@KhodNeviss متاسفانه همونطور که سلطنتطلبها از نااگاهی یا کینه این نسل استفاده کردند و انواع خشونت و حمله خارجی رو عادی سازی کردند؛ این فرقه سالهاست به این امر مشغوله. اما تقلیل مجاهدین صرفا به یک اندیشه و پاک کردن رد جنایتهاش منظورم بود که غلطه.
هرکی از زندان دراومد و اینا رو دیده بود گفت. دهن به دهن همهی این سالها حرفش وسط بود. همینجا ولی هر بار مطرح شد یه عده پریدن وسط که دارید «پروندهسازی» میکنید. الان هم مجاهدشویی رسیده به اینکه چرا اینا نباید حق حیات سیاسی داشته باشن؟ حق فعالیت برای سازمان تروریستی میخوان چون الان دیگه چه فرقی هست بین سازمان مجاهدین که با جمهوری اسلامی مبارزهی مسلحانه کرده و وقت جنگ رفته کنار صدام، با اعضای فرقهی پهلوی که مبارزهی دیجیتال کردن با جمهوری اسلامی و رفتن درخواست حملهی نظامی آمریکا و اسراییل رو کردن و با شروع بارش بمب و موشک و کشتار بچه مدرسهایها هم قر دادن تا هفتهها؟ اگه پهلویچی حق حیات سیاسی داره چرا مجاهد نداشته باشه؟
@mohebmina86 واقعا اون تجربه عجیب بود. اصلا خود جنگ نه ها. خصوصا اینکه مدرسه دختر من هم نزدیکی جایی بود که زده بودن. بچهها وحشت کرده بودن. و من نمی رسیدم. ماشین رو اخر خیلی دورتر پارک کردم و دویدم به سمت مدرسه.
روز اول جنگ بچهها مدرسه بوودند. بچههای میناب هم. یک روز شنبه عادی بود مثل باقی روزها.
اولین بمبها که فرود آمد همه از محل کار بیرون ریختند. دست و پای مادرهایی که بچههاشان مدرسه بود میلرزید. خدا به داد دل مادرهای بچههای میناب برسد! /۱
رشته استوری برای معرفی کودکان کشته شدهی جنایت میناب:
این رشته استوری به مرور تکمیل خواهد شد.
شماره یک: با ماکان نصیری عزیز ما شروع میکنم که جاویدالاثر شد و هیچ از پیکر کوچکش جز یک لنگه کفش و یک پلیور مچاله آبی پیدا نشد.
مهمترین تجربه اضطراب آن هم بخاطر بچهها را روز اول جنگ دیدم. هنوز نمیدانستیم چه شده. اما میدانستیم باید بچهها پیش ما باشند.
هر روز جنگ را میشود روایتنگاری کرد. شبی که قرار بود زیرساختها را بزند و .... اما برای من روز اول جور دیگری در ذهن مانده. مادرانه و پر از اضطراب!/۴
خیابانها آنقدر شلوغ و ترافیک آنقدر غریب بود که به سختی به مدرسه میرسیدیم. توی مسیر قدم به قدم تصادف بود. ازبس که نگرانی برای جان و روان بچهها زیاد بود. دست و دلمان میلرزید. من مسیری که یک ساعته میرفتم و برمیگشتم پنج ساعت طول کشید./۳
سه روزه دارم تلاش میکنم بابا مامان و اطرافیانمو به اینترنت وصل کنم ولی خیلی موفق نیستم، راههای رایگان اکثرا همچنان وصل نمیشن و راههای پولی هم اینجوری نیست که استیبل باشه و مطمئن باشی وصل میمونن، باز کنید کل اینترنت رو حداقل پدر مادرا راحت بتونن بیان چهار تا مسنجر درست حسابی
صبح روزی که سه مخزن بزرگ سوخت تهران زدند تا زنده ام فراموش نمیکنم. یادم نمیرود که از تاریکی هوا ترسیده بودیم. روز بود ولی خورشید نبود. آسمان سیاه بود. باران سیاه بود. زمین سیاه بود. خانه و درخت و برگنورس و شکوفه بهاری، همه سیاه بود. سیاهِ سیاه...
#ایرانم
وقتی تمام یک خانواده ۱۲ نفره در حملات ارتش اسرائیل و آمریکا به یک مجتمع مسکونی که حالا به نام #پلاک_۱۲ شناخته میشود در خیابان جاجرودی در میدان رسالت کشته شدند.
ویدیو از صفحه اینستاگرام حامد میرزایی یکی از تنها بازماندگان این خانواده که حالا همسرش، مادرش، پدرش، مادربزرگش، پدربزرگش، عموش، پسرعموش، دخترعمهاش، شوهرعمهاش، همسر برادرزن و رفیق نزدیکش، عموی پدرش و فرزندان کوچکشون رو تو یک لحظه از دست داده…
از صبح داریم آواربرداری میکنیم؛ آواری که این پنج ماه روی سرمان خراب شده! اون تهِ انبار فایلها دو تا سخنرانی از جلالالدین همایی پیدا کردم؛ یکیاش درباره خواجه نصیرالدین طوسی است که مال دههی چهل است. گذاشتم تو کانال:
https://t.co/YRPFWqibjC