@colbinab اینجا تقریبا همه و همه از سر ولع ثروت تا آنجا کشانده شدن که تقریبا در همهی سوراخ های اقتصاد دست دارند. طرف بقاله اما سرمایه ش رو تقریبا هر چند ماه تبدیل به سکه یا خانه یا ماشین میکنه. همینکه این خلا قانون پر بشه من فکر میکنم حتی روی نحوه ی رانندگی هاهم تاثیرش مشهود میشه
@colbinab کاش میشد در این مرحله که عملاً یک لنگمان در هواست برای برداشتن قدم بعدی؛ کمی تخیل کرد. تخیل نسبت به نظمی که هنوز زاده نشده اما سایهاش را حس میکنیم. جامعهی ایران بهطرز شگفتیانگیزی پتانسیل سکولار شدن دارد؛ نه از سر کتابخواندن و داشتن فرهنگ سکولار، که از سر خستگی از بینظمی.
انگار زیادی الکل خوردی باشی و بخواهی بیشتر با دهان نفس بکشی. زخمی و تکهپاره ادامه میدهم. بیشتر روز سرم داغ و سنگین است. اینروزها امید مثل بادبادکیست که شرم میکنم آنرا با خودم حمل کنم.
حساب ما خیلی وقت پیش صاف شده. نابهکار...
شاید بگویید او جانفدای میهن بود؛ اما بعدها، روزی، این عذاب یقهتان را خواهد گرفت که چرا هنوز زنده ایم؟
چند تابلو؟ چند خیابان در چند شهر؟ چند استکان چند شمع؟ چند قهرمان لازم بود مگر؟
مرگی چنین باشکوه؛ چه سنگی از ما خواهد تراشید؟
اینجا تاریخ صفر شده. باید از نو آغاز کنیم.
ادبیات فارسی از دل این جریان به کدام سمت خواهد رفت؟
اینجا همیشه پر بوده از نویسندههای غیر روزمره نویسی که زمانه یا شرایط یا علاقه اونهارو به وادی نویسندگی حرفهای نکشونده. یا حتی چند نفری که میشناسم و اثر هم چاپ کردند./
سکوت ادبیات، این روزها از سر بُهت و ترس و خشمیست که حقیقت بر سرمان پاشیده. انگاری آب سردی که فلج کند. حقیقتی که بالاتر از خون نیست و انسانی ذرهای انسانی در برابرش خشکزده باقی میماند.
اما ادبیات درست از همین لحظه میزاید.
جان ِاساطیر، عصارهی رخداد اینروزهاست.
در دل این شهرها، از زیر آوار این تنها؛ حتی شکل قدمهامان تغییر کرده. بعد ازین فاجعه چطور به نور، به باران، به شب نگاه کنم و معنای انسانیت، تعلق، هویت، برایم شکل قبل باشد؟
سالیان دراز ساکن محراب معانی خواهم بود.
زانو زده باشی تا زخم بزند. مثل آن لکهها که جامانده، حرکت پشت جنازه. بعد هربار برای خودش هدایایی میبرد. توی تابوت. سجده میزد، بعد درد مثل تنپوشی اورا در بر میگرفت. سرد و ساکن میچیدنشان روی گوشه و کنار لبها، یا پلکهایی که عمق میدادند. برای همین چهرهاش نفوذ داشت. بت تنت.
اگر غفلت را نادیدهگرفتن معنا کنیم، مراقبت به یاد آوردن است. ریشهی مراقبت در تضاد با غفلت است. در جهانی که میخواهد ما را نادیده بگیرد، مراقبت یعنی من مدام به تو یادآوری میکنم که هستی، که رنجت واقعیست. مراقبت، مبارزه با فراموشیِ انسان است.