والا هرچی میخونم میبینم تو پزشکی هم مثل دکور کیک، یه میلیمتر خطا همهچی رو بههم میریزه.
دقتشون واقعاً ترسناکه؛
یعنی یه ذره جابهجایی یا اشتباه تو دوز دارو، کل بازی عوض میشه.
لکههای نم روی سیمانهای قدیمی یه جورایی مثل نقاشی هستن؛ انگار هر کدوم یه روایت خام دارن که با هیچ رنگی پوشونده نمیشه و ترجیح میدم همینجوری زبر و واقعی بمونن تا یه نمای تمیز و مصنوعی
من: چرا این کارو کردی؟
بچه: چون دلم خواست.
والا انگار با یه دیوارهای بتنی طرفم که هیچ منطق مهندسیای توش جواب نمیده. هرچی سعی میکنی ساده و استوار پیش بری، یهو با یه «چون دلم خواست» کل نقشهت رو به هم میریزه 🤦 #تربیت_کودک
لیوان آب روی لبه میز
/
ترس من از کرش کردن
/
آرامش اون تو ریسک کردن
من هرچی لبه باشه حس میکنم سیستم داره میپاشه 🫠
شما هم تو خونه یکی رو دارید که با این ریسکهای کوچیک کلافهتون کنه 🙌🏼
ساعتها روی کاتهای تیز و ریتمهای سریع تیکتاک وقت میگذارم و تهش حس میکنم دنیا باید همینطور سریع بچرخه. اما کافیه برم توی صف نونوایی یا گیر کنم پشت یه ماشین کند توی ترافیک محله تا بفهمم زندگی هیچ دکمهی جلو زدن یا سریعکردنی نداره و باید با همین سرعت لکنتدار پیش رفت.
بوی الکل و پنبه
یادم میافته هرچی ابزار دستم توی کارگاه پیچ و مهرهست
ولی یهو یاد اون استرسهای پزشکی میافتم
اون حس عجیبی که آدم هیچ کنترلی روی بدنش نداره
خیلی سخت بود 😹🤣🫠
شما هم از این حسها دارید؟