«آنکس که در درونِ خود نوری ندارد در تاریکیِ دیگران گم میشود.»
این سخن ویلیام بلیک، شاعر انگلیسی، شاید امروز بیش از همیشه مصداق دارد ــ در زمانهای که برای بسیاری مطالعه، خلوتگزینی و تأمل در باب حیات و خویشتنِ خویش جایش را به تن سپردن به امواج جاری در شبکههای اجتماعی داده است.
سنگینترین بارِ روی دوش یه آدم، پتانسیلیه که هرگز نتونسته بهش جامهی عمل بپوشونه.
و هیچ قضاوت بیرونیای بهاندازهی ناتمام موندن پیشِ خودت، تلخ و دردناک نیست.
خدا رو شکر امروز بالاخره این بچه از حالت رنجوری دراومده بود، انرژی داشت و چشماش دوباره برق میزد. هرچند تا نبینمش و بغلش نکنم به آرامش نمیرسم ولی خب صدتا جون به جونهام اضافه شد.
خوبی دنیا اینه که غم و شادیش، سختی و آسونیش، رنج و آسایشش و … درهم تنیده اس. تو شرایطی که فکر میکنی همه چیز درهم برهمه، یهو یه اتفاق خوب یا یه خبر مسرتبخش از یه گوشه پیدا میشه و به آدم امید و انرژی ادامه دادن میده.
«ولی چیز چندانی از آن روزها نگفتم. آدمی فقط میتواند چیزی را وصف کند که تاب به خاطر سپردنش را دارد. نمیتوانی ضربات چکشی را توصیف کنی که مغزت را متلاشی میکند.»
- زیر تیغِ ستارهٔ جبار؛ هدا مارگولیوس کووالی، فارسیِ علیرضا کیوانینژاد.