اون روز سرکار یکی گفت یه هارد خراب دارم میتونی ببینی درست میشه. برا اولین بار رفتم کابل ساتا اوردم و به مادربرد و پاور زدم..
همه میگفتن بلد نیستی نکن.گفتم نه میگردم کاری نداره که ادم یاد میگیره.
بعدش که اوکی شد
اینجوری بودم من یمدته همش تحت تاثیر این نکن اشتباهه خراب میکنیا بودم.
پَت کودکی تنها بوده که علاقه به تعمیر وسایل او را به سمت تعمیر رادیوی پدرش می برد اما آنرا از کار می اندازد و نامادری او را به پرورشگاه می برد.آنجا هم پت هیچوقت دوستی پیدا نکرد و بهمین دلیل در ذهنش رفیقی به نام "مت" ساخت؛ کسی که با او خرابکاری می کند و بابت خطاهایش قضاوتش نمیکند.
قضاوتای عجیب غریبی که آدما راجب یکی میکنن دقیقا خودشونم همونجورین فقط نمیبیننش..
و دیگه عجیب نیست چون انگار ما سایه مون رو تو خودمون نمیبینیم و تو بقیه میبینیمش.