. داستان را کنار بگذارید و به مردم کشورتان فکر کنید که زیر بارگرانی سرسام آور، زیر رفتار چوپانی سران مملکت، زیر اندوه جای خالی جوانانی که از دست رفتهاند، زیر تاریکیِ ایدئولوژی فروشکستهاند.
به مجلههای تعطیل شده فکر کنید، به کتابهای در محاق افتاده، به نویسندگانی که تحت بازجویی و فشار قرار گرفتهاند، به اعدام اندیشه که سالهاست متوقف نمیشود…»
بیسبب نبود که عباس معروفی کمی بعد در جایی از “پیکر فرهاد” نوشت:
«مسخرهترین چیز دنیا اتفاق افتاده بود. شما نمُرده بودید اما زندگی هم نمیکردید.
فقط زنده بودید» /۱
«آدمی از خواب اطرافیانی که بیدار نمیشوند میمیرد»
در “ناگهان” نوشت:
«آدمی که خستهست قرص میخورد، میخوابد»
انقلاب که شد سراغش رفتند. پسرک روزنامهفروشی که دیپلم هم نداشت و یکشبه “نابغه” شد، زندانش کردند و سالها تحقیر!
تا که خسته شد،
و در ۴۰ سالگی قرص خورد و خوابید!
سالها پیش از آن روز، عباس نعلبندیان در جایی نوشته بود:
«خورشید زمانی است که مرا، که ما را، ترك گفته است»
ده سال پس از شکنجههای قرون وسطایی بابت نوشتههایش،
ده سال پس از توهین مدام و ممنوعالقلمی،
ده سال پس از آنکه خانهی محقرش را مصادره کردند و مجبور شد دوباره به خانهی پدر کارگرش بازگردد،
ده سال پس از آنکه در برابر چشمان حاضران تن نحیفش را زیر باران مشت و دشنام گرفتند و آثارش را پاره کردند و در خیابان ریختند،
درست ده سال پس از آن روز، در اول خرداد ۱۳۶۸، دیگر خسته شد.
خسته از اطرافیانی که بیدار نمیشدند،
خسته از تقدیر شومی که سالها پیشتر در جایجای آثارش هشدار داده بود،
خسته از روزگاری که هیچ تخفیف نمیدهد به انسان، به عشق، به زندگی!
که در جایی گفته بود معتاد زندگی است.
صدایش را بر نواری ثبت کرد، ساعتی پیش از مرگ، که میگفت:
«برای اینکه کلک تمام این فضاحتها و این بحثها و اینها رو بکنم…
تنها چیزی که دارم قرصه»
خستهاش کردند، قرص خورد و خوابید!
سالها پیش، آنگاه که در ۱۹ سالگی از سر اتفاق و تنگدستی، تصمیم گرفت نمایشنامهای بنویسد و به مسابقات بفرستد، در جایی از آن آورده بود:
«بر ما قصهای غمانگیز میگذرد»
و همانجا در فرازی دیگر از “پژوهشی ژرف و سترگ و نو” نوشت:
«من این تقدیر شوم را قبول ندارم. من به آن تُف میکنم»
این داستان ِپر آبِ چشم یکی از پیشروترین نویسندگان نوگرای این خاک است که بیآنکه «پایش به سالن تئاتری رسیده باشد» با اولین نمایشنامهای که در ۱۹ سالگی نوشت از طرف هئیت داوران جشن هنر شیراز “نابغه” خوانده شد و نمایشی که نوشت در سراسر اروپا بر صحنه رفت.
داستان عباس نعلبندیان که در ۲۰ سالگی نویسنده شد.
در ۳۰ سالگی زندانی و محروم از همه چیز.
و در ۴۰ سالگی خسته شد از اطرافیانی که بیدار نمیشدند، و در چنین روزهایی برای همیشه خوابید! /۱