از قصه که میای بیرون، تازه نشونهها پیدا و زنجیر میشن. حالا تو هی ردفلگ، گرینفلگ حفظ کن. اغلب ندیدنشون از ندانستن نیست، از کوررنگی بهوقت هیجانه. همونها که بهچشمت سبز بودن و درحال شکفتن، خاری قرمز و گداخته میشن جیز میکنن میرن تو دل و جونت. حالا تو هی نکته بگو، نغز بگو.
مرد سنگین و شل راه میرفت و اشک میریخت. نگاهمون کرد، با هقهق چیزهایی گفت. خشکمون زده بود. بیپناهی توی صورت و سکناتش از چشمم نمیره، چنگ به دلم میندازه و از دیشب مدام گولهای اشک میشم، میافتم.
چند روزه پاهام دارن پوست میریزن، ریختنی همچون برگهای پاییزی. گمونم خیال میکنن درختان یا که با این کارا درخت میشن. مثل کلهی صاحبشان، غرقه در خیال.
دیدن عکس آدمایی که میمیرن، مرز بین مرگ و زندگی رو خندهدار میکنه. آدمی هیچ نمیدونه پاش تا کی رو زمینه. ما خیلی زیاد حرف میزنیم.
مچاله و گریانم از دیدن غم خانهای که نمیشناسم.
"It is easy to say you believe a rope to be strong and sound as long as you are merely using it to cord a box. But suppose you had to hang by that rope over a precipice. Wouldn’t you then first discover how much you really trusted it? The same with people."