به نظرم ما هنوز در درک استراتژی و تاکتیک مبارزه دچار کجفهمی هستیم. مثلاً همین ماجرای جام جهانی؛ واقعاً برای یک غیرایرانی که غرق در هیجان فوتبال است، چه اهمیتی دارد که پرچم واقعی ما کدام است؟ وقتی بیش از ۴۰ هزار نفر کشته شدند و دنیا فقط نگران ۲۰ سنت بالا و پایین شدن قیمت بنزینش بود، چطور ما هنوز واقعیت را نفهمیدهایم؟! چرا هنوز درک نمیکنیم تا زمانی که دنیا بابت بحرانهای ما هزینهای نپردازد، حتی اگر میلیونها ایرانی هم سلاخی شوند، کک کسی نمیگزد؟
تا وقتی چشممان به خارجیها باشد و تمام تمرکزمان را روی نمایش و پرفورمنس بگذاریم، اوضاعمان روزبهروز بدتر میشود. سؤال امروز جامعه ایران باید اینها باشد:
چطور انتقام خون این بچههای پرپرشده را بگیریم؟
چطور هستههای مقاومت را در داخل کشور تشکیل دهیم؟
و چطور امنیت و آسایش را از مزدوران جمهوری اسلامی سلب کنیم؟
اما ما بهجای این کارهای اساسی، هنوز درگیر سانتیمانتالیسم و نمایشِ براندازی هستیم و مدام تلاش بیهوده میکنیم دنیا را قانع کنیم که دلش برای ما ایرانیهای مظلوم بسوزد!
یادمان باشد: بعد از اعلام هرگونه توافق یا تسلیم رژیم، هرگونه سرزنش مردم که چرا برای تغییر رژیم تلاشی نکردند، عین بیشرفی و رذالت است.
بیانصافی است از مردمی که نه سلاح دارند، نه تشکیلات و نه حتی رسانهای برای فریاد زدن، حتی اینترنت ندارن! بخواهیم که دوباره مقابل درندهترین موجودات وحشی تاریخ سینه سپر کنند.
مردمی که در بایکوت مطلق خبری و زیر سایه وحشت سازمانیافته نگاه داشته شدهاند، بدهکار هیچ تحلیلگر و سیاستمداری نیستند!
چرا خیام میخوانیم؟
برخلاف کتابهای زرد موفقیت یا عرفانهای آپارتمانی که میخواهند به زور به شما امید و معنا تزریق کنند، خیام دست شما را میگیرد و مستقیم به ته درهی پوچی میبرد. او میگوید هیچ معنای از پیش تعیینشدهای وجود ندارد، هیچ مأموریت کیهانی ویژهای برای انسان در کار نیست و پس از مرگ هم خبری از بازسازی ما نیست. این حجم از صراحت در ناامیدی، برخلاف تصور، فلجکننده نیست؛ بلکه آزادکننده است. وقتی بپذیرید که جهان به شما بدهکار نیست و هیچ طرح باشکوهی برایتان ندارد، ترستان میریزد. خیام به ما «شجاعتِ بیپناه بودن» را یاد میدهد.
بزرگترین کلاهبرداری تاریخ بشر، فروش آینده در ازای نابودی اکنون است؛ چه ایدئولوژیهای سیاسی که به اسم آرمانشهرِ فردا امروزت را له میکنند، چه ساختارهای عقیدتی که پاداش را به پس از مرگ حواله میدهند، و چه سیستم سرمایهداری که تو را برای یک بازنشستگیِ مبهم جانبهلب میکند.
خیام این بازی را بههم میزند. او میگوید آینده یک فریب بزرگ است و گذشته یک جسد. تنها واقعیت موجود، همین میلیثانیهای است که الان داری. چسبیدن به اکنون، تنپروری نیست؛ یک اعتصابِ وجودی علیه تمام سیستمهایی است که میخواهند زمان حال تو را مصادره کنند.
خیام میگوید جهان اساساً پوچ، بیهدف و نسبت به رنج تو بیتفاوت است. اما از این پوچی، افسردگی تولید نمیکند، بلکه آزادی بیرون میکشد. وقتی بفهمی هیچ دوربین کیهانی تو را رصد نمیکند و هیچ رسالت ازپیش مشخص شدهای نداری، زنجیر تکالیف موهوم از پایت باز میشود. خیام به ما یاد میدهد که چطور در غیاب هرگونه معنای آسمانی، خودمان به این زندگی کوتاه و بیرحم، ارزش و زیبایی ببخشیم.
@elonmusk
Dear Elon,
In these critical days, the people of Iran need internet access. Please help them stay connected as they struggle to reclaim their country from the rule of the mullahs. Stand with the Iranian people. Iran will not forget its friends.
کلامِ این پدر، نه لرزهی بغض، که طنینِ فیروزهی فتح است؛ فرازی از یک حماسه که گویی از میانِ غبارِ نبردهای اساطیری و از نایِ پهلوانانِ باستان برآمده است. در قاموسِ این ایلِ دشمنشکار، پرچمِ سهرنگِ ایران تنها یک نشان نیست؛ کَفَنی است از جنسِ افتخار و میراثی است که با خونِ جگر از نیاکان به ارث رسیده است.
آن دم که پدر، با صلابتی زاگرسوار، وعدهی برافراشتنِ پرچم را بر مزارِ فرزندش میدهد، در واقع میثاقی دوباره با خاک میبندد. او میگوید که امیررضا رستمی نمرده است، بلکه به پاسداری از مرزهای ابدیت برخاسته تا ایران، «ایران» بماند.
من نمیدونم چرا این فیلم اونقدر که باید دیده نشد، جمعیت روستای #چنار کلا ۳ ۴ هزار نفره و اینهمه آدم برای مراسم چهلم #مهدی_شفیعی و پسر ۱۳ سالهاش #مانی_شفیعی اومدن، وقتی تو یه روستای کوچیک برای دو عزیز اینهمه آدم عزادار و داغدار شدن، شما حساب کن ببین تو کل ایران چه خبره.
آنجا که پدر از پسِ مویههای «سپهربابا کجایی»، به طنینِ استوارِ «از زندگی بگویید» میرسد، یعنی ما داغ را به درفش تبدیل کردهایم؛ ما ملتی هستیم که در ویرانهترین دقایقِ خویش، بذرِ رویش میکاریم و از مزارِ فرزندانمان، جادهای به سویِ فردا میسازیم.
پدر جاویدنام سپهر شکری