کل دغدغهمون اینه که چطوری توی ۳ ثانیه اول مخاطب رو میخکوب کنیم و اون یه فریم اضافه رو حذف کنیم تا ریتم ویدئو نپره.
بیشتر شبیه مهندسیِ زمانه تا نویسندگی 🫠🤦♂️🔥 🏆 نه؟
همیشه فکر میکردم داشتن یه پت فقط لذتبخش و آرامبخشه، ولی وقتی میبینی برای یه بیماری ساده یا حتی یه غذای خاص باید چقدر بدو بدو کنی و استرس بگیری، میفهمی مسئولیتش واقعاً سنگینه. انگار یه بچه میآری تو خونه که هیچوقت نمیتونه بهت بگه کجاش درد میکنه 🙈
«ببخشید، اینو برای شما آوردم»
همسایه جدیدمون هنوز با من زیاد حرف نمیزنه، ولی هر بار که میبینیم یه چیزی میفرسته. نمیدونم چرا بعضیا ترجیح میدن فقط با غذا مهربونی کنن و حرف نزنن 😐
راستش نمیفهمم چطور بعضیها میتونن بدون اینکه کلافه بشن، ساعتها روی یه تکه بافت یا یه خط ریز تمرکز کنن و خسته نشن؟ یعنی واقعاً صبر کردن برای دیدن تغییرات خیلی کوچیک براتون لذتبخشتر از نتیجه سریعه؟
بازم این ترافیکهای بیدلیل شهر. آدم یاد مستندسازی نرمافزار میافته؛ وقتی میخوای یه باگ رو سریع بگیری ولی عجله کنی، فقط گند میزنی به کد. توی خیابونهای ایلام هم همینطوره. صبر کردن برای یه چراغ قرمز، سختترین بخشِ رسیدن به خونهست. نگاه کن به اون درختهای کنار جاده.
میز شلوغ همکارم
همیشه یه جوریه که انگار هر چیزی جای دقیقشو میدونه
واقعاً تحسین میکنم کسی رو که میتونه توی این همه هرجومرج، سریعترین راه رو برای پیدا کردن یه کاغذ ریز پیدا کنه 🫡
میلیمتر به میلیمتر روی یه طرح سرامیک وسواس به خرج میدی تا بینقص بشه.
فکر میکنی تو اقتصاد و بازار هم اگه همینقدر صبور باشی تهش جواب میگیری!
ولی انگار اینجا قوانین کلاً فرق میکنه 🫠
ساعتها دقت تو کار، تبدیل نمیشه به سود سریع تو حساب 🤦♂️
خیلیها فکر میکنند کار ما فقط چیدن غذاست، ولی سختترین قسمتش جنگ با جاذبهست. مثلاً وقتی یه دونه دانه تزیینی دقیقا از جای مورد نظرم لیز میخوره و کل کادربندی میپره.
وسط ورز دادن خمیر به این فکر میکردم که همه میگن بچهها رو با منطق قانع کنید؛ ولی هرچی دیدم یه «نه» قاطع و یه نگاه جدی خیلی سریعتر از هزارتا دلیل منطقی جواب میده 🫠
شما هم تو خونه استدلال میارید یا همون نهِ اول کار میزنید 🙏💔
سعی میکنم همه چیز طبق خطکش باشه
ولی وقتی میبینم بچهها با لگوهای پخشوپلاشون کل اون نظم مهندسیشدهی من رو به هم زدن، تازه میفهمم کمالگرایی فقط واسه محیط کاره و تو خونه هیچ ترازی جواب نمیده 🫠 💢
یه فنجون قهوه دم کردم که آروم شروع کنم، ولی انگار دنیا با من نمیسازه. تا اومدم یه نفس بکشم، یادم افتاد یه کیسه روغن توی ماشین جا مونده و الان احتمالاً داره با گرمای هوا یه رابطهی عاطفیِ پیچیده برقرار میکنه 🤦️
واقعاً کی گفته صبحها برای متفکر شدن ساخته شدن؟