امروز به خانم پ اعتراف کردم که حالم اصلا خوب نیست و اگر به هر بهانهای قرارها را کنسل میکنم برای این است که حال و حوصله بیرون خانه بودن را ندارم. چنان محترمانه و دلبرانه پاسخ داد که اشکهایم جاری شد.
دوباره خواب دیدم برای حضور در شرکت سابق التماس میکنم و مدیرم من رو نمیپذیره. چه دنیای عجیبیه. وقتی تعدیل شدم، گفت انگار دست من رو قطع کردند، آنقدر گریه کرد که من ارومش میکردم، بعد الان شده یکی از بزرگترین موانع حضور مجدد من.
تا امروز کار پیدا نکردم. رزومه میفرستم، یا رد میشه یا هیچ واکنشی پشتش نیست. برای اینکه کمک خرج باشم در تپسی کار میکنم که اونم کمردرد شدید گرفتم. مغزم یخ زده. دیگه نمیدونم چی کار باید. بکنم.
کم آوردم. خیلی زیاد. هر ماه با استرس اینکه ه جوری قسطها رو باید بدیم میگذره. پنج ماه از تعدیل شدنم میگذره اما هنوز بیمه بیکاری واریز نشده، میگن چون تعداد تعدیلی زیاده، باید بررسی بشه. این بررسی کمرم رو شکسته. دیگه روم نمیشه قرض بگیرم. بیخوابی بیپولی دوباره افتاده به جونم.
با بابام رفتیم عمل که پلاتین از پاش در بیاره آزمایش گرفتن گفتن کم خونی شدید داره احتمالا خون ریزی معده داشته باشه
آندوسکوپی کردن
نتیجه اومد ایستگاه پرستاری
پرستار دید گفت آخی طفلی چند سالشه سرطان گرفته؟
بابام صداشون رو شنید
همونجا روحش مرد
روحیه اش مرد
جسمشو ٩ماه بعد خاک کردیم
یه حرفهایی است که حتی نمیتونی به خودت هم بزنی. هر بار که میخوای تو مغزت تکرارش کنی، سکوت حاکم میشه. سختترین حرفها، همینهاست که حال روزهای زندگیت رو میسازه.