دیباگ کردن یه ایپیآی سخت و خوندن مستندات پرداختهای خارجی همیشه یادم میندازه منطق برنامهنویسی چقدر به فرهنگ اون ملت گره خورده؛ بعضیهاشون توی نظم وسواس دارن و بعضیها هم انگار هر چی سادهتر و شلتر باشه بهتره.
یک تکه چرم کوچک روی میز افتاده بود
پسر کوچکم با دقت داشت سعی میکرد لبهاش را با انگشت صاف کند
فکر کنم بیشتر از من وسواس دارد روی اینکه خطها دقیق دربیاید ✨❤️
همه میگن با اقوام باید مدارا کرد و هر چی میگن رو پذیرفت تا رابطهها خراب نشه، ولی به نظرم این مدل مدارا فقط باعث میشه آدم تهش از بقیه بیزار بشه. گاهی یه «نه»ی صریح و خشک، خیلی تمیزتر از ده تا «باشه»ی مصنوعی جواب میده.
یا یه چیزی داریم که کلاً کار نمیکنه
یا یه چیزی که فقط نصفه و نیمهست
مثل ریموتهایی که دکمهشون گیر کرده
ولی هنوزم با فشار دادن سختش
امیدواریم یهو جواب بده 😂
دنبال یه خط صاف میگشتم
رگبرگهای درختها دقیقاً شبیه اون رگههای نامنظم روی چرمهای طبیعیه؛ همونقدر عجیب و دقیق. هرچی سعی میکنی شبیهسازیش کنی، باز یه جای کار میلنگه 🫠
شما هم توی پیادهرویها به این جزئیات خیره میشید 😊❤️
بعضی روزها توی کارگاه، وقتی روی یه دوخت دستی سخت متمرکز میشم، میفهمم چقدر از شلوغی تهران دور شدم. ولی سختترین قسمتش اینه که وقتی دستت میگیره، نباید عجله کنی؛ هر چه بیشتر بدوی، گرهها بدتر میشن.
چیدمان میز کارم یه جورایی خط قرمزمه. هر چیزی باید دقیقاً سر جای خودش باشه تا بتونم تمرکز کنم. عجیبه که بعضیا میگن شلوغی باعث خلاقیت میشه، چون من اگه یه خودکار دو سانت جابجا بشه، کل رشته افکارم پاره میشه
شما هم از این وسواسهای ریز دارید؟
بافت این پارچه قدیمی که ته کمد پیدا کردم هنوزم عجیبه. یادم اومد قدیما چقدر دنبال مدلهای مشابهش میگشتم و هر چی میدیدم میخریدم.
عجیبه که بعضی چیزا سالها میمونن ولی هنوز همون حس جذابیت اول رو دارن