من متولد شدم… نه از دل انتخاب، بلکه از دل جنگ. پدری داشتم که خاطراتش همه بوی باروت میده، و مادری که ذهنش مثل آسمونِ بهار، یه روز آرومه و یه روز طوفانی.
من بزرگ شدم، بدون اینکه کسی دستمو بگیره و بگه: “بیا، این زندگیه، اینم راهش.”
شاید یکی از تلخترین چیزها همین باشه که تعلق و دوست داشته شدن خیلی وقتها نتیجهی شایستگی آدم نیست؛ بخشی از آن شانس و شرایط زندگیه.
بعضیها از کودکی جایی دارند که در آن پذیرفته میشوند، کسی منتظرشان است، کسی با بودنشان خوشحال میشود.