ببین دوست من
اگه بیتکوین به یه ملیون دلار هم برسه، اونچیزی که با همه بیتکوین های جهان هم نمیشه خرید
همین ثانیه های و دقایق عمرمون هست که داریم صرفش می کنیم!
خود را جا میگذارد
تا هیچکس نفهمد
که رفته است…
- عمران صلاحی
اولینبار چماقداران بُت اعظم و عربدهکشان حکومت در اعتراض به طنزی که او در ستون “آقای شکرچیان” در ماهنامهی دنیای سخن نوشت، به خیابان آمدند و با شکستن شیشههای دفتر مجله و تهدید به آتش زدن او و ساختمان نشریه، اعلام حضور کردند.
در دَم شکایت قضایی به جُرم توهین به “حضرت آدم و حوا” علیه عمران صلاحی اعلام شد!
خودش بعدها در جایی گفت؛
از زیبایی زندگی ما ایرانیان در این دورهی “درخشان” تاریخ معاصر، این است که هیچ طنزنویسی هرگز نمیتواند این حد از خلاقیت را تصور کند.
و همین شد سوژهی طنزی که کمی بعد در همانجا نوشت، وقتی که مسئولان اعلام کردند استفاده از کلمهی “پستان” در متون پزشکی و بیمارستانها ممنوع است.
صلاحی پیشنهاد داد از واژهی سینه استفاده شود و بلافاصله نوشت که البته “سینه” دقت لازم را ندارد، زیرا آقایان هم در داشتن آن با خانمها مشترکند.
بعد پیشنهاد داد که کلمهی “قفسهٔ صدریه” را بهکار ببریم، و تاکید کرد هر چند ممکن است بچه بترسد و شیر نخورد،
اما بجایش به ذوق و لطافت روحی آن برادر و مسئول محترم توجه کنیم که با کلمهی “سرطان پستان” تحریک میشود!
از همینرو بود که سرود:
نمیدانیم
اگر عبور کنیم
وارد شدهایم
یا خارج
نمیدانیم
اگر گام برداریم
دور شدهایم
یا نزدیک
ایستادهایم حیران
نمیدانیم بخندیم
یا گریه کنیم.
وقتی قرار شد مجموعهای از طنزهایش را منتشر کند، نه فقط به تیغ سانسور مسئولان “ارشاد” گرفتار شد، که بابت عضویتش در کانون نویسندگان ایران، در کنار بسیاری دیگر از همکارانش، زیر ضرب رفت.
در دورهای که ماشین سرکوب گماشتگان بُت اعظم به کمتر از ربودن و کشتن دوستان شاعر و نویسندهاش رضایت نمیداد، سروده بود:
هراسان و تنها در تاریکی
جامه از مردگان میرباییم
و زندگان را در خاک میکنیم…
کجاست
ستارهی روزنهای که ما را برهاند
ازین غار سیاه.
شاعری بود که به ما آموخت چگونه میتوان از طنز بُرندهترین نگاه و دقیقترین سلاح نقد را ساخت و با طنز بدیع و شاخص خود، که به کمترین لودگی و حقارت تن نمیداد،
به ما از دهشت پیشروی این خاک خسته از استبداد گفت؛
از مردمانی که «وصلههایشان لباسی داشت»
و در اوج دوران “شکوهمند سازندگی” و “امالقرای جهان اسلام” شدن، از دولت درخواست کرد که آقایان خودشان نرخ رشوه را تعیین کند.
نوشت:
«صحبت از رشوه و رشوهخواری بود. دوست آقا حشمت گفت چند وقت پیش کارم در یکی از ادارات گیر کرده بود.
گفتند با یک دسته اسکناس کارت راه میافتد. یک دسته اسکناس پنج هزار تومنی فراهم کردم و رفتم به اداره مربوطه دو تا از اسکناسها را گذاشتم توی جیبم که برای برگشت، پول تاکسی داشته باشم.
در اداره پول را گذاشتم روی میز طرف مربوطه معمولا این جور پولها را نمیشمارند و همان طور میاندازند توی کشو.
اما طرف پول را جلوی چشم خودم شمرد و گفت دویست تومنش کم است تا خواستم حرفی بزنم گفت:
همین شما دزدها باعث شدهاید که مملکت به این روز بیفتد.
آقای حشمت گفت بهتر نیست خود دولت نرخ تعیین کند، تا ما این همه به خودمان نپیچیم و توی رودربایستی گیر نکنیم و بدانیم چقدر باید بپردازیم»
او که میگفت؛ میتوان با چشمهای بسته هم دید، اگر که عاشق باشی،
و برای جوانان وطنش سرود:
اگر از من کسی سؤال کند
چه کسی میتواند
از آتش بدمد روح آب را در خاک
من شما را مثال خواهم زد
اگر از من کسی سؤال کند
چه کسی میتواند
از دل آب شعله بخشد به سینهی افلاک
من شما را مثال خواهم زد
در مصاحبهای گفت، در کشور عجیبی زندگی میکنیم؛
از یکسو حکومت در توهم سرکوب روحیهی طنزپردازی مردم است در حالیکه « بزرگترین دستگاههای دنيا هم نمیشود جلوی طنز را گرفت»
و از دیگر سو هیچ طنزنویسی به گرد پای مردم کوچه و بازار نمیرسد که «طنز کوچه و بازار بیداد میکند و به صغیر و کبیر هم رحم نمیکند»
عمران صلاحی خودش در همان ۵۹ سالی که زیست، ترکیب همین نگاه بود؛
دیدن تلخیها و فرو نگذاشتن جانب امید.
همین بود که پیش از مرگ سرود:
در هر سنگی انسانی
به خواب رفته است
در هر انسانی آوازی…
- و حالا ۲۰ سال گذشت از روزی که ما را به تن ترک کرد و به نام جاودان شد!
باب، صعود به منبر، پیشنماز ایستادنِ روحانیون و تقلید از مراجع را ناروا... صیغهکردن و دود و افیون را ممنوع... آموختن دانشهایی مثل فقه و صرفونحو را بیفایده... در عوض، بر جستجوی فردیِ حقیقت و اتکا به عقلانیت تأکید ورزیدند.
دستمریزاد عرفان نازنین 🙏🌹
بهاءالله روحانیون شیعه را «جهلای معروف به علم» نامید و در ردیف کسانی دانست که «برای ذهب از مذهب گذشتهاند.»
او میگفت باید ابزارهای قدرت را از این طبقه گرفت و به مردم عادی سپرد.
https://t.co/oCchdHx3m0
«امروز کشوری به نام اسلام نمانده تا شما دعوی فرمانروایی کنید.
در همین ایران، مردم به نام ایرانیگری میزیند نه به نام مسلمانی»
- احمد کسروی (شیعیگری)
یکسال پیش از کاردآجین شدنش به ۲۷ ضربه در کاخ دادگستری، به فرمان خمینی که به پیروانش گفته بود:
تخم این ناپاک را از روی زمین براندازید!
در پاسخ به پرسش «مگر شما ملایان را نمیشناسید؟»
در “خواهران و دختران ما” نوشته بود:
«آنان دستهای هستند که در این کشور مُفت میخورند و کاری که از دستشان بر میآید ایستادگی در برابر پیشرفت بوده است»
کسروی میگفت مگر فراموش کردهاید که اینان سالیان دراز با دبستانها دشمنی و محصلان را تکفیر میکردند.
زیرا این طبقه هیچ کار مشروعی در زندگی اجتماعی بر عهده ندارد.
«نه بافندهاند، نه ریسندهاند، نه سازندهاند، نه کارندهاند، نه دوزندهاند، نه میخرند و نه میفروشند»
و درست یکسال پیش از قتلش در اسفند ۱۳۲۴ نوشت:
«یک جمله بگویم، هیچکارهاند.
هر گامی که مردم به سوی بهتری بر میدارند اینان با آن دشمنند…
اینست چون کاری نمیدارند و بیکار هم نمیتوانند نشست به مردم آزاری میپردازند»
خودش پیشتر درس خواندهی حوزه بود و سالها به کارگری و بافندگی گذراند تا “نان مفت” نخورد.
درسها خواند و زبانها آموخت؛ از جغرافیا و ریاضی تا تاریخ و ستارهشناسی، از فرانسه و عربی تا اسپرانتو و انگلیسی.
بازرس دادگستری شد و روزنامهنگار، نویسنده و معلم، و در رأس همه “وجدان بیدار روشنفکری”
حتی زمانی که به افراط راه پیمود و تندی کرد، اما شأن نقد و حقیقت را فرو نگذاشت.
گفتهاند که مدتها پیش از آنکه حکم تکفیرش را دهند و بدست “فدائیان اسلام” در ۵۵ سالگی به همراه منشی جوانش، سلاخیاش کنند،
نواب صفوی همراه دو نفر به خانهاش رفت تا با او “بحث و فحص” فقهی کنند،
که به شهادت یکی از همراهان که بعدها به مقام “مدرس برجسته حوزه” رسید:
«کسروی هر سه تای ما رو یه لقمه کرد!»
گناهش همان بود که در گفتار سوم “در پیرامون اسلام” نوشته بود که مجتهدان با دروغ و افسانه، دستگاه فرمانروایی برای خود چیدهاند و امروز این دستگاه «بیش از هر چیز به کار مفتخواری میآید»
از اینرو بود که خمینی او را «بیهودهگو، افیونی، بیخرد و ناپاکترین عنصر» خواند و خطاب به آنان که درد دین دارند گفت از جای برخیزید.
«همه دیدید کتابهای یک نفر تبریزی بیسر و پا که تمام آیین شماها را دستخوش ناسزا کرد»
و همین شد که با “رفعت اسلامی” حکم قتلش را داد و او را مفسد فیالارض خواند و گفت:
«جوانان غیرتمند با مشت آهنین تخم این ناپاک را از روی زمین براندازند»
خودش اما پیشتر در آبانماه ۱۳۱۶ در “پیمان” جوابشان را داده بود:
«کسی که خویشتن آلوده پستیهاست در پستهای دیگران بانگاه ماده نگرد و آنها را عیب نشمارد»
و در فراز درخشانی در “شیعیگری” نوشته بود:
«ما میگوییم کیش شما از ریشه تباه است و آنان میخواهند با همان کیش ما را “کافر” خوانند.
در اینجاست که باید هر کسی به اندازه نادانی آنان پیبرد»
چه آنگاه که در رسالهی “پرسش و پاسخ” خطاب به مجتهدان نوشته بود:
«اسلام نام دستگاه مفتخواری شماست…
و شما جز پایداری دستگاه خود را نمیخواهید »
و چه در آن فراز از فصل چهارم “شیعیگری” که از آرزوی خطرناک ملایان در تشکیل حکومت شرعی نوشته بود:
«آرزویی یکسره به زیان مردم که نتیجهای جز درماندگی و بدبختی یک توده نتواند بود»
خودش نیک میدانست چه در انتظار اوست. برای همین هم خطاب به شبزدگان گفت:
«سخنان ما ریشهدار است و با طپانچه از میان نخواهد رفت»
جُرمش هشداری بود که نیم قرن پیش از “حکومت ملایان” از تباه شدن زندگی مردمان ایران در استیلای نعلین و عبا داد.
طُرفه آنکه به گواه تاریخ، بزرگی نامش نیز در همین هشدار ماندگار شد.
- احمد کسروی که سه سال قبل از کارد آجین شدنش در “دادگستری” در شمارهی ۶۱ نشریهی “پرچم” نوشت:
«اول کشور است و میهن.
مرام و کیش و عقیده همگی پس از ایران»
امروز ۱۳۶ ساله شد!
«دیگر با هیچ کس سخن نمیگویی حتی با خودت»
هنوز تا آن آخرین شب که در ۳۶ سالگی برای همیشه خوابید، چند سالی مانده بود که در یادداشتهای روزانهاش نوشت:
«هر روز که میگذرد از فردایش بهتر است»
تا رسید آن آخرین شب که آلخاندرا پیسارنیک، از مسئولان اجازه گرفت تا پس از مدتها فقط برای یک شب، از آسایشگاه مرخص شود و خودش را برای “جایزهی ملی کتاب” که قرار بود فردا به مجموعه اشعارش بدهند، آماده کند.
مشهورترین شاعر زن آمریکای لاتین بود، اما بیش تمامی تمجیدها؛
از اکتاویو پاز بزرگ که دربارهاش گفته بود “کاهن معبد شعر”
تا گابریل گارسیا مارکز که میگفت؛ پیسارنیک روح خود را تازیانه میزند تا لغات را بتراشد،
بیش از تمامی این تحسینها، خسته بود.
این شد که روی دیوار اتاقش نوشت:
«نوشتن، معنا بخشیدن به رنج است»
و برای همیشه خوابید./۱
باورتون میشه اول تئاتر آرش یه نوشتهی بزرگ روی پرده میاد به این مضمون که، به شما اطمینان خاطر میدیم که دو بازیگری که همدیگر رو در آغوش می گیرن چند ساله زن و شوهرن!
و بیشتر مردم دست میزنن🤦
«آنکس که در درونِ خود نوری ندارد در تاریکیِ دیگران گم میشود.»
این سخن ویلیام بلیک، شاعر انگلیسی، شاید امروز بیش از همیشه مصداق دارد ــ در زمانهای که برای بسیاری مطالعه، خلوتگزینی و تأمل در باب حیات و خویشتنِ خویش جایش را به تن سپردن به امواج جاری در شبکههای اجتماعی داده است.
مونا، دختری که تا ابد هفده ساله ماند
در اواخر تابستان سال ۱۳۴۴ دختری به دنیا آمد که نامش را مونا گذاشتند. کسی نمیدانست این نوزاد روزی به نمادی از رنج و شجاعت یک نسل بدل خواهد شد.
مونا در سایه مهر خانواده بزرگ شد؛ دختری پرشور و مهربان که از کودکی دلش میخواست روزی معلم شود و به کودکان درس بدهد، همانطور که بعدها در کلاسهای اخلاق به بچههای بهایی درس میداد.
اما تندبادی که پس از استقرار جمهوری اسلامی بر جامعه بهاییان ایران وزیده بود، در خانه آنها را نیز کوبید. مونا همراه با پدرش، یدالله، بازداشت شد؛ دختر و پدر، هر دو تنها به جرم باور به دینشان.
چند ماه بعد، در دیماه ۱۳۶۱، مقامات قضایی به مادر مونا، فرخنده انوری، خبر دادند که اگر وثیقهای سنگین بپردازد، دخترش آزاد خواهد شد. مادر با امید به آغوشکشیدن دوباره فرزندش، سند خانه را برداشت و به اداره مربوطه برد. اما آنچه در انتظارش بود، نه آزادی مونا که بازداشت خود او بود.
مادر را گرفتند و به زندان عادلآباد شیراز فرستادند؛ زندانی که اکنون هر سه عضو خانواده در آن گرفتار بودند.
چندی نگذشت که در ۲۲ اسفند ۱۳۶۱، یدالله، پدر مونا، اعدام شد. مونا در حالی که هنوز داغ پدر بر دلش تازه بود، ماهها شکنجه و تحقیر را در سلولهای همان زندان تحمل کرد، بیآنکه از باورش دست بکشد.
سرانجام روز ۲۸ خرداد ۱۳۶۲، او را همراه با نُه زن بهایی دیگر، به میدان چوگان شیراز بردند. مونا که کوچکترین آنان بود، ناچار شد نخست شاهد بهدار آویختهشدن دوستانش باشد.
وقتی نوبت او رسید، برای آخرین بار از او خواستند باورش را انکار کند.
مونا نپذیرفت.
سپس دست مامور اعدام را بوسید و گفت: «در دین ما بوسیدن دستها ممنوع است، اما ما مجازیم دست کسانی را که ما را به خاطر عقیدهمان میکشند، ببوسیم.» آنگاه طناب دار را بوسید، آن را دور گردن خود انداخت و در حالی که لبخندی بر لب داشت، جان سپرد؛ دختری هفدهساله که هرگز فرصت نیافت به آرزوهایش برسد.
سالها گذشت، اما نامش زنده ماند؛ یادآور دخترکی که در برابر بیداد، تنها ایمانش را داشت و از آن دست نکشید.
#مونا_محمودنژاد #داستان_ما_یکیست #بهائیان_ایران
«اینکه دنیا بهم ریخته و هیچ چیز سر جای خودش نیست، اثبات این ادعاست که حتی اگر در جایی مشکلی هم ظاهرا حل شده، از قرار راه حل اشتباه بوده است»
#آدورنو (منشورها)
وقتی چند جایی دربارهی “پیشرفت” نوشت، گفت که باور دارد؛ مسیر تاریخ نه از توحش و بربریت به انساندوستی و سعادت همگانی،
که گویی بیشتر از تیرکمان به بمب اتم منتهی شده است.
بنابراین “پیشرفت” از نظر او معیار دیگری دارد؛ هیچکس نباید گرسنه بماند، نباید شکنجه شود و نباید به شأن غیرانسانی فروکاسته گردد.
پیشرفت یعنی تکرار نشدن “کورههای آدمسوزی” یعنی بیآینده نشدن یک جامعه!
شاید برای همین بود که در فرازی از “اخلاق صغیر” نوشت:
«امروز رد پای انسانیت را تنها در فردی که در حال فروپاشی است میتوان سراغ گرفت» /۱
«شر برجا میماند زیرا بسیارانی در آن سهیماند»
نای ایستادن نداشت و تصمیمش را گرفته بود تا خودش را خلاص کند.
بیش از زندگی شاید از خودش خسته بود و از بیمعنا شدن تمامی آرزوهایش.
در جایی نوشت:
«فکر کردم حتی بزرگترین نویسنده روسیه شدن، واقعا چه اهمیتی دارد؛ هیچ!»
پیشتر “جنگ و صلح” را نوشته بود و در میانهی نگارش “آنا کارنینا” بود که دوباره در آستانهی ۵۰ سالگی، فکر خودکشی قوت گرفت.
شاهکاری که در جایی از آن نوشته بود:
«خانوادههای خوشبخت همه یک جورند. خانوادههای بدبخت اما هر یک بدبختی خودشان را دارند»
کمی بعدتر، حتی وقتی “اعتراف” را نوشت و گفت که از آن بحرانها فاصله گرفته است، دوباره در فرازی از “مرگ ایوان ایلیچ” از پوچی زندگی گفت که گویی هرگز تا به آخر دست از وجدان ناآرام تالستوی برنداشت، ولو با غرق کردن خودش در معنویات.
همانجا نوشت:
«میپرسید: آخر ولی این همه رنج برای چیست؟
و ندا جواب میداد: دلیلی نیست.
برای هیچ.
همین!» /۱
«نه دست هنرمند را میتوان بست، نه دهان هرزهدران را»
در انتهای همان گفتگویی بلندی که در جوانی کرد، نشان داد چرا، اردشیر محصص “جهانیترین طراح معاصر ایران است” وقتی که گفت:
«با هنر هرگز نمیتوان چیزی را تغییر داد. فقط میشود گفت؛
هنرمند در هر دوره از تاریخ، سندهائی به دست میدهد تا آیندگان بتوانند زمانهٔ او را بشناسند»
برای هنرمندی که قریب به ۱۰۰ اثرش در “کتابخانه ملی آمریکا” ثبت و نگهداری شده است، شاید عجیبترین اعتراف این بود:
«گرفتاری من از بچگی این بود که نمیتوانستم خط راست بکشم. حتی با خطکش!
هنوز هم نمیتوانم.
اصلا مگر خط راست وجود دارد؟»
و اردشیر محصص از پس این ناتوانی، هنری ساخت جهانی!
و از دل همین پرسش، در آن گفتگو با اسماعیل خوئی، هنرمندانه پُلی زد به دوران مدرسه و گفت، دو چیز را هرگز نفهمید؛
مفهوم خط مستقیم و درس دینی و فقه. /۱
“زیر مجازات ِاعدام خط کشیده بودند تا خوب ببینیم”
بیست و چند ساله است که حکمش آمده و پدرش به آنها میگوید؛ لطفا این قانون را به من بدهید تا بخوانم.
«با خنده به پدرم کفتم زیر مجازات اعدام خط قرمز خط کشیدهاند مبادا متوجه آن نشویم»
در “یاداشتهای روزانهی مقاومت” نوشته؛ پدرش در چشمانش خیره شد و با صدایی آرام ولی نیرومند، بهطوری که سرکوبگران هم بشنوند، گفت:
«فرزندم، مرگ در میدان شرافت برای ما مرگی طبیعی است…
اگر تو را بکشند، من از تو راضی خواهم بود و دعایت خواهم کرد»
میکیس تئودوراکیس، شاعر نبود اما در شعر “ترانه آزادی” از گوری گفت که کسی در آن نمیمیرد و آفتابی که هرگز غروب نمیکند.
و از رسیدن آزادی گفت بیآنکه رد زخمها بر پیکرمان بماند.
آهنگساز “زوربای یونانی” میگفت:
«دنیایی بساز شایستهی زیستن که اینجا دیگر سخن بر سر زندگی خود توست»/۱