@davoodmoh@tina_free1991 اینسایز تو استفاده روزمره مخصوصا وقتی هی باز و بسته بشه یهو خطا میده
خطای یک دهم تا سه دهم حتی!
میتوتویو اصلا طلاحی شده تا سری کاری کنی😂
اخلاقای گند زیاد دارم، خبر نگرفتن از عزیزانم جزو بدترینهاشه.
هر روز فکر میکنم بهش، باید به این پیام بدم باید از اون خبر بگیرم. دوستم تو شرایط سخته باید بهش زنگ بزنم ولی چی؟ اخر روز هیچی. نمیدونم چرا انقدر وزنه سنگینیه برام.
برای نویسنده شدن، دست از زیاد خواندن بردارید! از حاشیه امن خودتان خارج شوید و زندگی را عریان ببینید. معمولاً میگویند برای نویسنده شدن باید روزی چند ساعت خواند! موافق نیستم. خواندنی که از حد بگذرد، شما را اخته و مقلد میکند. شما غرق در لحن دیگران میشوید و هر چه مینویسید، سایهای کمرنگ از کتابهایی است که خواندهاید. شما به یک منتقد ناامید تبدیل میشوید، نه یک نویسنده. اگر واقعاً میخواهید نویسنده شوید، به جای کتابخانه، به سلاخخانه بروید!
ادبیات جاندار، محصول تجربه زیسته است، نه بازنشخوار ادبیات دیگران. اگر تمام وقت شما پشت میز و در حال خواندن شاهکارها بگذرد، چیزی برای گفتن نخواهید داشت جز تکنیکهای شیک و بیروح. بروید جایی که آدمها برای پول، شرف یا عشق میجنگند. با آدمهایی همکلام شوید که از آنها متنفرید. نویسندگی از عدم آسایش زاییده میشود، نه از آرامش یک اتاق مطالعه لوکس.
نویسنده شدن یعنی داشتن یک نگاه اختصاصی به جهان. اگر نگاه شما همان نگاه استاندارد و پسندیدهی جامعه است، مداد را زمین بگذارید. شما باید چیزی را ببینید که دیگران از دیدنش وحشت دارند یا اصلاً متوجهش نمیشوند. وقتی آن نقطه کور را پیدا کردید، نوشتن آن صرفاً یک کار فنی ساده خواهد بود.
خلاصه اینکه، تکنیکها و کتابهای آموزشی را دور بریزید. فرم و گرامر را چند هفتهای هم میشود یاد گرفت. اما آنچه شما را نویسنده میکند، زخمهایی است که از برخورد مستقیم با واقعیت عریان زندگی برمیدارید...
دهه شصتیا دهه ۸۰ که پیک اقتصاد ایران بود با یه لیسانس وارد بازار کار شدن بعد هم با وام ۴ درصد دهه ۹۰ خونه و ویلا و ماشین خریدن بعد هر سری هم میگن ما نسل سوختهایم. کاش ما هم مثل شماها میسوختیم.
اونایی که مثلاً ۱۰ سال پیش فارغ التحصیل شدن چقدر راحت هر جای دنیا که میخواستن رفتن. مدرک آزاد میشد، پوزیشن فاندد بود، ویزا در دسترس و دلار مفت. چقدر همه چیز برای نسلهای قبلی راحتتر بود.
ما به پایان خوبی نخواهیم رسید، شاید اما...
نمیدانم، خسته از خواندن و ورق زدن این کتاب.
شاید ما پایان را نخوانیم، بنویسیم.
اما [آن ها] میخوانند.
با موی رقصان
چشم گریان
قلبی شاد و خندان و خندان و خندان....