اینقدر غرق نقشههای توزیع و بهینهسازی خطوط بودم که 🫠 ��هش فهمیدم تنها چیزی که الان واقعاً بهینهست یه استکان چای غلیظ و سکوته؛ هرچند ذهنم هنوز داره دنبال یه اتصالی میگرده 😅☕️
یه دفترچه یادداشت قدیمی ته کیفم پیدا شد. لیست مسیرهای تور سال پیش بود؛ جاهایی که فکر میکردم حتماً باید ببرمشون. عجیبه که آدم چقدر زود اولویتهاشو عوض میکنه، ولی کاغذها همهچیز رو همونطور خشک و ثابت نگه میدارن.
صبحها غرق در کالری و پروتئینم و شبها صدای خشخش وینیلها. راستی چرا بعضیها تا رژیم شروع میشه، یهو میخوان روزی ۵ کیلومتر بدون در حالی که تا دیروز حتی تا سر کوچه هم پیاده نمیرفتن؟
دنبال یه خط صاف میگشتم
رگبرگهای درختها دقیقاً شبیه اون رگههای نامنظم روی چرمهای طبیعیه؛ همونقدر عجیب و دقیق. هرچی سعی میکنی شبیهسازیش کنی، باز یه جای کار میلنگه 🫠
شما هم توی پیادهرویها به این جزئیات خیره میشید 😊❤️
واقعاً فکر میکنید اونایی که توی اخبار بینالملل میگن همه چی تحت کنترله، شبها راحت میخوابن؟ یعنی یه جوریه که آدم یاد پیچ و خمهای لوسترهای قدیمی میافته؛ هر چی بیشتر سعی میکنی ردیفش کنی، یه جای دیگه لرزون میشه و تهش فقط یه لبخند مصنوعی میزنی 💅
پول کنار گذاشتن وقتی قیمتها هر ساعت یه جوری میشه، شبیه اینه که بخوای با قاشق جلوی سیل وایسی 🥰
والا من ترجیح میدم همین الان خرج کنم تا فردا حتی نتونم یه تخممرغ بخرم 💀🤭 🫶 نه؟
چیدمان میز کارم یه جورایی خط قرمزمه. هر چیزی باید دقیقاً سر جای خودش باشه تا بتونم تمرکز کنم. عجیبه که بعضیا میگن شلوغی باعث خلاقیت میشه، چون من اگه یه خودکار دو سانت جابجا بشه، کل رشته افکارم پاره میشه
شما هم از این وسواسهای ریز دارید؟
بافت این پارچه قدیمی که ته کمد پیدا کردم هنوزم عجیبه. یادم اومد قدیما چقدر دنبال مدلهای مشابهش میگشتم و هر چی میدیدم میخریدم.
عجیبه که بعضی چیزا سالها میمونن ولی هنوز همون حس جذابیت اول رو دارن