از او بگو به دنیا.. از او که قصه ای داشت
او جشنِ زندگی بود.. سروی که قد برافراشت
از اُجرتِ گلوله .. از شر که میهراسد
از مادری که او را از خال میشناسد
از او بگو به دنیا.. ای شاهدِ غروبان!
این رقصِ بیسران است، این داغِ پایکوبان..
یاد آر اگر رگت را با مرگ میخراشی
تو بازماندهای تا او را گواه باشی!
دیدی که بر مزارش، رقصِ پدر کدام است؟
این هلهله عزا نیست.. آئینِ انتقام است
از او بگو به دنیا.. از نغمهای که سر داد
از او که نیمه جان بود در کیسههای اجساد…
از او بگو به دنیاااا
انگشتِ کوچکِ او بر قابِ ِ صدر ِ اخبار
آن کشفِ کودکانه : «بابایی است انگار !»
پوشیده جامهای نو .. آن جانِ جنگجو را !
در بهترین لباسش .. خواهند کشت او را ..
سالها سادهباورانه گمان میکردم آثاری که خلق میکنیم هنر اعتراضیست. اینجا مردمانی بیادعا، «آینهای» رو به رویم گرفتند و یادم دادند هنر اعتراضی اصیل_و نه عاریتی_ را چطور خلق میکنند..
به خودم گوشزد میکنم که از نردبان خیالی برج عاجت بیا پایین و « در مجلس اهل نظر، جایی ننشین که بلندت کنند»..
در سردخانه جا نیست، رو سمتِ نسترنها
پشتِ حیاط خفتند یک لایه پیرهنها
دامن کشان، سبکبار، در هجرتی شبانه
با گوشوارِ خونین میراثِ مادرانه ..
چله نشین پدرها در انتظار ماندند
نام عزیزشان را در هیچجا نخواندند
از بستگان که را داشت؟ همکارِ دردمندش؟
خویشی که پیکرش را تحویل میدهندش..
گفت آن نسیم بر موت، هر گل ز شاخه افتاد
پروانهی بنفشی.. دیدی.. مرا به یاد آر ..
حالا مهم نیست که تشنه به رؤیای آب میمیریم
از خانه که میآیی
یک دستمال سفید، پاکتی سیگار، گزینه شعر فروغ،
و تحمّلی طولانی بیاور
احتمالِ گریستنِ ما بسیار است!
- سیدعلی صالحی.
این جیکجیک اول صبح گنجشکها بینظیره. مچاله شدهای رو تختت و برای زندگی نکرده و دویدنهای بیهودهی خودت و خانوادهت اشک میریزی که یهو جیکجیک. «بر این پهنهی خاک چیزی هست که به رغم ما ادامه میدهد.»