انعکاس نورای خیابون روی آسفالت خیس یه جوریه که آدم ناخودآگاه میره سراغ تنظیمات متریال و رندر؛ انگار کل شهر یه صحنهی نورپردازی شدهست که فقط باید تماشاش کنی، اونم از توی ترافیک و با یه استرس عجیب
اینکه توی هر کوچه یه مدل پیادهرو ساختن که هیچکدومشون به هم نمیرسن، عجیبه. انگار هر کی با یه خطکش دیگه اومده بوده؛ این بینظمی بصری شهر بعضی وقتها بیشتر از ترافیک روی اعصابه 😊🤦♂️👀
اعتراف میکنم یه جورایی وسواسی شدم / هر بار که دوچرخه رو میبرم تو اون مسیرهای خلوت، فقط به این فکر میکنم که چطوری صدای زنجیر رو به حداقل برسونم. یه جورایی دنبال اون نقطه بهینهام که هیچ صدای اضافهای نباشه و فقط باد باشه.
شما هم تو وسواسهای ریز فنی دارید؟
وینیل و صدای خشخش صفحه وقتی با بوی تفت دادن پیاز توی آشپزخونه قاطی میشه، یه حال خاصی داره. انگار زمان میایسته و آدم یادش میافته که هر چیزی یه وقتی برای رسیدنه، نه این عجلههای الکیِ هر روزه 🙃😂
ولی خب، تهش باید اون همه ظرف رو شست 😮💨 """""(((
دنبال یه خط صاف میگشتم
رگبرگهای درختها دقیقاً شبیه اون رگههای نامنظم روی چرمهای طبیعیه؛ همونقدر عجیب و دقیق. هرچی سعی میکنی شبیهسازیش کنی، باز یه جای کار میلنگه 🫠
شما هم توی پیادهرویها به این جزئیات خیره میشید 😊❤️
تیترهای خبری بینالملل رو که میخونی
آدم فکر میکنه دنیا داره یه جای دیگه میچرخه
ما اینور همون پروندههای همیشگی و ترافیکیم
واقعا این تضاد خندهداره یا غمانگیز؟
توی دفتر بازرسی، وقتی همه رفتند و فقط صدای تیکتیک ساعت میماند، تازه میفهمم چقدر دلم برای پیادهرویهای طولانی تهران تنگ شده. این میز و پروندههای بهداشت، آدم را خشک میکنند. دلم میخواهد همین حالا کیفم را بردارم و تا جایی که جاده میرود بروم.
لپتاپ کنار دستهنخها؛ یه تضاد عجیب. هرچی دنیای دیجیتال پیش میره، بیشتر دلم میخواد برگردم سراغ همون گرههای دستی و آرشیوهای قدیمی. شما هم اینطوریین؟