واقعیتش دیگه دوست ندارم با آدمهایی معاشرت کنم که همواره من رو در حالت دفاع قرار میدن؛ دفاع از عقایدم، دفاع از انتخابهام، دفاع از احساساتم، دفاع از خودم و دفاع از حقوق و آرزوهام.
امشب اسنپ گرفتم راننده اسنپ کسی بود که قبلا باهاش سرکار تئاتر بودم پرسیدم ��هرزاد اجرا میری گفتم نه استودیو ضبط بودم سرکاری نیستم فعلا پرسیدم تو چی گفت منم هیچی تئاتر که دست بازیگرای چهرست سینما هم که معرف و پارتی میخواد
برای بار ده هزارم غصه خوردم:)
امروز رفتم مصاحبه خانم مصاحبه کننده بهم گفت مسیر شغلی تو مشخص کن اخرش بهش گفتم ما ایران زندگی میکنیم هر روز یه اتفاقی میوفته کارفرما اذیت میکنه موقعیت اوکی نیست هزار اتفاق..اینجوری نیست که تو ندونی چی میخوای و جالب اینجاست بعد از ورود و خروجم از اون مجموعه طلا و دلار بالاتر رفت