من آدم حرف زدنای ادامه دارم. هیستوری چتمم روشنه. تاریخ تولدارو هم یادم میمونه. از انتظار هم بیزارم. ذوقمم واقعیه. قربون صدقه الکی هم نمیرم ولی وقتی میگم عزززیزم ینی که حرصمو درآوردن و میخوام یچیزیو بفهمونم :)
خیلی وقته آشپزی نذاشتم که هرآینه در آن نشانههاست.
پاستا Alla Norma که طرح بشقابش از کف پا تا فرق سر تقلیدیه و یه سوتی بزرگ هم دادم که نمیگم 😬 سس ریحونش هم پستو نیست راستی.
Well, we're living a life of sin...
من با پدر و مادرم اختلاف سنی زیادی نداشتم ولی همیشه نگران سلامتیشون بودم با اینکه آدمای سالمی بودن و اینجوری نبود که از اول درگیر بیماری باشن بعد بچه دار شن، یهو درگیر بیماری شدن، کلا با بچه دار شدن تو هرسنی مخالفم :)
با ۳۹ سال و ۴۱ سال اختلاف، تایید و حتی التماس میکنم که نکنید.
مسالهی من اختلاف نسل و عقاید و اینها نیست که اتفاقا خیلی موضوع مهمیه. مسالهی اصلی من اینه که از وقتی عقلم رسیده، نگران سلامتیشون بودم و این نگرانی دائم روند زندگی و سلامت روانم رو به شدت مختل کرده.