فردوسی از پیروزی شاپور ساسانی بر امپراتور روم والیرین نویسد
شاپور امپراتور و سپهبد روم را گرفتار و بر ساختن پلی فرمان می دهد
همی برد هر سو برانوش را
بدو داشتی در سخن گوش را
یکی رود بد پهن در شوشتر
که ماهی نکردی برو بر گذر
برانوش را گفت گر هندسی
پلی ساز آنجا چنان چون رسی
↓
@ShukranNoori1 گرفتم که کس آفرینم نگفت
چنان گفت اما چنینم نگفت
چو گوید سخن پارسی مو به مو
به من هر چه خواهد بگویش بگو
مرا گر تمنا ز هم میهن است
وطنخواهی و پارسی گفتن است
دکتری در میدان وردک میگوید از پایان جنگ خوشحال است.
روشنک وردک، نمایندهی پیشین پارلمان، باور دارد بازگشت طالبان برای افغانستان آرامش آورده است. او از بسته بودن مکتب و دانشگاه برای دختران انتقاد میکند و امیدواراست طالبان در این زمینه تغییر کنند.
https://t.co/qLUOAWkgf4
Afghanistan is an artificial state, historically propped by foreign states for their own purposes and needs to/should be dissolved.
It has no basis on identity, history or culture of the people living within its geography and thats one of the reason why it has always been unstable (no sense of belonging by the populace).
ناصر خسرو ۷۰۰ سال پیش از نیوتون در باره لختی (inertia) چنین می نوسید که:
و گفتند نیاید کسی را که گوید «زمین چرااندر میان فلک بیستادست؟» از بهر آنک نخست درست بایدش کردن که چنان واجب آمدی که زمین با این گرانی و زیرندگی که هست بآسمان برشدی بهمه جانبها و آسمان گرد شدی و بجای باستادی. و چو عقل روا ندارد که سنگ یک منی از روی زمین بذات خویش بر جای خویش بجنبد، بل واجب است که بر یک حال سوی مرکز گراینده باشد، چگونه درست آید قول آنکس که گوید: «زمین بدین جای چرا استاده است؟» و اگر بگوید، جوابش آن باشد که گویند: از بهر آنک آنست، و جایش این است، وز جای دیگر نیامده است تا آنجا باز شود
PSA: Afghans are not your countrymen, they are occupiers.
Simply observe their “Anti-Taliban”, “educated”, and “activist” individuals in action, at the end of the day all they really care about is for their joke of a state to last no matter what.
The day the name Afghanistan is wiped off the map is the day we are free.
The story as told by ferdowsi in shahnameh:
همی برد هر سو برانوش را
بدو داشتی در سخن گوش را
یکی رود بد پهن در شوشتر
که ماهی نکردی برو بر گذر
برانوش را گفت گر هندسی
پلی ساز آنجا چنان چون رسی
که ما بازگردیم و آن پل به جای
بماند به دانایی رهنمای
به رش کرده بالای این پل هزار
بخواهی ز گنج آنچه آید به کار
تو از دانشی فیلسوفان روم
فراز آر چندی بران مرز و بوم
چو این پل برآید سوی خان خویش
برو تازیان باش مهمان خویش
چو با تخت منبر برابر کنند
همه نام بوبکر و عمر کنند
تبه گردد این رنجهای دراز
نشیبی درازست پیش فراز
نه تخت و نه دیهیم بینی نه شهر
ز اختر همه تازیان راست بهر
چو روز اندر آید به روز دراز
شود ناسزا شاه گردنفراز
بپوشد ازیشان گروهی سیاه
ز دیبا نهند از بر سر کلاه
نه تخت و نه تاج و نه زرینهکفش
نه گوهر نه افسر نه بر سر درفش
به رنج یکی دیگری برخورد
بداد و به بخشش همیننگرد
شب آید یکی چشمه رخشان کند
نهفته کسی را خروشان کند
ستاننده روزشان دیگرست
کمر بر میان و کله بر سرست
ز پیمان بگردند وز راستی
گرامی شود کژی و کاستی
پیاده شود مردم جنگجوی
سوار آنک لاف آرد و گفتوگوی
کشاورز جنگی شود بیهنر
نژاد و هنر کمتر آید ببر
رباید همی این از آن آن ازین
ز نفرین ندانند باز آفرین
نهان بدتر از آشکارا شود
دل شاهشان سنگ خارا شود
بداندیش گردد پدر بر پسر
پسر بر پدر هم چنین چارهگر
شود بنده بیهنر شهریار
نژاد و بزرگی نیاید به کار
به گیتی کسی را نماند وفا
روان و زبانها شود پر جفا
@MrFreeFighter چون ما ریشه در خاکیم نه بیگانه.
ما ریشه خود را در فلات ایران می بینیم و این ها هویت خود را در یورش به این سرزمین یافته اند.
همبستگی ما را تیشه بر ریشه خود می دانند
@kachkula 💯
هر که از ایران گذشت از نیاکان و میهن خود گذشته است
به گفته فردوسی در شاهنامه باید دید که مینویسد
از ایران به کوه اندر آید نخست
در غرچگان از بر بوم بست
دگر طالقان شهر تا فاریاب
همیدون در بلخ تا اندر آب
دگر پنجهیر و در بامیان
سر مرز ایران و جای کیان
فردوسی از مرگ فرزند خود در شاهنامه مینویسد:
مرا سال بگذشت برشست و پنج
نه نیکو بود گر بیازم به گنج
مگر بهره بر گیرم از پند خویش
بر اندیشم از مرگ فرزند خویش
مرا بود نوبت برفت آن جوان
ز دردش منم چون تن بیروان
شتابم همی تا مگر یابمش
چویابم به بیغاره بشتابمش
سپس با آه جگر سوزی رو به فرزند خود می گوید
ز بدها تو بودی مرا دستگیر
چرا چاره جستی ز همراه پیر
مگر همرهان جوان یافتی
که از پیش من تیز بشتافتی
و در جایی با خود میگوید که فرزندش چشم به راه آمدن پدر است و با خود میاندیشد که شاید او از دیر آمدن پدرش آزرده شده
کنون او سوی روشنایی رسید
پدر را همی جای خواهد گزید
همانا مرا چشم دارد همی
ز دیر آمدن خشم دارد همی