کتابخواندن فلهای، سطحی و بدون تفکر انتقادی، از هیچکس آدم باسواد نمیسازد. نتیجهی این نوع کتابخوانی، فقط «جهل مغرورانهای» است که خطرش خیلی بیشتر از بیسوادیست.
یکی از سختترین چیزهایی که باید در زندگیبپذیریم این است که:
گاهی کسی که ما بیشتر از همه میخواهیم درزندگیمان باشد، همان کسی است که بدون او میتوانیم نسخه بهتری از خودمان باشیم.
مادربزرگم میگفت در و که کامل نبندی
نمیدونی بادِ بعدی که بیاد میبندتش یا بازش میکنه
این میشه بلاتکلیفی...
تو زندگیت همیشه یا برو بیرون یا بیا تو و بعدش درو محکم ببند.
اجازه نده هیچکس بلاتکلیف نگهت داره!
دست بخشنده و دل بزرگ، زمانی معنا پیدا میکنند که ظرف خودت پر باشد. فقر، آدم را مچاله میکند؛ محافظهکار، مضطرب و مستعد حسادت. در مقابل، این تمکن مالی است که با خود امنیت و فراغ بال میآورد و به انسان فرصت میدهد تا فارغ از دغدغههای اولیه، نسخه بهتری از خودش باشد.
موج افراطی پناه بردن به مفهوم «کودک درون» برای توجیه رفتارهای بیمنطق، بهانهجویی ها، قهرهای بیمورد و بیتعهدیهای عاطفی، فرسنگها با روانشناسی فاصله دارد؛ این رویکرد، یک فرار ساختاری از بلوغ روانی است. جامعهای که نسل ۳۰ و ۴۰ سالهاش هنوز در فاز نازپروردگی کودکی در جا میزند، هرگز توانایی رویارویی با بحرانهای جدی را نخواهد داشت.