این روزا خیلی جالبه.همزمان که میدونم که دیگه رسیدم ته آب و غرق شدم،تصمیم میگیرم امروز چی بپوشم و وقت میذارم برای انتخاب لباس،لبخند میزنم و میرم تو جمع دوستام.دیگه نمیفهمم چطور داره میگذره و دارم چیکار میکنم.
همکارم میگه دیشب تو فکرت بودم غصه میخوردم که اینجا تنهاس،شوهرشم سر کاره و پاشم تو گچه،سختشه.
نه عزیزم من تنها نیستم،
سروش هر روز ۸ ساعت سر کاره، بقیه ساعتا رو تو خونه داره هر کاری ازش برمیاد انجام میده،
وقتی نبود و باید میرفتم بیمارستان،حنا اومد و منو برد و
مواظبم بود.
من تنها نیستم،چون عباس هر روز زنگ میزنه و میخواد من تنها نباشم و میگه میام دنبالت بریم کافه.
من تنها نیستم چون درسا از نیشابور حواسش هست و گل میفرسته برام.
و بقیه ی دوستام،
هر کدوم زنگ زدن و خواستن بیان کمکم.
من اینجا تنها نیستم.
غریب نیستم.
بعد یه عده پرچم به دستِ عن مغزِ خاک بر سر، وایسادن تو خیابون و به لباس و موی من گیر میدن.ریدم تو اون مغز نداشته شماها که با دلار ۲۰۰ تومنی وایسادین همچنان تو خیابونا کون میدین و هنوزم نفهمیدین چقد و چطور تو کونتون رفته.
خیلی از سالهای زندگبمو در تلاش برای “بهترین”بودم گذروندم.
یک مانیکای به تمام معنا.و واقعا بابتش حرص ها خوردم،استرس ها کشیدم،حتی از بازی بچگی هم دست کشیدم و نهایتا در شروع دوران دانشجویی خسته شدم و رها کردم و پایین و پایین تر اومدم